میرکریمی این‌بار هم، آدرس اشتباهی می‌دهد
توهم بزرگی که در ته تهران نیست

زهراكشوري: «سید‌رضا میرکریمی» را باید یکی از معرفان بزرگ جاذبه‌های تاریخی، توریستی و مردم‌شناسی ایران دانست. او زمانی که فیلم موفق «خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک» را ساخت، لوکیشی را به گردشگران معرفی کرد که سازمان عریض و طویل میراث‌ فرهنگی، صنایع‌ دستی و گردشگری از پس معرفی‌اش به این خوبی برنیامده بود. صحنه‌ها و لوکیشن‌های کویری که او به تصویر کشیده بود، بسیاری را به کویرهای «خراسان» و «کرمان» برد، اما بعد‌ها مشخص شد، آن صحنه‌های شگرف و جذاب، متعلق به روستای کویری «مصر» در اصفهان بود. او توانسته بود، تصویری از تمام زیبایی‌های کویری ایران ثبت کند، بدون این‌که دوربینش را به نظارة تمام مناطق کویری ایران برده باشد. این‌بار هم «یزدی» که میرکریمی در فیلم سینمایی «یه حبه قند» به تصویر می‌کشد، نه در ۶۲۸ کیلومتری تهران، که در بیخ گوش پایتخت قرار دارد. میرکریمی استاد آدرس‌های اشتباهی قشنگی است که همیشه ما را به آنجایی که می‌خواهیم، می‌رساند.
ته تهران، به مقصد یزد
برای رفتن به خانة سنتی و شلوغ میرکریمی که بوی خانه‌باغ‌های مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها را می‌دهد، باید به ته تهران بروید. ته تهران می‌شود، «شهران». ته شهران خانه‌باغی قرار دارد که با صحنه‌سازی میرکریمی، حال و هوای یک زندگی سنتی ایرانی را _که رنگ‌باخته_ پیدا کرده‌است. ته‌ شهران یک جور، رجوع به گذشته‌ای است که در میان سنت و مدرنیته گم شده. به همین دلیل است که افراد زیادی در زمان اکران، این فیلم را دوباره و سه‌باره به تماشا نشستند. یکی همین «بهروز افخمی» کارگردان سینما، که در زمان اکران فیلم گفته بود:«برای دومین‌بار در یک هفته با پای خودم به سینما رفتم و «یه حبه قند» را دیدم و عجیب این است که می‌خواهم هرچه زود‌تر، آن را برای سومین‌بار ببینم».
آرامش یک سقف کاهگلی
یه حبه قند؛ تصویر‌ِ چهل و هشت ساعت زندگی در یک خانوادة گستردة یزدی است. همان داستانِ قدیمی تقدیر و پیشانی‌نوشت. داستان گفته‌ها و نگفته‌ها. ترس‌ها و امید‌ها. داستان‌ کودکی‌های حسرت‌برانگیز. داستان آدم‌بزرگ‌های ملول. داستان ته‌تغاری‌هایی که ستون خانه می‌شوند و یک لحظه اسم‌شان از دهان بزرگ و کوچک خانواده نمی‌افتد. داستان غم غربتی که حتی مبتلا نشده، جانکاه است. داستانی که هیچ داستانی ندارد. داستانی که داستان همة ماست. فیلم پر است از بادگیر‌های زیبا، حوض پر از سیب، باغ انار و دیوار‌های کاهگلی. یعنی‌‌‌‌ همان چیزی که برای دمی جدا شدن از عصر آهن و دود نیاز داریم. میرکریمی با ساخت این فیلم، یکی از شهرهای سنتی و زیبا را به سراسر سالن‌های سینمایی کشور برد که زنده‌ترین بافت قدیمی کشور را دارد و تمام وسعت و جغرافیای آن، به ثبت ملی رسیده.است
او به شدت به جزئیات زندگی در یک خانوادة سنتی ایرانی، وفادار بوده و هیچ نکته‌ای را از قلم نینداخته است. البته یزدی‌ها می‌گویند:«جوّ خانوادگی آن‌ها، عموماً بسته‌تر از آن چیزی است که در این فیلم نشان داده می‌شود».
