رمان غزال(قسمت 5)

29 اردیبهشت 1395   fereshteh akhavan   آیتمهای اختصاصی, قصه شب   1 نظر   1326 بازدید   |

رمان غزال(قسمت 5)


بعد نفسی به سختی کشیدم.زندایی مرا در آغوش گرفت و با همان لحن ادامه داد:نظر خود محمود هم همین بوده به قول دایی ات تو از پوست و خون خودش هستی.
با این حرف زندایی لبخند زدم.زندایی خندان گفت:پس راضی هستی؟
مرا محکم فشرد و متوجه شدم که خنده مرا حمل بر رضایت دیده از آغوش زندایی بیرون آمدم و گفتم:شما خواستید که حرف دلم رو بزنم و از همه مهمتر خاک مادر رو قسم دادید.
زندایی ابروهایش را درهم کشید و گفت:خب آره این چیزیه که میخوام بدونم.
آب دهانم را فرو دادم خونسردی از دست رفته ام را بازیافتم کمی جابجا شدم و به گل فرش خیره شدم و گفتم:
زندایی جان این باعث افتخار منه که شما من رو در نظر گرفتید.من محمود اقا رو مثل برادر دوست دارم.من لایق اون نیستم.اون میتونه شایسته ترین دختر رو به همسری خود بگیره.
زندایی اخمی کرد و گفت:غزال چی ... چی میگی پسرم مثل گل میمونه مهربون و آقا...
میان حرفش دویدم و گفتم:ببخشید زندایی پسر شما یه پارچه اقاست اما من...
زندایی با عصبانیت گفت:مگه پسر من چه عیبی داره خیلی هم دلت بخواد اصلا میدونی این داییته که اصرار داره نه من.
لبخند تلخی زدم سرم را تکان دادم و بلند شدم و رو به زندایی کردم و گفتم:زندایی یه روز دو روز که نیست که بگم میگذره.
ناگهان صدای در آمد.دایی و پدر وارد خانه شدند.زندایی گفت:این رو بدون که از پسر من بهتر گیرت نمیاد.
خدایا تا کی باید از این و اون بشنوم.خدا تقاص ما رو از زری بگیر.چشمهایم را بستم که در اتاق باز شد و نغمه بسویم شتافت.بغلش کردم و بوسیدمش سرش را به سینه ام فشرد و گفت:آبجی جون دوباره گریه کردی؟آره؟
گفتم:نه عزیزم ... خوش گذشت؟
از آغوشم بیرون آمد و روبرویم ایستاد و با دستان کوچک و سردش اشکهای سوزانم را پاک کرد لبخندی زدم و دستانش را بوسه باران کردم.اشک در چشمانش جمع شد و گفت:اینقدر تاب بازی کردم آبجی جون.دایی محمود سوار سرسره ام کرد.
از شادی او شاد شدم بلند شدم و با هم به اتاقی که پدرم بود رفتیم.پدر در چشمانم خیره شد نگاهم را از چشمانش دزدیدم زیرا قرمزی چشمانم راز درونم را برملا میکرد.آهی کشیدم پدر خنده ای کرد و گفت:
غزال جان خدا دایی رو هزار ساله کنه با کمک اون کاری پیدا کردم و قرار شد تا آخر هفته خانه ای دست و پا کنیم و زحمت رو کم کنیم.تو این مدت زیور خانم که بنده خدا خیلی خسته و معذب شدند.
زندایی نگاه سردی به پدر کرد و خیلی رسمی گفت:این حرفها چیه؟
چشمهایم را بستم و از خدا تشکر کردم که بالاخره سرو سامونی گرفتیم.دایی بلند شد و با اشاره زندایی ناگزیر از اتاق بیرون رفت.با رفتن آنها محمود به جمع خلوت و ساکت ما پیوست و کنار پدر نشست.پدر آرام پشت محمود زد و گفت:پسر من چطوره؟
محمود از این حرف دل شاد شد و گفت:خیلی ممنون عموجان.
بعد رو به من کرد و گفت:شما چطورید غزال خانم؟اینجا خیلی اذیت میشید نه؟
در صورت او خیره شدم و گفتم:نه...
در چهره او در جستجوی چیزی بودم نفرت کینه و یا هر چیزی که محمود را از چشم من انداخته باشد.اما جز مهربانی و خوشرویی چیز دیگری ندیدم.پس چه چیزی مرا وامیداشت که نه بگویم.
محمود از اینکه من چشم از او برنمیداشتم یکه ای خورد هر دو در افکار خود غرق بودیم که با صدای سرفه دایی سرمان به سمت در چرخانده شد.دایی با قیافه سرخ شده نگاهی چپ به من انداخت و تسبیحش را از داخل جیب در آورد و شروع به چرخاندن دانه های آن کرد.روبروی من نشست و گفت:بیا اینهم از دخترت.
