در مخفي توفيق3

1 بهمن 1391   MarziyehBakhshaei   گنجینه ادبی » کتابهای اسکاول شین   0 نظر   511 بازدید   |

مرديم زيادي با حصار دلسردي روبرو مي شوند. شهامت و طاقت، بخشي از اين نظام است. و در زندگي همه مردان و زنان موفق، شهامت و طاقت را مشاهده مي كنيم.
براي خودم تجربه خوشايندي پيش آمد كه مرا متوجه اين مطلب كرد. با دوستي در سنما قرار ملاقات گذاشته بودم. در مدتي كه منتظر بودم، جوانكي كه برنامه هاي سينما را مي فروخت و نزديكم ايستاده بود، به مردمي كه از جلو او مي گذشتند مي گفت: برنامه كامل فيلم، شامل عكسهاي هنر پيشگان و زندگينامه آنها را بخريد!

بيشتر مردم بي آنكه اعتنايي بكنند مي گذشتند. حير تزده شده بودم و ناگهان جوانك روبه من كرد و گفت: آخر شما بگوييد ببينم آيا اين هم شد راه پول در آوردن براي آدم جاه طلبي مثل من؟
آنگاه پس از سخنراني مفصلي درباره موفقيت گفت: بيشتر مردم درست سر بزنگاه، يعني همان وقتي كه بخت دارد به آنها رو مي كند، از ميدان در مي روند. آخر آدم موفق كه نبايد جا خالي كند.
من نيز علاقه مند شدم و گفتم: بار ديگر كه بيايم اينجا برايت كتابي مي آورم به نام بازي زندگي، و راه اين بازي. از خيلي از مطالب آن خوشت خواهد آمد.
يكي دو هفته بعد، كتاب را برايش بردم. دختر بليط فروش به او گفت: اِدي، تا وقتي تو مشغول فروش برنامه ها هستي، آن را بده من بخوانم. مردي هم كه داشت بليط مي خريد سرك كشيد تا ببيند كتاب درباره چيست.
بازي زندگي هميشه توجه مردم را جلب مي كند.
تقريبا" سه هفته بعد، دوباره به همان سينما رفتم. از ادِي خبري نبود. موفق شده بودم كار دلخواهش را پيدا كند. حصار اريحاي او فرو ريخته و تسليم دلسردي نشده بود.
راه كاميابي، راهي است مستقيم و باريك. جاده جذبه عاشقانه و توجه ناگسسته.

تنها آن چيزهايي را به خود جذب مي كنيد كه بي نهايت به آن مي انديشيد.

پس اگر مدام به تنگدستي بينديشيد، تنگدستي را به خود جذب مي كنيد. و اگر مدام به بي عدالتي بينديشيد، بي عدالتي را به سوي خود مي كشانيد.
يوشع گفت: و چون بوق يوبيل كشيده شود و شما آواز كرنا را بشنويد تمامي قوم به آواز بلند صدا كنند و حصار شهر به زمين خواهد افتاد و هركس از قوم پيش روي خود بر آيد.

و چون قوم به آواز بلند صدا زدند حصار شهر به زمين افتاد.

در داستانهاي باستاني و همچنين در افسانه هاي پريان كه از دل حقيقت برخاسته اند نيز همين آرمان را مي بينيم: يعني كلمه اي دري را مي گشايد يا صخره اي را از هم مي شكافد.
در علي بابا و چهل دزد از قصه هاي هزار و يك شب كه آن را به صورت فيلم سنمايي ديدم، باز با همين آرمان مواجه مي شويم. علي بابا صاحب مخفي گاهي است مرموز، پنهان در پس كوهها و صخره ها كه فقط با كلمه رمز(( باز شو سي زم)) مي توان وارد آن شد.
علي بابا رو به كوه مي ايستد و با صداي بلند فرياد مي زند: باز شو سي زم آنگاه صخره ها از هم مي شكافند و جدا مي شوند.
براستي كه الهام بخش است. چون به انسان نشان مي دهد چگونه صخره ها و موانع با كلام درست خود او از سر راه بر خواهند خاست.
پس اكنون بياييد با هم ندا در دهيم كه: حصارهاي تنگدستي و تاخير هم اكنون فرو مي ريزند و در پرتو لطف الهي به ((ارض موعود)) خود وارد مي شوم.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.