جام وما: یک عمر زندگی

يك عمر زندگى
شهرى هست كه در آن سن افراد بر طبق عمر مفيدشان حساب مى شود؛ آنجا شهر جان است؛ شهرى كه در آن هدف همگان تمرين و به نمايش گذاشتن انسانيت است و آنكس كه تمريناتش را بهتر و دقيق‌تر انجام دهد بيشتر عمر نموده... افرادِ داراى عمر زياد، آنجا محبوب‌ترند.
ممكن است يك نوجوان تنها از پنج يا شش سال از اعداد شناسنامه اش بهره برده و هنوز بچه باشد براى بزرگى... عمر حقيقى بر اساس فايده‌ى اعداد محسوب مى‌شود، با توجه به كارهاى انجام شده و نشده... فرزندى كه احترام به والدين را درك و تمرين ننموده باشد، هنوز همان خردسالِ لجباز است و جوانى كه جوانى اش را در جوانى كردن سپرى نمايد، نوجوان وقت نشناسى بيش نيست.
اعداد بى توجه به واقعيات به جلو مى روند اما تجربيات با توقف ما، عمرمان را متوقف مى‌كنند، اعدادى كه به سادگى در چشم نمى‌آيند! اعدادى كه بر لوح سرنوشت ما حك خواهند شد. شما چند ساله هستيد؟ از چند سال بهره برده ايد؟ اينك مانند خردسالان لج باز هستيد يا چون نوجوانان وقت نشناس؟ جوانى مغرور يا ميانسالى جا افتاده؟ از اعدادى كه تا كنون در صفحات كتاب زندگيتان بالاجبار ورق خورده است، چند صفحه را با جملات مفيد پر كرده ايد؟
امروز سالروز ولادت انسانيست كه از اين برگه هاى سپيد استفاده شايسته اى نمود؛ يك الگوى مناسب، در كنار يكديگر "عمر" اين انسان را محاسبه مى كنيم؛ بى توجه به اعدادى كه روى كيك تولد مى سوزند و بر اساس روز هايى كه چون ققنوس با سوختشان جوانى را پخته‌اند.
به طور معمول تا هشت-نه سالگى، زمان فراغت از تفكر پيرامون اصول و رموز زندگيست، زمانى براى شرارت و تجربه‌ى خطاها و كمتر انسانى از اين موضوع مستثنى است. او كمتر از پنج سال داشت كه گلوله را ديد و دانست براى آرمانى كه آرمانيست بايد گرماى آتش را نيز به جان خريد تا گلستان اجابت شود آمالِ پايمال شده در تنگناها... هنوز در اولين زنگ تفريح زندگى بسر مى برد كه در پى رسيدن به انتهاى آن اهل دقت و تفكر شد و دانست بازى نكردن در برابر استاد، يعنى علم است كه احترام مى آفريند و نه قدرت، ثروت يا دلفريبى صورت؛ و نه سالگى كه زمان آرزوهاى دور براى دكتر و خلبان شدن است؛ براى او زمان تعيين جهت نهايى زندگى بود همان كارى كه اغلب در اواخر نوجوانى انجام مى شود. او در اوايل نوجوانى به اواخر جوانى پلى زد به موزونىِ موسيقى تا در اوايل جوانى‌اش همچون يك جوان پر تجربه ،معلم، باشد علم دوسْتانش را... او مثل همه سن را پشت سر گذاشت اما عمرش را عادى خرج نكرد بلكه بصورت تصاعدى از هر فرصتى كه خداوند به او داده بود استفاده كرد و از آنجا كه "عمر" دست خداست، خداوند هر روز بر بركت عمر او افزود؛ گاهى بهانه احترام به والدين او را در كنار تجربه بزرگانه‌ى كنسرت هاى خارج از مرز، به يك مهندس مبدل ساخت و گاه دعاى اطرافيان، شايستگى هاى انسان شايسته اى را عيان"تر" نمود.
گرچه جوانى بود كه طبق اصول اجتماع بايد با ورود به دانشگاه جايگاه خود را در توانايى‌هايش پيدا مى‌كرد اما عمر پشت سر چيز ديگرى مى گفت! اينك همچون يك ميانسال به انتهاى اين خان دشوار مى رسيد خانى كه در آن بايد غربا را آشنا كرد و غريبان را قريب، ايجاد الفت در دل هنر دو كشور كار ساده اى نيست! مرد كهن مى خواهد و او در آغاز جوانى، مرد اين راه شده بود، مردى همه فن حريف، همراهى قدر در كنار هنرمندان كرده كار و راه بلد هاى اين راه پر پيچ و خم! تا جايى كه هم رديف كهنه كاران مسير خوانندگى، صدايش را به گوش جان همگان رساند؛ آن موقع ها كم نبودند افرادى كه او را نديده، مردى هم دوره با بزرگان مى‌دانستند، كرده كارى راه بلد؛ حدس بى راهى هم نبود مقايسه اين جوانِ ميانسال با پختگان راه؛ و اينك او پنجه در پنجه روزگار انداخته بود براى خم كردن پشت غم ها براى تحمل داغ هايى كه يا مى سوزانند يا پخته‌تر مى‌كنند و سياوش از آتش سربلند، بيرون شد.
سى برگه‌ى دفترش سيصد نكته را در خود جاى داده بود و اين سرنوشتِ پاك سرشتى بود كه هنوز اول راه عاشقى ايستاده بود. اول راهى پر از فرازها... و نه در امان از نشيب! راهى مملو از زيروبم ها... راهى كه گاه از فرط پيچ و خم شبيه به نت هاى چندين چنگ مى‌شد و گاه در اوج صدا به نظر نقطه‌ى سكوت مى‌آمد.
مهم نيست پنج برگه‌ى شناسنامه تان چه مى گويد! مهم برگه‌هاى خط در خط فرصت سازى عمر است كه خط بر خط فرصت سوزى نشود! فرصتى كه جدا از بهانه‌ها، از لحظه تولد آغاز مى شود؛ زمان‌هايى كه علاوه بر حركت در جهت مثبت گاه به عقب نشينى روى مى آورند! پاك كنِ اعمال نيك و گاه حذف كننده خطاها...
مهم نيست شناسنامه‌ى مجيد اخشابى چند سال دارد! براى استاد شدن گاه صد سال كم است و براى آنكه عاشق خدا شوى تا او بركت اوراق عمرت شود، گاه لحظه اى زياد! براى آنكه دل به دريا بزنى بايد يك عمر قطره قطره جمع شده باشى از زيروبم به سمت آسمان‌خدا و براى آنكه به دكترى خويشتن برسى بايد هزار معلم را هزار سال نزد خود نگاه دارى... مجيد اخشابى هزاران سال عمر كرده و بى‌شك هنوز از اين همه تلاش خسته نشده! او به اندازه روزهاى زندگى‌اش عمر كرده است و به قدر دقايقش دانايى دانسته! امروز مثل هر روز، روز تولد اوست و او هزاران شمع را بر مى‌فروزد براى روشنايى بخشيدن به اين روز از روزهاى باقى مانده...
به اميد هميشه در اوج بودن لوح سرنوشتش در ميليون‌ها سال آينده
جام‌وما

0
0
0
0 نفر

2 نظر

  1. ممنون افشاری عزیز دقیقأ همین طوره که گفتی به بهترین نحو بیانش کردی مرسی

  2. سلام خیلی ممنون winked

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.