همین پرداخت جزئی هم، برگ برندة میرکریمی است. روابط و کنش‌ و واکنش‌هایی که در گذر زمان گم شده‌اند و هیچ‌کس هم نمی‌تواند تنها با دیدار از یک خانة سنتی بدون سکنه، آن‌ها را دوباره به تماشا بنشیند. بدون شک اگر امروز تمام ۷۰۰ هکتار بافت قدیمی یزد را، خانه به خانه بروید، نمی‌توانید به درونیات آن‌ نزدیک شوید. این هم یک دلیل دیگر برای تیزهوشی میرکریمی که شهری را برای ما به تصویر می‌کشد، که مردمش خیلی ندارند، آنچه در خانه‌هایشان می‌گذرد، به بیرون درز کند. معروف است که می‌گویند: «یزد پنهان می‌کند، تازه به دوران رسیده نیست که به رخ بکشد». فقط در همین فیلم است که می‌توان حب و بغض‌ها، دوستی و دشمنی‌ها، شادی و غم‌ها و هرگونه رفتار متضادی را که در رفتار‌شناسی فردی و شمایل خانوادة ایرانی وجود دارد، از نزدیک دید.
پچ‌پچه‌های ظریف زنانه
فیلم در دوران معاصر اتفاق می‌افتد. لپ‌تاپ پسر نوجوان و یا موبایلی که نامزد «پسندیده» به عنوان هدیه برای او فرستاده، این مساله را یادآوری می‌کند، اما شیوة زندگی و اتفاقات داخل باغ انگار در دهه‌های نوستالژیک دیگری اتفاق می‌افتد. البته نوستالژیک است، اگر فقط تهران را همة ایران بدانیم!
روزهایی که پچ‌پچه‌ها و شوخی‌های ریز و ظریف زنانه، چاشنی مراسم‌های عقد‌ و عروسی بود. روزگاری که زنان بعد از آرایشی نسبتاً غلیظ به خاطر عروسی، توسط شوهرانشان، سخت بازشناخته می‌شدند. ‌‌‌‌همان روزهایی که زن و شوهر‌ها تلاش می‌کردند به خاطر عروسی یکی از فامیل، اختلاف‌های خود را کنار بگذارند. میرکریمی عمداً می‌خواسته ایرانی معاصر را به‌‌‌‌ همان دهه‌هایی که امروز به یک حسرت و خاطرة بزرگ برای او تبدیل شده‌است، ببرد.
انگار او نمی‌خواسته است، قصة خاصی را برای مخاطب بازگو کند، بلکه قصد داشته تا فرصت دو ساعته‌ای به ایرانی معاصر‌ِ نیمة مدرن‌ِ پر از استرس و اضطراب، برای تنفس بدهد، تنفسی در گذشتة یک ایران شرقی. برای همین است که همه جور تفکری از سالن‌های تماشای فیلم، راضی بیرون آمدند و حال همه بعد از تماشای فیلم، خوب بود. او با جزئی‌کاری مخاطب را به خانه‌های کودکی برده بود.
روزهای انقراض یافته
تماشاچی در یه حبه قند، با افتادن میوه‌های خوش آب و رنگ در حوض، به قلب یک زندگی سنتی و تقریبا «انقراض یافته و دست‌نیافتنی» پرتاب می‌شود. اینجا دیگر ثابت کردن این‌که، عمارت موجود، در یزد نیست و یکی از خانه‌های همین شهر «سرد و سیمانی» تهران است، سخت می‌شود.
نگار جواهریان می‌گوید: «عمارت در یک زمین وسیع ساخته شد. در ابتدا آن‌جا هیچ چیزی نبود. چون من از‌‌‌‌ همان وقتی که دکور داشت ساخته می‌شد، به لوکیشن سر زدم. کاملاً این تصویر را به خاطر دارم که نه آنقدر سبز بود و نه آنقدر باصفا. آقای «شاه‌ابراهیمی»(طراح صحنه) و دستیارانش هر روز به آن باغ مصفّا رسیدگی می‌کردند».
