It was very difficult to find jobs in north-east of England, and when John lost his, he found it impossible to get a new one...



He had soon spend all his money, so he decided to go down to south of the country, where he had heard that things were better, and that it was easier to find work. The best way to go was by train, so he went to the railway station and got into a train which was going to London.
He was the only passenger in his compartment when another man I haven t got a penny, John answered fright.
Then why are you trembling so much? the man with the gun asked angrily.
Because I thought you were the ticket-collector, and I haven t even got a ticket, answered John.




در شمال شرقی انگلستان مشكل می شد شغل مناسبی پيدا كرد. وقتی جان كار خود را از دست داد،‌ فهميد كه پيدا كردن شغل ديگر غيرممكن است. او خيلی زود تمام پولش را خرج كرد. بنابراين تصميم گرفت كه به قسمت جنوب كشور برود. جايی كه شنيده بود در آنجا همه چيز بهتر است و به همين خاطر يافتن شغل آسانتر است. بهترين راه رسيدن به آنجا از طريق قطار بود. بنابراين او به ايستگاه راه آهن رفت و سوار قطاری شد كه به لندن می رفت.
او تنها مسافر يكی از كوپه های قطار بود تا اينكه مردی كه يک تفتگ در دست داشت فرياد كشيد و به او گفت: يا پولت يا زندگی ات!
جان با ترس جواب داد: من حتی يک پنی هم ندارم.
مرد تفنگدار با عصبانت جواب داد: پس چرا داری اينقدر می لرزی؟
جان جواب داد: زيرا من فكر كردم تو يک بليط جمع كن هستی و من حتی يک بليط هم ندارم.



به همت: سحر پارسا
مسئول انجمن هاي: اقتصاد و بازرگانی، بهداشت و درمان، آموزشگاه زبان انگلیسی
و عضو هیئت تحریره هفته نامه داخلي همراز
ايميل: s_parsa19@yahoo.com
شناسه ياهو:s_parsa19
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.