پدر حیران دایی را نگریست سر در نمی آورد دایی چه میگوید دایی گفت:خوبه خوبه دخترت حرمت بزرگ و کوچیک از یادش رفته.
پدر نگاه گذرایی به من انداخت و رو به دایی کرد و گفت:تو رو خدا خان دایی بگید چی شده؟نصف جون شدم.
دایی با عصبانیت بلند شد و دهن کف کرده اش را از هم باز کرد و فریاد زد:که خانم پسر من رو دوست نداره.. خب نداری که نداشته باش به جهنم.
محمود حیران مرا نگریست نگاهی به من کرد و با اشاره گفت:چی شده؟
نغمه خود را در آغوش من پنهان ساخت.شانه هایم را به نشانه نمیدانم بالا انداختم.البته این در حالی بود که میدانستم عصبانیت دایی بر سر چیست.
احساس سرما کردم قلبم به تندی میزد.موهای نغمه را نوازش کردم حس کردم میلرزد.نگاهی به او کردم رنگش پریده بود.برای آرامش بیشتر او را به خود چسباندم.محمود تاب و تحملش لبریز شد و ارام پرسید:پدر؟ عمو جون مگه چی شده؟
در همین حین زندایی با قیافه ای عبوس و گرفته در آستانه در ظاهر گشت.محمود متعجب مادرش را نگریست و رو به او گفت:مادر شما بگید حتما شما میدونید.
زندایی ابرو بالا انداخت محمود ناگزیر سوالش را از دایی پرسید.
دایی که در طول و عرض اتاق قدم میزد گفت:
میخواستی چی بشه؟گفتیم مادر بالای سرش نیست مردم بد و بیراه نگن در دروازه رو میشه بست اما دردهن مردم رو نمیشه بست دختره سامون بگیره برای خودش زندگی تشکیل بده بهتره یا اینکه آواره و سربار پدرت باشی.
محمود ابروهایش را درهم کشید و با حالتی گرفته و ناراحت گفت:پس میخواید شوهرش بدید که اینطور...
نگاهی به من کرد اشک چشمانم را نتوانستم از دید او پنهان سازم عصبی فریاد کشید:
مگه زمان قدیمه که دختر رو بزور شوهر بدن و نظر اونو نپرسن؟در ثانی شاید اون نخواد حالا حالاها ازدواج کنه مگه چند سالشه؟فکر کردید کسی سراغش نمیاد و به قول شما قدیمی ها با اون طرز فکرتون ترشیده میشه.پدرجون عمو سامان غزال 15 سالش بیشتر نیست تا ازدواج کلی وقت داره.از حمایت محمود نیرو گرفتم در دل از او قدردانی کردم اما او نمیدانست که این دعوا و مشاجره بر سر اوست.پدر که هاج و واج مرا مینگریست گفت:
مگه کی از تو خواستگاری کرده هان؟جواب بده مگه من پدرت نیستم نباید بدونم کیه؟خانواده اش کین؟پدر و مادرش چه کاره ند؟تا خواستم حرف بزنم دایی غرید:آه تو هم چقدر خنگی سامان خان چه کسی از پسر من بهتر؟دخترت گفته نمیخواد با پسر من ازدواج کنه.فهمیدی؟
پدر نفسی کشید و گفت:خب این رو زودتر بگید هزار فکر و خیال کردم.
محمود سر بزیر انداخت و گفت:پدر مادر عمو سامان شما هیچکدوم نمیتونید بجای من و غزال تصمیم بگیرید.در ضمن من قصد ازدواج ندارم چون نه کار دارم نه سرمایه همونطور که خودتون بهتر میدونید این دور و زمونه باید بتونی خودت گلیمت رو از اب بیرون بکشی با زمانه هزاران فرق کرده و مهمتر از همه غزال خانم خواهر منه و من به چشم خواهر بهش نگاه میکنم و اگه روزی تصمیم به ازدواج بگیرم با کس دیگه ای ازدواج میکنم.امیدوارم غزال خانم هم موفق و خوشبخت بشه.
سکوتی فراگیر همه ما را در برگرفت کسی جرات نداشت سکوت را بشکند تا اینکه دایی مثل بمب منفجر شد و بلند شد و به سمت محمود یورش برد و یقه پیراهنش را چسبید.بیچاره محمود تا آمد تکانی بخورد چند سیلی پی در پی خورد طوری که خون از دماغش جاری شد.نزدایی بر سر و صورت خود میکوفت و جیغ میزد:
مرد تو رو خدا ولش کن کشتیش خاک عالم بر سرم.سامان خان تو رو خدا کاری کن بچه ام رو کشت.
