مقاله دو زبانه، داستان دو زبانه، داستان، قصه، روايت، حكايت، داستان هاي دو زبانه، داستان دوز بانه، انگليسي، فارسي، ترجمه، داستان انگليسي، ترجمه داستان، داستان هاي ترجمه شده، انگليسي، فارسي، داستان هاي انگليسي و فارسي، داستان هاي خواندني، مقالات دو زبانه، مقاله، مقالات، بانك مقالات دو زبانه، آرشيو مقالات موضوعي، مقالات انگليسي، متون ترجمه شده، داستان هاي ترجمه شده، سايت رسمي مجيد اخشابيKeywords: Paper bilingual, bilingual stories, story, story, narrative, Stories, bilingual stories, d dose Province Baneh, English, Persian, Translation, English fiction, translated fiction, translated fiction, English, Farsi, stories English and Farsi, read stories, bilingual papers, articles, papers, bank papers bilingual, thematic papers archive, articles in English, translated texts, translated stories, majidakhshabi's official site www.majidakhshabi.com
Mrs Grey was the manager of a small office in London. He lived in the country, and came up to work by train. He liked from the station to his office unless it was raining، because it gave him some exercise...



One morning he was walking along the street when a stranger stopped him and said to him، 'You may not remember me, sir, but seven years ago I came to London without a penny in my pockets. I stopped you in this street and asked you to lend me some money, and you lent me five pounds, because you said that you were willing to take a chance so as to give a man a start on the road to success.'
Mr Grey though for a few moments and the said, 'Yes, I remember you. Go on with your story.'
'Well. 'answered the stranger, 'are you still willing to take a chance?'




آقاي گری مدير اداره كوچكی در لندن بود او در حومه شهر زندگی می كرد و با قطار سر كار می آمد. او غير از روزهای بارانی پياده روی از ايستگاه تا اداره اش را دوست داشت. چون باعث می شد كمی ورزش كند، يك روز صبح كه در خيابان قدم می زد غريبه ای جلوی او را گرفت و گفت: شما نمی توانيد مرا به خاطر بياوريد. قربان، اما من هفت سال پيش بدون يك پنی در جيبم به لندن آمدم در همين خيابان جلوی شما را گرفتم و از شماخواستم به من مقداری پول قرض دهيد و شما 5 پنی به من قرض داديد چون گفتيد برای آغاز موفقيت يك مرد می خواهيد فرصتی به او بدهيد.
آقای گری چند لحظه ای فكر كرد و گفت: بله به خاطر دارم صحبتتان را ادامه دهيد.
غريبه جواب داد خوب. شما هنوز هم می خواهيد به كسی از اين فرصتها بدهيد؟

به همت: سحر پارسا
مسئول انجمن هاي: اقتصاد و بازرگانی، بهداشت و درمان، آموزشگاه زبان انگلیسی

و عضو هیئت تحریره هفته نامه داخلي همراز
ايميل: s_parsa19@yahoo.com

شناسه ياهو:s_parsa19

 

1
1
0
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.