چهار اثر از فلوارنس اسکاول شین ، موفقیت ، بازی زندگی و راه بازی ، کلام تو عصای معجزه گر تو است، در مخفی توفیق ، نفوذ کلام ، فلوارنس اسکاول شین ، گیتی خوشدل ، سایت رسمی مجید اخشابی Four of the Flvarns Askavl Shinn, success, life and play the game, your word is your wand miracle, the secret of success, the word, Flvarns Askavl Shin, gay world, the official site Majid Akhshaby

 

از اين رو، همان گونه كه در يكي از فلصلهاي پيشين گفته شد (( درست طلبيدن خواسته )) مهمترين نقش را دارد.

اگر آدمي آرزومند خانه، دوست ، شغل ، يا هر مطلوب ديگري است تنها ((خواست خدا)) را بايد بطلبد. مثلا" بگويد: جان لايتناهي ، راه را براي خانه درست ، دوست درست ، يا شغل درست من بگشا! شكر به جاي مي آورم كه خواسته ام هم اكنون در پناه لطف الهي ، و به گونه اي عالي عينيت مي يابد. بخش آخر اين عبارت، مهمترين نقش را دارد. مثلا" زني را مي شناختم كه هزار دلار طلبيد. دخترش مجروح شد و آنها هزار دلار غرامت گرفتند. متنها نه (( به گونه اي عالي )) . او بايد خواسته اش را به اين صورت مي طلبيد : جان لايتناهي ، تو را سپاس مي گزارم كه هزار دلاري كه حق الهي من است هم اكنون در پناه لطف الهي ، و به گونه اي عالي عينيت مي يابد و به من مي رسد.

هنگامي كه هشياري مالي انساني گسترش مي يابد بايد چنين بطلبد كه مبالغ هنگفت پولي كه حق الهي او است، در پرتو لطف الهي و از راههايي عالي به او برسد.

محال است كه آدمي بتواند بيش از آنچه ميسر مي انگارد به دست آورد. زيرا آدمي در بند توقعات محدود ذهن نيمه هشيار خويشتن است. پس بايد به انتظارات خود وسعت ببخشد تا در مقياسي عظيمتر بستاند.

چه بسيار پيش آمده كه انسان با خواسته هايش خود را محدود كرده است. مثلا" يكي از شاگردانم طلبيد كه تا تاريخي معين ششصد دلار به دست آورد. آن را هم به دست آورد. منتها بعد شنيد كه مي توانست هزار دلار بگيرد. اما تنها به علت كلام به زبان آمده خودش ششصد دلار گرفته بود.

(( آنها برگشته خدا را آزمايش و به حضرت اعلي اهانت كردند.)) ثروت مسئله هشياري است. فرانسويها قصه اي دارند كه گوياي همين حقيقت است. مردي فقير از جاده اي مي گذشت كه مسافري او را متوقف كرد و گفت: رفيق مي بينم كه فقيري. بيا اين طلا را بگير و بفروش تا سراسر عمرت غرق ثروت باشي!))

فقير از اين خوش اقبالي به وجد در آمد و طلا را به خانه آورد. بي درنگ كاري يافت و چنان ثروتمند شد كه هرگز طلا را نفروخت. سالها گذشت و او كه مردي متمول شده بود روزي در راهي به مردي فقير برخورد و گفت : بيا رفيق! من اين طلا را به تو مي دهم تا سراسر عمر غرق ثروت باشي.

مرد مسكين طلا را گرفت و نگاهي به آن انداخت و گفت : اما اين كه برنجي بيش نيست! پس مي بينم كه مرد نخست با احساس دولتمندي و با اين انديشه كه آن قطعه فلز طلا است غني شد.


ادامه دارد...

به همت : مرضیه بخشایی
مسئول روابط عمومی رادیو مهرآوا
مسئول انجمن های: تاریخ ، دانستنی ها(موسیقی) ، اخبار اجتماعی ، کامپیوتر و فناوری اطلاعات ، تاریخ(کتابخانه) ، اجتماعی ، مناسبتها
ایمیل: bakhshaei2009@yahoo.com
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.