طنز؛ بازيگر ناشى؛ عواقب دوست نداشتنى شهرت؛ جام‌و‌ما؛ وب‌سايت رسمى مجيد‌اخشابى
هر انسانى نياز به توجه اطرافيان داره! بعضى كم و عده اى بيشتر! من هم از اين قاعده مستثنى نبودم. البته شايد خيلى بيشتر از سايرين؛ دوست داشتم مثل آدماى معروف همه من رو بشناسند و بهم احترام بگذارند، ازم امضا بگيرند و... يه روز وقتى داشتم در كافى شاپ قهوه ميل مى نمودم يه آقاى كارگردان من رو ديد و ازم خواست توى فيلمش بازى كنم. باورم نمى شد...



من؟! در فيلم شما؟!
تمام تلاشم را براى بهره بردن از اين فرصت به كار بردم؛ نتيجه هم داد! يك كارگردان ديگر ، كار بعدى و كارهاى بعد از آن
حالا همه مرا مى‌شناسند! بسيارى از جوانان براى خريد پوسترم بى قرارند.
به درخواست مادر با زنى خوب و مهربان ازدواج نمودم.
اما همانطور كه مى دانيد شهرت عواقبى نيز دارد.
روزى با دوستان دوران سربازى به كوه رفتم، وقتى به خانه برگشتم همسرم طبق عادت زنانه پرسيد:كجا بودى؟
با خونسردى گفتم:برنامه داشتم! اطراف تهران،آقاى "فلان تهيه كننده" بود نتونستم تقاضاش رو رد كنم!
بلافاصله گوشى اش را از جيب بيرون آورد و شماره اى را گرفت: الو! شهين! امروز آقاى "فلان بازيگر" برنامه داشته و تو به من نگفتى؟... اطراف تهران با فلان تهيه كننده!...جدى؟ فلان تهيه كننده مسافرت خارج از كشوره؟... خداحافظ
و در گيرو دار اصابت گلدان روى ميز با سَرم فقط يك جمله شنيدم! "كدوم ... بودى"
تازه فهميدم همسر هوشمند بنده! به طرز كاملا مخفيانه در جمع هوادارانم عضو هستند و تماميه اخبار! پيش از من به ايشان مى رسد!
البته آن موضوع با پا در ميانى دوستان مذكور حل شد! اما همسر عزيزم هيچگاه نتوانستند مشكل خود را با احساس حسادت زنانه شان حل كنند و سرانجام پس از جملات عاشقانه يك طرفدارة! البته جوان! ايشان پا در كفش طلاق نمودند.
تا مدت ها از طرف مجلات كنايه مى شنيدم و از جانب برخى طرفدارها! جملات عاشقانه!
مشغول بازى در يك فيلم عاشقانه بودم. صبح يكى از روزها به محض ورود با تبريك هاى فراوان اعضاى گروه روبرو شدم! بله! گويا بنده با خانمى كه نقش مقابلم را در آن فيلم بازى مى نمود ازدواج كرده بودم! يكى از مجلات موثق اين را نوشته بود.
پس از ختم به خير شدن اين موضوع تصميم گرفتم مجددا ازدواج نمايم و البته پيش از هر اقدام جدى اى! از حسادت خانم پرسيدم كه به حمد الله مشكلى جز حساسيت نسبت به خيانت وجود نداشت.
سرِ يكى از صحنه ها بودم كه همسرم تماس گرفت و با گفتن "سلام بابا" مرا مبهوت استعداد خويش در دادن اخبارهاى ناگهانى نمود.
كمتر از يك ماه بعد از آن، در يك هفته نامه خواندم فرزندم دختر است و نام او را "مرجان" نهاده ام! هشت ماه گذشت و فرزند من حدود چهل مرتبه با نام هاى مختلف ائم از دخترانه و پسرانه! به دنيا آمد!
روز موعود در حال بازى در لوكيشن يك خيابان بودم كه خبر آمد فرزندم براى چهل و يكمين بار تصميم به تولد گرفته! گرچه اينبار منبع خبر مادرم بود.
به همين جهت اطمينان نموده بدون اهميت به عوامل، با همان گريم به سمت ماشينم دويدم... البته فقط به سمت ماشين! زيرا در خط بين عوامل و مردم مجبور به توقف شدم! توقفى بدون ثانيه شمار قرمز رنگ! از طرفداران و دوستداران عزيز خواهش نمودم به من اجازه عبور دهند اما كارگر نبود! و البته نياز به ياد آورى نيست كه از نظر آنها واژه "بچم داره بدنيا مياد" خنده دار مى نمود چرا كه فرزند من با توجه به سرعت نشريات الان بايد راهى مهد كودك مى شد!
با مشقّت فراوان و با دردى كه در دست راستم احساس مى نمودم -به جهت امضاهاى فورى فوتى!- خود را به ماشين رساندم و البته پس از اندكى حركت متوجه شدم يكى از دشمنان محترم! ماشين بيچاره را پنچر فرموده اند.
جلو اولين وسيله عبورى را ،كه يك موتور بود، گرفتم.
در راه اگر هم موتور سوار به دليل خستگى در ناحيه فك آرام مى شدند ساير مردم با عباراتى در رِنجِ "ارادت داريم قربان"... تا ..."مردك پارتى باز" مرا مشعوف مى فرمودند كه البته سخت ترين بخش در مسير، چراغ هاى قرمز بود؛ نه تنها به جهت توقف در ميان گفته هاى فوق الذكر! بلكه به دليل محبت فراوان و اهتمام موتور سوار گرامى براى سريع رسيدن بنده به بيمارستان كه البته گاهى فكر مى كردم ايشان تصميم دارند مرا به جاى بخش زايمان به اورژانس ببرند!
و در نهايت زمانى به بيمارستان رسيدم كه كودك دلبندم غذايش را خورده! و... بماند!... خوابيده بود! و صد البته كه همسرم هيچگاه اين حقيرِ سراپا تقصير را نبخشيدند.
تولد فرزند دلبندمان كانون خوانواده ما را گرم نموده بود كه؛ شد آنچه نبايد مى شد.
در ميان صداى گريه نوزاد دوست داشتنى؛ همسرم برگه مجله اى كه در آن خبر ازدواج مجدد! بنده درج شده بود را به صورتم كوبيد! بعد از چند هفته توانستم بفهمم خبر پدر شدن بنده اشتباها اينگونه درج گشته! كه البته بد خواهى يك همكار قديمى و شايعات وى مبنى بر حضور بنده در برخى مجالسِ رووم به ديوارى! و ايضا عكس هاى فتو شاپ شده اى كه همراه هنر ايشان در شايعه پراكنى خود نمايى مى نمود كار را تمام و مجددا مرا در مجلات معروف تر از پيش نمود.
در حال حاضر بيش از هفت سال است كه بازيگرى را رها كرده و در يك مزرعه كشاورزى مى كنم. هوا خوب است و مزاياى فراوانى نيز وجود دارد! از جمله: با خيال راحت به مغازه رفتن، در كوچه قدم زدن، پرده ها را براى ورود نور باز گذاشتن، با پيژامه براى باز كردن درِ خانه، به حياط رفتن و بسيارى ديگر!
ديروز آقاى جوانى كه تازه از شهر بازگشته بود مرا شناخت و گفت: "سلام آقاى بازيگر! من بازيهايتان را خيلى دوست دارم. موفق باشيد،مزاحمتان نمى شوم."
خيلى خوشم آمد! مى خواهم به جهان بازيگرى باز گردم!!!
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.