کاووس نیز مردم شهر را بخشید و آن ها را نواخت و سفارش کرد تا به راه آیین و دین بیایند. آنگاه از میدان نبرد رو به سوی شهر آورد. مردم چون خبر آمدن کاووس شاه را شنیدند با مدح و ثنا به استقبالش آمدند. تمام بزرگان شهر او را گرامی داشتند و بر باج دادن گردن نهادند. وقتی همه در مقابل شاه سر تسلیم فرود آوردند، کاووس نیز بدون اینکه آسیبی به شهر و مردم آن رساند، فرمان بازگشت داده و سپاه را به مهمانی رستم، به سوی زابلستان راند. شاه یک ماه در زابلستان ماند و در این مدت گاهی میل به باه گساری و بزم می کرد و گاه عزم نخجیرگاه و شکار.

برین برنیامد بسی روزگار / که بر گوشه گلستان رست خار
کس از آزمایش نیابد جواز/ نشیب آیدش چون شود بر فراز
چو شد کار گیتی بدین راستی / پدید آمد از تازیان کاستی
یکی با گوهر بود و با گنج و کام / درفشی برافراخت از مصر و شام
ز کاووس کی روی بر کاشتند / در کهتری خوار بگذاشتند

وقتی به شاه خبر رسید که لشکری از مصر و شام برای نبرد به سوی ایران می آیند و کسی سر بر آورده و ادعای برابری با او می کند، سپاه را آماده کرد و دوباره صدای نعره طبل ها برخاست و شاه و سپاه راهی شدند. شاه، برای این نبرد، رستم را با خود نبرده و او را در شهر خود گذاشت ولی دیگر پهلوانان نامی را با خود برد. شمشیر در نیام پهلوانان به جوش آمد وقرار از آن ها برده بود. زمین مانند دریا شده و سواران مانند کشتی هایی بر روی آن به حرکت در آمده بودند و از گرد سپاهیان روی خورشید تیره شد. شاه، سپاه را آنچنان از دشت به دریا هدایت کرد که دشمنان متوجه آن ها نشدند. آنگاه به ساختن کشتی و قایق همت کرده لشکر را سوار بر آن زورق و کشتی ها کردند؛ چرا که اگر می خواستند از راه دشت راه را طی کنند می بایست هزار فرسنگ راه می پیمودند. پس از گذشتن از آب ، سپاه به نزدیکی سه شهر رسید. سمت چپ مصر، سمت را ست بربرستان و روبه رو نیز شهر هاماوران بود و سپاه راه میانه را به سوی هاماوران برگزید. در هر یک از این سه شهر لشکری بی شمار و جنگجو انتظار می کشید. به آنان خبر رسید که کاووس شاه با سپاهش از آب گذشته است. سه سپاه با هم هم آواز شده و به سوی بربرستان آمدند. سپاه دشمن با تمام جنگجویا نش در بربرستان گرد هم جمع شدند. چنان سپاهی که صحرا و دریا و کوه از نعل اسب هایشان به ستوده آمده بود و تمام شیران درنده با آمدن چنین سپاهی قلمرو خود را رها کردند. پلنگ کوه و ماهی آب و ابرهای آسمان و عقابان تیز پرواز اگر می خواستند وارد این دشت شوند، نمی توانستند بدان راه یابند. وقتی کاووس سپاه ایرانیان را از آب گذارند و سپاه وارد خشکی شد، دیگر دشت و کوه پیدا نبود و انگار که سرتاسر زمین را جوشن و زره فرا گرفته و ستارگان آسمان از برق نوک نیزه ها نور می گرفتند. از زیادی کلاهخودها و سپرهای زرین و از درخشش تیغه های تبر، گویی زمین یکپارچه رودی از طلای مذاب شده است. بالاخره دو لشکر روبه روی هم صف کشیدند. در دست مردان جنگی شمشیرهای آخته بود و از خشم کف بر لب هایشان آمده بود. از سپاه ایران صدای طبل ها و زنگ ها بلند شد و بهرام و گرگین و توس از میان لشکر بیرون آمدند؛ از سوی دیگر لشکر گورز، کشواد، گیو، شیدوش و فرهاد می آمدند که نوک نیزه هایش را زهر آگین و عنان اسبان را رها کرده بودند. وقتی همگی بر مرکب هایشان جای گرفتند، دیگر جز صدای به هم خوردن سلاح ها صدایی نبود. کاووس نیز قلب سپاه را به نزدیکی دو جناح سپاه آورد و یکباره بر دشمن یورش آوردند. در این هنگام گیو فریاد زد که: ای  دلاوران در نبرد با بداندیشان همت کنید. برای پهلوانان سزاوار نیست که حتی اگر در جنگ جان ببازند، از کارزار فرار کنند.

ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.