داستان کوتاه خواب


(خواب)

قرنها بود،که شب بود وشب،
خورشید و روزی در کار نبود،
تنها چند ستاره و یک ماه در آسمان باقی بود.

و هیچکس اعتراضی نداشت، و همه عجیب در روشنی قناعت می کردند.

ماه خسته و نالان به خورشید گفت:
بیا و مرا ازاین همه خستگی برهان،
بیا و در آسمان بمان.

خورشید نگاهی به زمین انداخت وگفت:

اینجا،
هیچکس دلتنگ من نیست...

0
0
0
0 نفر

4 نظر

  1. داستان قشنگیه.ممنون

    داستان قشنگیه.ممنون
  2. سلام علیکم
    داستان زیبایی بود
    شاید هیچ ربطی نداشته باشه ولی یک لحظه به یاد امام زمان مون افتادم
  3. سلام
    خیلی زیبابود .....(اینجا هیچ کس دلتنگ من نیست) .....مفهوم عمیقی داره.
  4. نقل قول: ساچیم
    سلام علیکم
    داستان زیبایی بود
    شاید هیچ ربطی نداشته باشه ولی یک لحظه به یاد امام زمان مون افتادم


    باسلام،بله درست متوجه شدید،درباره امام زمان عجل الله تعالی بود،وماه هم نمادولی فقیه وانسان آگاه را دارد.باتشکر

    نقل قول: ساچیم
    سلام علیکم
    داستان زیبایی بود
    شاید هیچ ربطی نداشته باشه ولی یک لحظه به یاد امام زمان مون افتادم


    باسلام،بله درست متوجه شدید،درباره امام زمان عجل الله تعالی بود،وماه هم نمادولی فقیه وانسان آگاه را دارد.باتشکر

    نقل قول: رعنافرشی نوراللهی
    سلام
    خیلی زیبابود .....(اینجا هیچ کس دلتنگ من نیست) .....مفهوم عمیقی داره.


    ممنونم ازنگاه سبزتان

    نقل قول: نداسیداقازاده
    داستان قشنگیه.ممنون

    داستان قشنگیه.ممنون


    ممنون ازنگاه سبزتان
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.