تولد آسمانى، پدر دكتر اخشابى، زمستان، گل و گلدون، تبريك تولد، جام‌وما، وب‌سايت مجيد اخشابى
زمستون براى تو قشنگه پشت شيشه... بهارِ زمستونها براى تو هميشه
تو مثل من زمستونى ندارى كه باشه لحظه چشم انتظارى! ... گلدون خالى نديدى!


دومين دهه از همين قرن بود! دهه اى در تاريكى و مردمانى كه به ظلمت خوو كرده بودند. سال هايى از اندوه كه غم در خانه به حدى بود، كه صداى اندوه همسايه در آن گم مى‌شد. در يكى از همين روزهاى سرد بود كه پا به زمستان گذاشت و "تن عريون باغچه" را ديد...



شهسوار... روستاى آخوند محله"جل" خطه اى از بهشت؛ بهشت ايران كه در دهمين روز از ماهِ آفريننده"دى" زادگاه انسانى شد كه در تمام طول عمر تلاش نمود "انسان" باشد و اين فن شريف را به ديگران نيز منتقل نمايد. آنقدر انسان شايسته اى بود تا تعداد دوستانى كه دوستش داشتند را در هر زمان روو به فزونى ببرد؛ همسايه، همكار، هم شهرى، هم محله اى و همچنين هرآنكس كه او را به خوبى مى‌شناخت. آنقدر شايسته كه خداوند وظيفه تعليم به پنج انسان را به طور اخص به او سپرد، به او و همسرى كه از جنس خودش بود! از جنس مهربانى و از خود گذشتگى...
زوجى كه يكديگر را به تعالى مى بردند تا فرزندانشان متعالى‌تر شوند. گرچه روح موزون او آهنگ و سرود را مى‌طلبيد اما چه اهميتى دارد خواسته دل وقتى قرار باشد زلالى‌اش در خطر بيافتد؟ هنوز زمستان آنقدر بهارى نشده بود كه "يك پدر" بتواند در آن دل به دريا بزند، فقط همين منطق همسر بود كه او را متقاعد كرد از تمامى استعدادهايش تا زمان ممكن، دست بكشد.
در شرايط آن دوران توانست اداره‌اى را بيابد كه به مردم خدمت کند و در آنجا مشغول به كار شد، گرچه در هيچ دوره‌اى حقوق كارمندانِ شريف به قدر كفاف هزينه‌هاى خاص نبوده و نيست، اما چه اهميت داشت براى او، اينكه از خواسته هايش سر بچرخاند به سمت نياز و خواسته فرزند! فرزندان هم عشق پدر را درك مى‌نمودند، علاقه به پيشرفت و عشق به همنوع؛ پدر به بهاى معلمى اختصاصى يا تقاضاى خواسته فرزند از تك تك دوستان و با هرچه در توان داشت تلاش مى‌نمود تا فرزندان در هوايى كه كم كم به گرمى بهار مى‌شد، بتوانند مفيدتر باشند.
رجعت رود به درياى شمال آغازگر بخش تازه اى از زندگى او شد باز يافتن دوستان قديمى كه بى‌شك همراهِ بى آلايش و صديق خويش را فراموش نكرده بودند؛ درِ خانه، كه روو به همه باز بود براى پذيرايى، و دوستانى كه خلوت خويش را با آن يار صميمى به اشتراك مى گذاشتند، در همين بين بود شكوفايى كوچكترين فرزند كه يكى از بزرگترين علاقه هاى شخصى پدر را برگزيده بود. سنتورى كودكانه كه با دست هاى هشت-نه ساله‌اش ساخته بود. گرچه تولد هر فرزندى براى پدر، تولدى ديگر است از خويش؛ اما اين كودكِ محجوب با اين كاردستى، خاطرات سالها پيش را زنده كرد و چقدر زيباست تورق آرزوها در آرزوهاى فرزند؛ زمانى كه دوستش نيز نه به عنوان يك پدر! كه در جايگاه يك استاد، فرزند را تاييد كرد، فقط خدا مى‌داند در دل پدر چه گذشت! فرزندى كه در خلوت خويش به فكر خلق بود و حال در پى تحقق آرزوى ديرينه، مى‌توانست خالق نواهاى دلنشين شود. با آن حقوق اندك، نمى‌شد بهترين ها