داستان کوتاه دوزبانه خرس کهنه فارسی انگلیسی
Whitebridge was a small village, and old people often came and lived there. Some of them had a lot of old furniture, and they often did not want some of it, because they were...



Whitebridge was a small village, and old people often came and lived there. Some of them had a lot of old furniture, and they often did not want some of it, because they were in a smaller house now, so every Saturday morning they put it out, and other people came and looked at it, and sometimes they took it a way because they wanted it.
Every Saturday, Mr and Mrs Morton put a very ugly old bear’s head out at the side of their gate, but nobody wanted it.
Then last Saturday, they wrote, 'I’m very lonely here. Please take me,' on a piece of paper and it near the bear’s head.
They went to the town, and came home in the evening .
There were now two bears' heads in front of their house, and there was another piece of paper. It said, I was lonely too.'!!!


وايت بريچ دهكده كوچـكي بود كه افراد مسن اغلـب مي آمدند و آنجا زندگـي مي كردند. بعضي از آنها اثاثها ي قديمـي زيادي داشتند و چون حالا در يك خانه كوچكـتر زندگـي مي كردند،‌ تعدادي از اثاثهاي قديمي زيادي داشتنـد و چون حـالا در يـك خانه كوچكتر زندگي مي كردند،‌ تعدادي از اثاثهايشان را نمي خواستند، پـس هر شنـبه صبـح آنها را بيرون مي گذاشتند و ديگران مي آمدند، آنها را نگاه مي كردند و گاهي اوقات بعضي از آنها را كه لازم داشتند با خود مي بردند.
شنبه ها،‌ آقا و خانم مورتن يك كله خرس كهنه خيلي زشت را بيرون،‌ در يك طرف در خانه مي گذاشتند اما هيچ كس آن را نمي خواست تا اينكه شنبه گذشته روي يك تكه كاغذ نوشتند: من اينجا خيلي تنها هستم،‌ لطفا مرا برداريد
آنها به شهر رفتند و بهداظهر به خانه برگشتند،‌ و ديدند كه حالا دو كله خرس جلوي منزل آنها بود و تكه كاغذ ديگري نيز در آنجا قرار داشت كه روي آن نوشته بود: من هم تنها هستم!!!





به همت: سحر پارسا
مسئول انجمن هاي: اقتصاد و بازرگاني، بهداشت و درمان، آموزشگاه زبان انگليسي
ايميل: s_parsa19@yahoo.com
شناسه ياهو:s_parsa19

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.