من آبی:وقتی آبی بودم مثل رنگ آسمون ،آسمونی بودم ...شوق پرواز روی ابر رو داشتم شوق چشیدن سرعت وهیجان دلم فقط می خواست خوش باشم وخوش بگذرونم ..نه عاشقی نه عاقلی هیچ کدومش رودرک نمی کردم اصلا تواین باغ ها نبودم به قول معلمم توباغ گیلاس بودم وداشتم گیلاس هام رومیچیدم ومی خوردم وخوشی دنیا رو میکردم یه جورایی مثل اینکه نمیخواستم کودک درونم روکنترل کنم برعکس میخواستم بهش پروبال بدم تابپره تااوج آسمون مثل پرنده هایه فکروآرزوهایی داشتم که به دست آوردنشون زیادسخت نبوداگرم سخت بودونمی شدبهم برنمی خوردمی رفتم سراغ یه آرزوی دیگه..همیشه هیجان وسرعت توزندگیم بودوتمام کارهام رو مثل یه ماشین مسابقه باسرعت انجام میدادموعشق سرعت وهیجان بودم حتی گاهی تورانندگی کردنم هم این عشق روبه نمایش میگذاشتم به خصوص تو جاهای خلوت دوست داشتم چشام روببندم وبیخیال همه چی وهمه کس باشم وباسرعت گازبدم تاجایی که پرواز کنم..خانواده ام هم که همه چیز زندگیم بودن وتمام شوق زندگیم...خلاصه عشق دنیارومی بردم وشادبودم حتی تولحظه های سخت وناراحت کننده..

من مشکی:این من رنگ عشق روتو زندگیم آورد رنگ مشکی که همیشه به عنوان رنگ عشقه ولی نمی دونستم چراتابهم ثابت کردماجرای عشقم که چرا مشکی رنگ عشقه...
وقتی کله شقی هاو یه دندگی های عشقم رودیدم وقتی مدام بهم می گفت عاشقتم تا آخرین لحظه باخودم گفتم دختربیا این رنگ روتجربه کن وطعمش رو بچش ببین چه جوریه جوونا هم که عندتجربه کردنن هرچی میخواد باشه به بعدش فکرنمیکنن خلاصه شدم مثل عشقم یه دنده ولج بازوخودخواه هیچ کس روجز اون نمیدیدم وبه حرف فقط اوگوش میدادم ناراحتم می کرد عصبانیم می کردسرخانواده ام خالی میکردمخوشحالم که بودم فقط براخودم وخودش بودداشتم کم کم ازاین رنگ لذت می بردم تااینکه یه دفعه خواستم ثابت کنم که تاآخرعشق پاشم اونم گفت باشه حاضرم ولی اون برااینکه توعشقش ضررنکنه بانقشه وآمادگی آمدوسط ولی من بی کله وبدون فکرتااینکه موقع عمل تنها چیزی که برام موندشکستن غرورم ودلم غروری که تاآن موقع هیچ کس جرات نزدیک شدن بهش رونداشت ودلی که هیچ چیز جزشوق پرواز رو نداشت شکست اون موقع بودکه معنی رنگ مشکی عشق روچشیدم غرق درتاریکی .

من قرمز:این من تاثیرات من قبلی است...حالاکه دل وغرورم شکسته بودبایدعقلم روبه کارمینداختمش تادوباره غرورم روبهم برگردونه ولی بایددوردلم ورقه ی فولادی بکشه ومیله های آهنی وقفلی ازجنس خودش تاکلیدعشق نتونه بازش کنه چون عقل وعشق کنارهم قرارنمی گیرن..حالاعقلم میگه احساس روبذارکنار دخترومثل خودش یه سنگ باش که فقط به فکرخودم باشم به فکرپیشرفتم باید آنقدربالابرم تا اون وامثالش روزیرپاهام له کنم مثل یه سوسک /...دیگه هیچ احساسی نسبت به زندگی ندارم وبه جنس مخالفم شدم ماشین پیشرفته ای که هرروز به فکراضافه کردن قطعه جدیده تاپیشرفته تر بشه حالا سعی دارم فقط به سه چیز فکرکنم خدا ،خودم، خانواده ام به خصوص ومهمترازهمه به خودم اهمیت بدم وانتقامم روبگیرم ولی باعقلم تاایندفعه دیگه خودم ضررنکنم بلکه تمام ضررش به اون باشه تادیگه هرگز کاری روکه جرات وغیرتش رو نداره نکنه....

0
0
0
0 نفر

1 نظر

  1. سلام سمانه جون
    وای مطلبت عالی بود.امیدوارم بازم از این مطلب قشنگا بنویسی برامون.
    موفق باشی

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.