را تهيه نمود اما پدر و مادر بيشترين تلاش ها را به كار بردند تا فرزند كار دستى‌اش را تكميل نمايد، از شاخ گاو تا استخوان شتر... از جستجو در بين سرهاى حيوانات ذبح شده تا گشتن در بين مغازه هاى تهران... اين خواب نبود! بى‌شك كودك داشت با زبان توانايى هايش فرياد مى زد كه خداوند قدر آن سكوت پدر را دانسته و اين هديه‌ى او به پدر است، پس پدر تلاش نمود تا بيش از پيش قدر هديه خداوند را بداند. بالاخره توانست ساز بى‌سيمى را تهيه كند كه هم ظاهرش خوب باشد هم قيمتش مناسب، و هر آنچه از اين عشق در دل داشت را با همراهى هايش به فرزند آموخت.
وى هيچ گاه فرزندانش را به تلافى آنچه از كام خويش زده و به كام آنها نموده بود، مجبور به كارى نكرد؛ هميشه دوست داشت فرزندانش را دانا و رها ببيند، همين بود كه قدم هاى اول را پا به پاى آنها برمى‌داشت و كم كم از ايشان دور شده مى نشست تا اگر خودشان نياز داشتند به سمتش بيايند. او حتى با فرزندى كه بيش از 30 سال از او كوچكتر بود، همچون يك رفيق، شفيق و همراه بود؛ در برابر هر خواسته اى سر تعظيم فرود نمى‌آورد، اما پيش از مخالفت، به اصل هر خواسته اى فكر مى‌كرد و با فرزند مشورت مى‌نمود كه: "مطمئنى" ، "چرا؟" و زمانى كه مى‌فهميد اين نياز فرزند است و نه يك تنوع طلبى؛ از هرآنچه در توانش باقى بود مى‌بخشيد. اگر لازم بود با آنها بحث مى كرد تا هدف خود و مسير آن را بهتر بشناسند و گاه به عنوان يك خواسته شخصى، نياز هميشگى جامعه از جمله سلامت و صداقت را به آنها گوشزد مى‌نمود؛ اگر به هدف مطمئن بودند بخشى از سرمايه هاى مادى‌اش را فداى دو سال از عمر سرمايه‌ى زندگى‌اش مى كرد، و همين يك رنگى و يك دستى بود كه او را تا ابد به كتابى تبديل كرد كه مى توان هر برگش را بارها خواند و چيزهاى جديدى از او آموخت.
پنج شاخه گل او و همسرش، هر كدام يك دسته گل شده بودند و آنها به بار نشستن شاخه هاى زندگى شان را تماشا مى كردند چه لذتى دارد باغبانى وقتى خوب آن را بلد باشى! گلخانه كوچك پدر گواه توانايى هاى بزرگ او بود. او حتى زمستان را نيز پر از گل و نور و گرما، مى‌طلبيد وقتى باور داشته باشى كه مى‌شود، قطعا خواهد شد. در يك روز زمستانى تصميم گرفت يك قدم ديگر نيز دورتر نشسته و باز فرزندان را به دور جديدى از زندگى هدايت نمايد، تنها يك هفته بعد همه را به خدا و فرزندان را پس از خدا به همسر وفادار و مهربانش سپرد، از گلدان جدا شد و تمامى خاطرات خوبِ نقل قصه‌هاى عاشقانه زندگى، را براى فرزندان به ارث گذاشت؛ ارثيه اى كه هيچ وقت تمامى ندارد و لبخند او كه در قلب گلدان باقى ماند تا با رويش هر گل در آن گلدانها، باز هم لبخند پدر متولد شود. امروز سالروز تولد اين مرد مهربان است او امروز 77 ساله شد و هنوز مانند يك پير دانا، هدايت و حمايت مى‌كند تمامى عزيزانش را... به اميد آنكه در صدوهفتادو هفتمين سالروز تولد ايشان برگ جديدى از وى را بخوانيم.
پدر؛ تولد آسمانيتان مبارك.
0
0
0
0 نفر

1 نظر

  1. ..از تشکر ومحبت دوستان ممنونم وشرمنده که با انتقال سایت محبت ها ونظراتتون حذف شدن..موفق باشین....

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.