تولد مجید اخشابی
6 صبح تا سالگرد تولد استاد باقى مانده است. هيجان اين روزهاى زيبا را با يكديگر تجربه مى نماييم. تا آن صبح دل انگيز چند قدم باقيست؛ بياييد اينبار هر قدم را حساب شده تر برداريم. هر روز، يك واژه؛ هر روز، يك نكته؛هر روز، يك بخش تاثير گذار در زندگى استادمان را ياد آورى مى نماييم. امروز به احترام پدرى كه هميشه پدر بود و خواهد بود، مرگ هاى اين سالها را به ياد مى آوريم... 



مجيد اخشابى و...
مرگ به معنى همراهى هر آغاز با يك پايان است. به معنى نبودن يك "بود"! و مرگ يعنى نرفتنى!، نخواهد رفت؛ تنها نوع بودنش است كه تغيير مى كند.
مرگ يعنى... تولد!!!
شمارش معكوس تا تولد استاد را از اين انتها، آغاز مى كنيم و برخى از "مرگ"هاى موجود در زندگى مجيد اخشابى را بررسى مى نماييم...

اولين بار كه او مُرد! سال 51 بود، بودنش بين فرشته هاى آسمانى، تبديل شد به بودن در بين فرشته هاى زمينى؛ و آسمانيان نام او پيش از اين عزيمت را، به گوش زمينيان رساندند تا اهالى هر دو جهان او را؛ "تمجيد شده" بنامند.
چند سالگرد از اين اتفاق گذشت، تا اينكه... بازى‌هاى كودكانه او را به سمت ساحل كشاند و بر موجى نشاند. مجيد كوچولوى فاميل براى اولين بار طعم يك مرگ زمينى را تجربه نمود، در لحظۀ آخر يكى از اقوام سراغ كودك جمع را گرفت! نه پيش از كامل شدن تجربه اش و نه پس از آن! فرزند عزيزِ خانواده اخشابى را به ساحل زندگى بازگرداندند اما هيچكس حواسش به كودكىِ غرق شدۀ او نبود... اولين مرگ در زندگى زمينى اش "مرگ شيطنت هاى كودكانه" بود.
انسان در هر لحظه از زندگى بخشى از دارايى هاى "خود" خويش را از دست مى دهد، اما گاهى چيزى را از دست مى دهى كه حامى تو نمى‌خواهد آن فراغ برايت بى ثمر باشد. دانشجوى يكى از بهترين رشته هاى دانشگاهى، ياورِ كنسرت ها و نغمه هاى فراوان؛ و يكى از اساتيد موسيقى در شمال، با استعداد و پشت كار خويش عناوين سنگين زيادى را به دوش مى‌كشيد، و ممكن بود اين سنگينى بالهاى پروازش را خسته كند! بالهايى كه بايد در آينده بار معجزه اى را تحمل مى نمودند. در روز امتحانِ سختى مصالح بر زمين، سختى اين مصلحت هاى زمينى را از دوش او برداشتند. استاد اخشابى با تلاش زياد "تنها" خود را از تصادف رانندۀ ماشين با ديوار منزل يكى از شاگردهايش، نجات داد و داغ مرگ تمامى عناوين زمينى، او را به خانه بازگرداند. گرچه با اين فقدان، پيش از باز كردن درب خانه، كنار آمد. هنوز هم اين فقدان در رفتار هاى صميمانه اش با هواداران و شاگردان به خوبى مشهود است.
شايد مرگ خويش براى كسى كه خانه اش را در آسمان مى جويد، آسان باشد اما تلخىِ مرگ خوبان را جا مانده هاى زمينى، خوب مى دانند. يكى از بزرگترين قدم‌ها در زندگى او برداشته شد. اما بهترين حاصل براى "مجيد اخشابى" نه شهرتى بود كه مزار "خواستنش" در شمال مانده، و نه خواسته‌هاى ديگرى از اين دست؛ بهترين محصول اين باغ بزرگ، فقط! خندۀ از سر رضايت و شوقِ پدر و مادر بود. بزرگترين عامل دل بستگى وى به زمين، "پدر و مادر" بودند. زمان آن رسيده بود كه "مجيدِ حرم رسول الله" از زمين اوج بيشترى بگيرد... پس پدر به آسمان خوانده شد و تنها يك هفته پيش از سفر، در حالى كه وسايلش را جمع مى كرد فرزند را بوسيد و دور شد، تا بى خداحافظى نرفته باشد. و مادر، براى تسلاى دل فرزند، ماند... اين شايد تنها مرگ زندگى او بود... به يكباره او "خود" را از دست داد... باز هم يكى از نزديكان او را از دريا بيرون كشيد... معلمى كه بيشتر دوست بود تا استاد... در گوش او ياد آورى كرد... "مرگ وجود ندارد، اين اتفاق سفرى طولانى است كه تو نيز بايد در سالهاى طولانى پس از اين؛ آنرا تجربه كنى؛ پس تا آن زمان...صبر... بايدت" اما فرزند نجات يافته از موجِ درهم شكننده، هنوز نيمه جان بود... آب شورِ اين موج؛ ريه هاى تنفسش را پر كرده بود... احيايى از يك حبيب تنها راه چاره مى نمود... پس بهترين و والاترينِ دوست ها در ذهن او كاشت: " اى ديار آرزو..." و او را به كوى خويش خواند تا مبادا اين مرگِ دردناك توان معجزۀ او را بفرسايد؛ و او بيش از پيش با يار ديرين ميثاق دوستى را محكم كرد.
حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست// كه آشنا سخن آشنا نگه دارد...
2
2
0
2 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.