آرام وخسته

بر روی تنه ی بریده ی درخت آلبالو می نشینم ...

در احساس گــــــــــم می شوم !!!

شب دست سرد و خاموشش را روی شهر می کشد .


مهتاب آرام زمزمه می کند و پولک های نقره ای می پاشد بر سر این خستـــه ی خمــــوش ..

از تو که می خوانم

دنیا بوی غم می گیرد و چشمانم خیس می شود .

و من ...

میخواستم قدم هایت همین چشم ها را نوازش می کرد .
اما


پائیز خاطراتم تورا چگونه در دلتنگی های زردش پنهان کرد که

حتی شکوفه ی باورهایم نتوانست تن رنجورت را جدا کند از این خاک سرد ؟؟؟!!!

ای که می وزی در این حوالی

خاکستــرم را مشــــت کن

جــوانه کـــن در دلـــم ... جــوانـــــــه کــن

بار دیگر بتاب در من ، تو بــــــــــاش و سایه کن

خسـتـگــــــی هــایم را بپــــــــوشــــــــــان

بگذار پرواز و پر کشیدن را

در قفس تو بیاموزم ...
0
0
0
0 نفر

2 نظر

  1. ممنون فائضه جان. زیبا بود بانو +++

  2. مرسی سمیه جان
    منتظر مطالب آینده م هم باشید
    تشکر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.