صداقت ، حسادت ، خصائل نیک، جلسه آخر ،هدیه روز معلم ، چند جلسه با استاد اخشابی ، جام وما ، سایت رسمی مجید اخشابی
وارد كلاس مى شوم اما او پيش از من آمده است و آماده است براى تعلّم؛ اما افسوس كه چون يك استاد بودن سخت است و فرصت من اندك! در هفته اى كه از خاطرات دوران راهنمايى و دبيرستان به خاطر داشتم كه آن را "هفتۀ معلم" بخوانم در كلاس درس استادى شركت كردم كه گرچه بى نظير نيست اما قطعا مثل او بودن تنها از عهدۀ چون اويى بر مى‌آيد! سخت است بتوانى "عشق" را چون او بشناسى!...



دشوار است چون او بى منت براى آنها كه تو را "غريب خاكى" مى دانند، معلم باشى و در نهايت خود را آدمى بدانى! و ساده بگويى قابل قياس با ملك نيستى! و در برابر اين همه بزرگى، از عظيم مطلق بخواهى حتى لحظه اى تنهايت نگذارد، مى گويد دليل آنكه اينگونه است اتصال و توسل به حضرت دوست است، همان كه گفته ها و شنيده ها پيرامون او پايان ناپذير است. اجازه نمى دهد تحسينم را ادامه دهم! ساده از اين دست گفته ها مى گذرد! از او در خصوص افرادى مى پرسم كه بيش از همراهى با آنچه مى گويد، با او دشمنى مى‌كنند، شايد هم حسادت! از حسودان خود چيزى نمى گويد اما حسودان به داشته هايش را به نا ديدن مى خواند. (داشته هايى مثل والدين كه آنها رشك باغ خود مى داند... دو خورشيدِ درخشان در ماه)
و آنها كه به داشته هاى ايمانى و ايرانى بودن هم نوعانش حسادت مى كنند را كافر خوانده و به كورىِ چشم كافران، باز از اين سر فرازى ها مى گويد و مى خواند. مى گويد "من اعتقاد دارم هر کسی بی احترامی میکنه به خودش بی احترامی می کنه و جواب یک آدم نامحترم رو نباید داد." و در نهايت مرا به بى كينه بودن ،همچون آيينه، مى خواند.
مى پرسم اين همه آموزه را از كه آموخته اى؟ با همان آرامش و متانت مى گويد "از روزگار وقتي كه چهره خودش را به درستي نشان مي دهد و وقتي كه به روزگار وقت مي دهي كه خود را بشناساند، خيلي چيزها ياد مي گيري، در حقيقت خودت هم روزگاري را سپري مي كني. من خيلي چيزها از زندگي آموخته ام. واقعا اگر به زندگي توجه شود، همه چيز را در خود دارد كه بتواند شاگردانش را تربيت بكند." اعتقاد دارد نبايد به چيزى مثل شانس! اتكا كرد! مثل او كه براى هر آنچه بدست آورده بيش از شانس! مديون تلاش است. مى گويد "زندگى آدم درجريان است و در اين جريان است كه ياد مى گيرد . اين يك آموزش ضمن خدمت است. من هم مشغول آموزش ديدنم كه چطور مى توانم آدم خوبى باشم. من معتقدم يك هنرمند قبل از آنكه مهارت هاى هنرى كسب كند بايد مهارت هاى اخلاقى و اجتماعى را داشته باشد" به عنوان شاگردى جديد، مرا از تقليد باز مى دارد! معتقد است تقليد براى ابتداى كار است و اگر امتداد يابد اتفاق خوبى نيست، و باز مرا به تفكر مى خواند، تفكر براى كشف و دانستن، البته فكر در مسير صحيح! مى گويد "شناخت اون ناشناخته هایی که در مسیر زندگی به آدم کمک می کنند و موجب میشند که شما متعالی تر فکر و زندگی کنید ارزش داره ولی خیلی اتفاقات هست که دانستنشون بدرد آدم نمی خوره و آدم رو اذیت می کنه" وى كسى كه به طور صحيح دل به دريا بزند را ناخداى دريايى مى داند كه در نهايت به پيدا شدن در ساحل امن خواهد رسيد. مى گويد "بهتره ظرفیت هر موقعیتی که درش قرار داریم و هر نقطه ای که روش ایستادیم رو داشته باشیم، همین."
خجالت مى كشم از اينكه تا بحال او را آنطور كه بايد نشنيده ام؛ به خاطر مى آورم كه گفته بود خواهد خواند حتى اگر امثال من نشنوند! تصميم خود را گرفته ام! با او تا آخر اين مثنوى خواهم رفت. گرچه فرصتم در اين هفته به پايان رسيده؛ اما تا زمانى كه نفس هست، فرصت باقيست.
به سمت خانه مى روم تا جزواتم را باز خوانى كنم و ندانسته تكرار مى كنم: مجلس به آخر رسيد و تمام شد عمر... من همچنان در اول اين درس! مانده ام!!
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.