مقاله دو زبانه، داستان دو زبانه، داستان، قصه، روايت، حكايت، داستان هاي دو زبانه، داستان دوز بانه، انگليسي، فارسي، ترجمه، داستان انگليسي، ترجمه داستان، داستان هاي ترجمه شده، انگليسي، فارسي، داستان هاي انگليسي و فارسي، داستان هاي خواندني، مقالات دو زبانه، مقاله، مقالات، بانك مقالات دو زبانه، آرشيو مقالات موضوعي، مقالات انگليسي، متون ترجمه شده، داستان هاي ترجمه شده، سايت رسمي مجيد اخشابيKeywords: Paper bilingual, bilingual stories, story, story, narrative, Stories, bilingual stories, d dose Province Baneh, English, Persian, Translation, English fiction, translated fiction, translated fiction, English, Farsi, stories English and Farsi, read stories, bilingual papers, articles, papers, bank papers bilingual, thematic papers archive, articles in English, translated texts, translated stories, majidakhshabi's official site www.majidakhshabi.com

Mr Richards worked in a shop which sold, cleaned and repaired hearing-aids. One day an old gentleman entered and put one down in front of him without saying a word...




'What’s the matter with it?' Mr Richards said. The man did not answer. Of course ' Mr Richards though that the man must be deaf and that his hearing-aid must be faulty, so he said again, more loudly, 'what’s wrong with your hearing-aid, sir?
Again the man said nothing, so Mr Richards shouted his question again as loudly as he could.
The man then took a pen a piece and wrote: It isn’t necessary to shout when you’re speaking to me. My ears are as good as yours. This hearing-aid is my wife’s, not mine. I’ve just had a throat operation, and my problem is not that I can’t hear, but that I can’t speak.'



آقاي ريچاردز در مغازه اي كار مي كرد كه سمعك مي فروختند،‌آن را تميز و تعمير نيز مي كردند. يك روز پيرمرد متشخصـي وارد مغازه شد. بـدون اينكه كلمـه اي بگويد،‌ سمعكي را جلوي او گذاشت.
آقاي ريچاردز گفت: ايرادش چيست؟ مرد جواب نداد. آقاي ريچاردز فكر كرد مرد بايد كر و سمعكش نيز خراب باشد. پس دوباره بلندتر گفت: آقا سمعك شما چه ايرادي دارد، مرد دوباره چيزي نگفت: پس آقاي ريچاردز سوالش را دوباره تا آنجا كه مي توانست با فرياد تكرار كرد.
پيرمرد يك قلم و كاغذ برداشت و نوشت: احتياجي نيست وقتـي كه با مـن صحبت مي كني فرياد بزني.
گوشهاي من به خوبي گوشهاي شماسـت. اين سمعك متعلق به همسرم مي باشد نه من. من فقط جراحي گلو كرده ام و مشكل من اين نيست كه نمي توان بنشوم بلكه اين است كه نمي توانم صحبت كنم.





به همت: سحر پارسا
مسئول انجمن هاي: اقتصاد و بازرگانی، بهداشت و درمان، آموزشگاه زبان انگلیسی

و عضو هیئت تحریره هفته نامه داخلي همراز
ايميل: s_parsa19@yahoo.com

شناسه ياهو:s_parsa19



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.