چنگی از جنس آب تا مرز افتادن برای با تو ماندن نقش می بست بر گونه هایت ...

وجودش ریختن و تمنا برای ماندن است

اما من چه ؟؟؟

چندیست هوا رنگ غبار غم گرفته

بساط آشتی آب و آتش دم گرفته

از هجر تو گلایه بردم سوی خدا

کمر زیر این درد پنهان خم گرفته

مرا با تو عهدی بود ، بگذار و بگذر

لب خندان من اکنون ماتم گرفته

به سر افتاده و کمر خم شده نمی فروختم صبر ایوب وارم را ...

تو بگو

بازار از رونق افتاد یا من طاقتم تاب شد ؟؟؟

میخواستم چون کوه باشم

سربلند و بر عرش دست کشیده

اما نمیدانستم حریصان چشم بر بلندترین کوه دارند و روزی پای به فرش خورده را می رسانند بر سرم ...

کاش کوه نیز همانند درخت روییدن را به استوار ماندن ترجیح می داد .
1
1
0
1 نفر

2 نظر

  1. سلام فائزه عزیز شعری که نوشتید زیبا است گلم سپاس فراوان ازتو خانم گل smiley17

    سلام فائزه عزیز شعری که نوشتید زیبا است گلم سپاس فراوان ازتو خانم گل smiley17
  2. مرسی مژگان جان
    امیدوارم کردی
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.