نا اميدى؛ اميد؛ خنجر؛ مرحم؛ متن ادبى؛ هنر اعضاى سايت استاد؛ جام‌و‌ما؛ سايت رسمى مجيد اخشابى
گاه گاهی می شود یک حبه ذغال بر گوشه ای از دلت

آن را می سوزاند و سوزَش تا عمق جانت پیش می رود

آنگاه است که شاید اشکی از چشمانت جاری شود...




گاهی می شود یک خنجر زهر آلود، فرو میرود به عمق جانت

انگار می خواهد تمامی سفیدی روح و جانت را پاره پاره کند

با دستانی ناملایم می خواهد روح تو را خُرد کند

هر گاه به سراغت آمد یادآور چیزهایی می شود، نا گفتنی

آنگاه کلماتی را به زبان می آوری که سزاوار انسانیتت نیست!

حواست را جمع کن! او هر بار با یک نشانه جدید می آید

ولی حرفش یکی ست! هدفش یکی ست!

زخم خورده است و فقط به دنبال زخم کاشتن

او فقط یک نام دارد:
نـــــــــــــــــا امـــــــــــــیـــــــــــــدی

هنگامی که می روی سراغ حسادت؛ شمشیر اوست که ذهنت را چنین آشفته میکند

هنگامی که می روی سراغ دروغ؛ نا امید شده ای! همرنگ اوهستی! نا امید از تاثير صداقت کلامت، بر بندگان خدا

هنگامی که می روی سراغ نفاق! از آیینه بودن، از یک رو بودن! نا امید شده ای

حال دیگر خودت میدانی

.

.

کلید آتش زدن بر جانش یک چیز است

نــــــــــــــــــام و یـــــــــــــــاد "حضرت دوست"
تنها امید مطلق... تکیه گاه همیشگی انسانها

زخم هایی را که او بر تن خسته ات زده

پیوند بزن با شاخه های نور

هر زخم غنچه ای می شود

نو

خوشبو و با عطرى دل انگیز.

رایحۀ خوش "الله"

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.