محرم

30 بهمن 1393   ely200080   آیتمهای اختصاصی, نوشته های کاربران   3 نظر   368 بازدید   |

با مداد رنگیهایم یاد تو را روی کاغذ نقاشی میکنم

عجیب است تمام صفحه سفید است، گویی همه ی رنگها را پاک کرده اند

شاید هم یادم تو را فراموش کرده است

وقتی با من وداع کردی، صدای گریه ام را همگان شنیدند

تا سالها ندایی از تو بس بود تا عاشقانه همنشین تنهایی ات شوم

تو نوری بودی که نشانه ی راهم شدی

در گذر روزهادستان کودکانه ام، دستانت را رها کردند...

دستانم بزرگ وقوی بود وشانه هایم مرهم محرمان.

از تو تهی شدم و در عالم مجاز، خود را به تمناهای بیشمارم ،سپردم

نشانه های تو باورم را تکان میداد

پشتت را خالی کردم، دیگر نه نوری بود و نه ندایی

و من زائری تنها بودم که در هبوط جاودانه ام، خانه ی تو را گم کرده بودم

اما تو همچنان کنارم بودی، بی آنکه ببینمت ...

و امروز باز هم هستی، میدانم.

حالا دیگر پاهایم خسته است و نگاه محرمی نیست

تا رازهای مگویم را از کف دستانم بخواند

این روزها آنقدر شکننده ام که هر کسی با نگاه اول

میفهمد تورا گم کرده ام.

5
5
0
5 نفر

3 نظر

  1. سلام
    سپاس....
  2. سلام الی عزیزم،
    بسیار بسیار زیبا و دلنشین بود.
    موفق باشی.خیلی حس ناب و حقیقی داشت.ممنون.

    سلام الی عزیزم،
    بسیار بسیار زیبا و دلنشین بود.
    موفق باشی.خیلی حس ناب و حقیقی داشت.ممنون.
  3. سلام دوستان خوبم .متشکرم از محبتتون smiley17
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.