پدر به یاری محمود شتافت و او را از زیر ضربات مشت و لگد دایی رها ساخت و گفت:مرد حسابی مگه دیوونه شدی؟چه مرگت شده؟
دایی اینبار یقه پدر را گرفت و او را به شدت تکان داد و گفت:همه اش تقصیره توئه یالله زود از خونه من برو بیرون دیگه نمیخوام ریختت رو ببینم آدم شیره ای مفنگی برو بیرون.
پدر با شنیدن این حرفها مثل یخ اب شد.در جواب حرف دایی حرفی نزد به سمت من آمد و نغمه را در آغوش گرفت و به من گفت:بریم دخترم دیگه اینجا جای ما نیست پاشو بریم.
احساس سرگیجه میکردم ضعف سرتاسر وجودم را در برگرفته بود به سمت در قدم برداشتم.پدر برای یک لحظه تعادل خود را از دست داد.محمود به سمتش دوید و دست او را گرفت.پدر لبخند تلخی زد و عرق پیشانیش را با دست پاک کرد.انتظار هر حرفی را حرکتی را داشت الا این حرفها آن هم از دهان دایی.
دستی بر شانه محمود زد و گفت:خیلی ممنون پسرم الهی خیر از زندگیت ببینی.
محمود ناراحت و درمانده گفت:عمو سامان شرمنده ام هر چی پدر گفته به من گفت شما به بزرگی خودت ببخش.
پدر آهی کشید و گفت:هر کس سربار باشه بی عزته.پسرم برو روی پای خودت بایست.
محمود نگاهی به من کرد و گفت:غزال خانم نمیدونم چی بگم واقعا سردرگمم.من با پدر صحبت میکنم خوب قدیمیه دست خودش نیست مواظب پدر و نغمه باش.
به صورتش نگاه کردم و گفتم:محمود اقا ظاهر و باطن آدمها با هم خیلی فرق میکنه.آشنا که اینطور باشه دیگه نباید از غریبه توقع داشت.شما هم مواظب دایی و زندایی باشید و از طرف من از زحمات بی دریغ زندایی تشکر کنید و منم برای شما آرزوی موفقیت دارم و از خدامیخوام که سایه گرم پدر و مادر همیشه بالای سرت باشه نبود یکی از اونها نتیجه اش اینه که میبینی.
اشک را در چشمان محمود دیدم.محمود سرش را پایین انداخت و گفت:
پدر قلب صاف و رئوفی داره باور کن هر چی گفته از روی عمد نبوده.
با نوک انگشتش خون جاری شده از دهانش را پاک کرد.دستمال تا شده درون جیبم را به او دادم لبخندی زد و تشکر کرد.پدر هم از محمود خواست تا از دایی و زندایی تشکر کند و از او خداحافظی کردیم.محمود را دیدم که هنوز داخل کوچه ایستاده و رفتن ما را نظاره میکرد.دستی برایم تکان داد و دستمال را در هوا چرخاند.میان گریه لبخندی زدم و دستی برایش تکان دادم و براه افتادیم.دیگر برنگشتیم تا از کوچه گذشتیم.
پدر بدون هدف قدم برمیداشت قدمهایم را تندتر کردم تا با پدر هم قدم شوم گفتم:پدر کجا میریم؟
پدر گفت:مسافرخونه.
گفتم:بریم خونه خاله.
پدر خنده ای کرد و گفت:فقط خاله ما روبیرون نکرده.
راست میگفت از عمه و دایی رانده شده بودیم.بیاد حرف مادرم افتادم که میگفت این زمونه دیگه خواهر و برادر هم نمیشناسه.مسافت زیادی را باید طی میکردیم پاهایم درد گرفت برای یک لحظه به نغمه حسادت کردم که در آغوش پدر خوابیده بود.از کوچه ای گذر کردیم و به چهارراه رسیدیم.به خاطر تعطیلات تابستان پسران دوچرخه بازی میکردند و یا دو گروه شده و فوتبال بازی میکردند.
در دل گفتم خدایا اگه اینا بنده های تو هستند پس ما چی هستیم.دخترانی هم سن و سال خودم میدیدم که با پدر و مادرهایشان شادی کنان صحبت میکردند و غرق در رویای خود شدم که شانه سمت راستم به شدت کوبیده شد.روبرویم را نگاه کردم مرد چاق و مسنی را دیدم که با دهانی باز و صورت گوشت آلود میگفت:چته خانم؟جلوی پات رو نگاه کن.
از ترس مثل مرده ها شده بودم با لکنت زبان گفتم:ب ... ب... ببخشید اقا.
پدر یاریم کرد و عذر خواست.مرد سری تکان داد و دور شد.پدر دستم را با عصبانیت کشید و گفت:اصلا تو مایه دردسری.
