از ساکنان فرش فراموش ميکني اي دل به ساز عرش اگر گوش ميکني
آفاق را به زمزمه مدهوش ميکني گر ناي زهره بشنوي اي دل بگوش هوش
گر خواب خود مشوش و مغشوش ميکني چون زلف سايه پنجه درافکن به ماهتاب
گل گوشکفته باش، اگر بوش ميکني عشق مجاز غنچهي عشق حقيقت است
کز پيريم چو طفل قلمدوش ميکني از من خداي را غزل عاشقي مخواه
بس اخگر شکفته که خاموش ميکني زين اخگر نهفته دميدن خداي را
با من کدام دست در آغوش ميکني من شاه کشور ادب و شرم و عفتم
نيش ندامتي است که خود نوش ميکني پيرانه سرمشاهدهي خط شاهدان
گر توبه با خداي خطا پوش ميکني من خود خطا به توبه بپوشم تو هم بيا
ترکانه ياد خون سياووش ميکني گو جام باده جوش محبت چرا زند
زين خاک و شيشه آينهي هوش ميکني دنيا خود از دريچهي عبرت عزيز ماست
ما را خمار خمر شب دوش ميکني با شعر سايه چند چو خميازههاي صبح
نيما نرفته گر سفر يوش ميکني تهران بي صبا ثمرش چيست شهريار
حکمت: کارلوس کاستانداحکمت
دانايان با عمل زندگي مي كنند , نه با انديشه عمل . کارلوس کاستاندا
شغل تنها زماني ارزش و اعتبار دارد كه آزادانه پذيرفته شود . آلبركامو
اگر شاه به تو مهربان باشد دلیر و گستاخ مشو ، از آنکه طبع شاه چون آتش است و دل
شیر از آن می هراسد . بزرگمهر
بزرگواری ، بی مهر و دوستی بدست نمی آید . ارد بزرگ
آرزومند آن مباش که چیزی غیر از آنچه هستی باشی، بکوش که کمال آنچه هستی باشی . دی
سلز
اگر به دنبال موفقيت نرويد خودش به دنبال شما نخواهد آمد . مارو اكلينز
narjessjoon_n@yahoo.com زهره جان نثاری
گر نشان زندگی جنبندگیست خار در صحرا سرسر زندگیست
هم جعل زنده است وهم پروانه لیک فرقها از زندگی تا زندگیست
مهندس زهره جان نثاری
این لحظه های ناب را از دست ندهیم (امتیاز : 1) توسط fsh در مورخه : سه شنبه، 16 تير ماه ، 1388 (مشخصات کاربر | ارسال پیغام شخصی)
روزها از پی هم می آیند و میروند . هر صبح برآشفته از اضطراب کار روزانه برمی خیزیم وچنان در روزمرگی هایمان غرق می شویم که آمدن شبی دیگر و گذر روزی دیگر از عمرمان را حس نمی کنیم . گاه چنان به تلاش و تکاپو مشغولیم که هدف را از یاد می بریم .مقصد را فراموش می کنیم . اصلاً یادمان می رود که کی آمده ایم؟چگونه آمده ایم ؟ راه را چگونه آغاز کرده ایم ؟برای چه پا در راه نهاده ایم ؟ اصلاً راه کدام است و بیراهه کدام ؟ و در پایان به کجا می رسیم ؟ زمان آنقدر شتابان می رود که ما را هم ، در شتابزدگی خود غرق می کند . ما به شناور بودن در زمان عادت کرده ایم .
این روزها خدا دست خیلی ها را می گیرد و از غرقاب زمان بیرون می کشد . تا لحظه ای مکث کنند . تا لحظه ای بیاسایند . نگاهی بیندازند به آغاز ، به راه ، به مقصد و با این نگاه چقدر تلاششان معنا می گیرد و راستی می یابد . خستگی شان چه راحت تکانده می شود . کاش خدا دست ما را هم بگیرد و در یک نجوای آسمانی از زمان رهامان سازد و در خودش غرقمان کند .
کاش در این روزهای مبارک ما هم لحظه ای در هوای عشق با خدا نفسی تازه کنیم . لحظه ای بیاساییم و نگاهی بیندازیم به آغاز، به راه ، به مقصد که این روزها را خدا برای ما ، برای خودش و برای عشق ورزیدن ما به خودش برگزیده است . این لحظه های ناب را از دست ندهیم .