انگار جادویی رخ داده است. چون بعد از سه ماه می‌بینی آن‌جا پر از زندگی، سبزی و طبیعت است. این مساله را هم جواهریان می‌گوید. مثل این است که سال‌ها این خانواده، اینجا در این عمارت زندگی کرده‌اند، اینجا به دنیا آمده‌اند، بزرگ شده‌اند، مدرسه رفته‌اند و عروسی کرده‌اند. دیگر آن‌جا، برای هیچ‌کدام از ما شبیه دکور نبود. به نظر او چیزی شبیه معجزه اتفاق افتاده است.
زندگی به لهجة یزدی
فیلم لهجة مردم یزد را هم تا حدودی معرفی می‌کند. برخی از بازیگران خوب از پسش برآمده‌اند. به‌ویژه جواهریان که تحسین بسیاری از تماشاچیان و منتقدان را برانگیخت و نمرة کامل را از آن‌ها گرفت. او می‌گوید:«افشین هاشمی دربارة لهجه، تحقیقات مفصلی کرد و آن را در اختیار گروه بازیگران قرار داد. حمید ابراهیم‌زاده را هم همراه گروه کرد تا لهجة بازیگران را کنترل کند تا همه با لهجة یکدست حرف بزنیم» جواهریان برای اینکه بتواند نقش دختری شهرستانی و یزدی را بازی کند در نخستین گام با «افشین هاشمی» و «محسن قرایی» به «میبد» و «اردکان» می‌رود تا هم فضا را از نزدیک ببیند و هم لهجه را ناب و بی‌واسطه بشنود.
توهم بزرگ!
البته این فیلم برای همه نوستالژیک نیست، بلکه برای برخی خود زندگی است. به قول «سید‌محمد بهشتی»، رئیس سابق سازمان میراث ‌فرهنگی، صنایع‌ دستی و گردشگری، بعضی افراد کمی دچار توهم «تهرانی‌بودن» هستند و فکر می‌کنند همة مملکت تهران است. شهر یزد ۷۰۰ هکتار بافت تاریخی دارد. در این بافت تاریخی چند خانه هست؟ اینجا مردم ایرانی قرن‌ِ بیست و یکم دارند زندگی می‌کنند. حرف‌های بهشتی، سؤالی عجیبی را در ذهن‌ها می‌کارد. حالا که همة ایران تهران نیست، آیا آن خانة پدری پسندیده، واقعاً در ته تهران قرار دارد یا همانطور که او می‌گوید ما هم توهم تهرانی‌بودن داریم؟ که در ته تهران سرگردان شده‌ایم. به گفتة آگاهان، طراحی صحنه و دکور این فیلم، در میان بسیاری از فیلم‌های ساخته شده از آغاز تاریخ سینمای ایران، بسیار ویژه است، چرا که ساخت کل دکور یک اثر، بیشتر در سریال‌های تاریخی و یا برخی آثار سینمایی بلند که جنبة تاریخی داشته‌اند، اتفاق افتاده است. اما گرمای هوای تابستان و مشکلات حمل و نقل از تهران به یزد، باعث می‌شود تا میرکریمی با ساخت چنین دکوری، یزد را به تهران بیاورد. او موفق هم شد تا تصویر یزدی‌های عمیق و آرام را به خوبی نشان دهد. اما اگر شال و کلاه کردید که به ته تهران بروید و سری به خانة پدری پسندیده بزنید و احتمالاً از حال و روز او خبردار شوید، باید بگوییم دکور ساخته شدة «یه حبه قند»، بعد از ساخت فیلم، به‌کلی تخریب شد. بنابراین برای دیدن کوچه‌باغ‌های کویری، راه یزد، میبد و اردکان را در پیش بگیرید تا کسی گمان نکند شما هم از آن دست متوهم‌ها هستید که خیال می‌کنند، ایران فقط‌ تهران است! گفتیم که، میر‌کریمی همیشه آدرس‌های اشتباهی قشنگی می‌دهد، نگفتیم.
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.