كتاب خوانى و آمار آن، يكى از دغدغه هاى فرهنگى در كشور ما است. آمارى كه اگر كتب درسى و برخى رمان هاى خاص را از آن حذف كنيم؛ ديگر چيزى براى گفتن نخواهد داشت. عده اى اين امر را حاصل اجبار در شيوه مطالعه دروس مى دانند! كتابهاى حجيمى كه بايد خط به خط از بر مى شدند! گرچه اين موضوع يكى از دلايل گريزان بودن ما از مطالعه مى باشد! اما قطعا تنها دليل نيست؛ آن هم وقتى عادت كرده ايم در سريالهاى فرهنگى!...



انسانهاى اهل مطالعه را با عينكى مزين به شيشه اى به قطر شيشه هاى مشجر ببينيم. البته پايين بودن آمار مطالعه، گواه پايين بودن علاقه ما به علم نيست و نخواهد بود، زمانى كه مى توانيم يك كتاب را در گفتگو ها و فيلم ها، بشنويم يا ببينيم؛ چرا بايد خطرهايى همچون ضعف چشم را به جان بخريم؟!
اين مسائل، و دلايل متعدد ديگرى كه توسط كارشناسان فرهنگى به آن اشاره شده، تنها يك بخش از اين ماجراست!
عمق فاجعۀ كتاب گريز بودن ما آنجا مشخص مى شود كه عدد مربوط به تعداد چاپ بر روى اغلب كتاب هايى با نويسندگان غير ايرانى، روز به روز بالاتر مى رود! منطقى نيست كه دليل اين امر را شناخت بالاى نويسندگان غربى از سليقه مردم و جامعه مان بدانيم! شايد دليل، روح بيگانه دوستى‌اى باشد كه با روش هاى خاص در بين مردم ما نهادينه شده است.
موضوع آنجا حساس تر مى شود كه به عمق برخى از اين كتاب ها رفته، در خصوص آنها بيشتر تامل مى كنيم! مثل رمان معروف "هرى پاتر" كه شخصى را با عنوان "اسمشو نبر" معرفى ميكند كه عمر طولانى اى دارد و سالها مخفيانه زندگى كرده است! اين فرد با جنگ و ويرانى باز مى گردد و زمانى كه قصد دارد به قدرت رسيدن خود را جشن بگيرد، از بين مى رود!... اين فرد بايد در ضمير شما نفرتى نسبت به غائبى كه قرار است پس از سالهاى طولانى بازگردد ايجاد كند.
يا يكى از معنوى ترين كتاب ها! "گفتگو با خدا" نوشته "نيل دونالد والش"... انسانى كه گمان مى كند آنقدر روح والايى داشته كه پس از انبيا و پاكان، شايسته گفتگو با خدا شده است... جالب تر آنكه او از زبان خداوند، جامعه آمريكا را در برخى خصائل مى ستايد! او از زبان خداى خويش جهاد را به گونه اى رندانه نفى كرده! و كار به جايى مى رسد كه وجود انسانهاى فضايى را از زبان خداى خويش تاييد مى‌كند! و البته خداوند! در صحبت هايى كه به "نيل" مى گويد، مثالهايى از مسائل و روزنامه هاى مطالعه شده توسط او را به ميان مى آورد... البته نمى توان آقاى والش را يكى از دشمنان خدا دانست! اگر در خصوص زندگى شخصى او تحقيق كنيد، خواهيد دانست كه وى به جهت روزنامه نگار بودن، با بسيارى از مسائل جامعه و علم روز، آشنا شده؛ حتى مدتى را با كارتون خواب ها به سر برده است! شايد بتوانيم بگوييم، خداى نام برده شده توسط والش، "درونيات" و "روح پرورش يافته با نفس" او است! روحى كه در آموزش هاى انحراف يافته از مسيحيت، با مفاهيمى چون جهاد و جايگاه والاى خداوند، بيگانه شدست! و والش به جهت آنكه انسانى عادى است، از اين موضوع غافل مانده!
يكى ديگر از كتاب هايى كه اكثر افراد اهل مطالعه در ايران، آنرا خوانده و يا لوح تصويرى آنرا ديده اند، كتاب "راز" است. تا چه حد قانون "جذب" واقعيت دارد؟! آيا به واقع هرچه را تكرار كنيم، به ما نزديك مى شود؟ آيا اگر اينطور باشد، نبايد با حلوا،حلوا گفتن، دهانمان شيرين شود؟ چرا گاهى قانون جذب را بيشتر به شكل قانون دفع مى بينيم و هرچه بيشتر به چيزى فكر كرده يا به آن نزديك مى‌شويم، خود را از آن دور تر حس مى كنيم؟ آيا فكر نميكنيد اين قانون بخشى از يك واقعيتِ پنهان مانده باشد! اكنون وقت تحقيق كردن در خصوص نويسنده اين كتاب است! گفته مى شود پدر وى يكى از مريدان فرقه هاى انحرافى و از شيطان پرستان است! جالب نيست كه در لوح تصويرى اين كتاب، شما به عنوان يك فرد در برابر دنيا معرفى مى شويد! دنيايى كه به شكل جن آبىِ چراغ جادو است و آرزوى شما را مستجاب مى كند!... نه خدايى و نه نيازى به انجام اعمال شايسته انسانيت!
در برابر مفهوم آنچه خوانده مى شود، آمار كتاب خوانى در اوليت بعدى است! زمانى كه يك مسلمان حداقل سالى يكبار كتابى كامل مثل قرآن مجيد يا نهج البلاغه را مى خواند؛ چه نيازى به دانستنِ راز هرى پاتر دارد؟ اگر قرار است كتاب هايى كه مى خوانيم، ما را به بيراهه ببرند، قطعا زيباتر خواهدبود كه "كتاب نخوانيم".

نويسنده:afshari
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.