از حرف پدر قلبم به درد آمد اما بروی خودم نیاوردم چون میدانستم در چه حالی است.به مسافرخانه رسیدیم وارد شدیم پدر اتاق خواست و مرد شناسنامه ...
حیران پدر را نگریستم ما که شناسنامه نداشتیم همه در دست زری بود.پدر دستش را در داخل کتش کرد و چیزی بیرون آورد.خب نگاه کردم شناسنامه ها بود لبخندی زدم پدر کلید را گرفت و از پله ها بالا رفتیم.گفتم:پدر شناسنامه ها پیش شماست؟
پدر سری تکان داد و با خوشحالی گفت:بله خوشبختانه تنها چیزی که برامون باقی گذاشته همین بوده.
در اتاق 13 را باز کردیم و داخل شدیم.آنطور که پدر میگفت صبح باید زود از خواب بیدار میشد تا روانه کارش شود برای همین بدون هیچ صحبتی خوابیدیم.
زمانی چشم باز کردم که نغمه تکانم داد خمیازه ای کشیدم و گفتم:آه چته؟چرا اینطوری میکنی؟
اخمی کرد و گفت:خب گرسنمه یالا بلند شو همش میخوابی.
از حرف او حیران شدم چشمانم گرد شد و گفتم:چی گفتی؟
لبش را گزید و گفت:آبجی جون گرسنمه صبحونه میخوام.
از تخت پایین آمدم خودم را مرتب کردم و از اتاق بیرون رفتم مدتی بعد با سینی صبحانه وارد شدم.نغمه با دیدن صبحانه از خوشحالی دستانش را بهم مالید و کنار من نشست.من نیز گرسنه بودم و هر دو با اشتهای فراخوان خوردیم.
دقیقا ساعت 10.5 بود که در باز شد و پدر در آستانه در قرار گرفت متعجب نگاهش کردم وارد شد پشتش را به من کرد و گفت:دایی به صاحب کارم گفته من رو راه نده گفته این مرد معتبر نیست و من ضمانتش رو نمیکنم.
مغزم سوت کشید چیزی را که شنیده بودم اصلا نمیتوانستم باور کنم.سرجایم میخکوب شده بودم پدر که سکوت مرا دید برگشت و شانه هایم را به شدت تکان داد.اشکهایم سرازیر شد پدر مرا در آغوش گرفت و گفت:
توی اصفهان چیزی که فراوونه کاره جوهر کار کردن میخواد که من دارم.قول میدم تا آخر هفته هم کار پیدا کنم هم خونه ای که تو و نغمه بدون مزاحمت و در رفاه و اسایش توش زندگی کنید.
هنگام ادای این کلمات صدایش میلرزید اما تلاش میکرد تا مثل همیشه مقاوم باشد.اگر این ویروس مرگبار را از خود دور میساخت بهترین بابای دنیا بود.مادر همیشه میگفت پدرت اگر اعتیادش را ترک کند من هیچ غصه ای ندارم.اعتیاد مقاومترین مردها رو از پا می اندازه و از آنها بی قید ترین و بی وجدان ترین آدمها رو میسازد که حتی حاضرند برای تامین نیازشان زن و بچه هایشان را بفروشند.بیاد آوردن این حرفها دلم را لرزاند کدام پدری است که با فرزندش چنین کاری بکند.خدایا مگر میشود؟نگاهی به پدر انداختم نه پدر من حتی جرات حرف زدن در اینباره را هم ندارد تا چه رسد به انجامش.

ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

1 نظر

  1. دوستی میگفت هیچ چیز مثل مطالعه باعث رشد فکر و فهم انسانها نمی شود،چرا که چیزی را که شاید لازم باشه مدتها از عمر باارزش را هزینه کنیم تا از طریق تجربه خودمان دریابیم با مطالعه چند روزه یک کتاب چند صفحه ای شاید قابل حصول باشد.البته این را هم گفت که "سواد حاصل زیاد خواندن نیست، بلکه حاصل تعمق و تفکر زیاد در آنچه که خوانده می شود است."
    به امید برکت عمر همه دوستان

    دوستی میگفت هیچ چیز مثل مطالعه باعث رشد فکر و فهم انسانها نمی شود،چرا که چیزی را که شاید لازم باشه مدتها از عمر باارزش را هزینه کنیم تا از طریق تجربه خودمان دریابیم با مطالعه چند روزه یک کتاب چند صفحه ای شاید قابل حصول باشد.البته این را هم گفت که "سواد حاصل زیاد خواندن نیست، بلکه حاصل تعمق و تفکر زیاد در آنچه که خوانده می شود است."
    به امید برکت عمر همه دوستان
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.