دستش را بالا برد تا سیب را از درخت بچیند؛
چه سیب های قرمزی! معلوم است که شیرین و آبدارند...
یک سبد سیب قرمز،
حاصل تلاشش بود.
سیب ها را به کودکی که همراهش بود، داد.
کودک لبخندی زده، از او تشکر کرد ورفت.
این، کار هر روزش بود؛
برای کودکان فقیر از درختشان سیب می چید،
اما هیچ کدام از سیب ها سهم او نبودند، و این بیماری اش بود که به او اجازه ی خوردن سیب را نمی داد.
با نگاهی خندان، از درخت خداحافظی کرد،و به خانه بازگشت...
شب فرا رسید.
خواب، کودک را دزدید و با خود به رویا برد...
وای... چقدر سیب؟؟... این همه سیب از کجا آمده است؟؟
سیب ها، نگاهی به کودک
انداختند و با مهربانی به او گفتند:
ما، سیب های زندگی تو هستیم.
یادت نیست قرار هر روزه ات با درختان سیب؟!
کودک با نگرانی گفت:
یادم هست،ولی شما نباید پیش من باشید، زیرا من شما را، هدیه داده بودم...
یعنی...هدیه ی من پذیرفته نشده است؟

صدایی از پشت درخت گفت:
هدیه ی تو، با ارزشترین هدیه هاست،
زیرا از چیزی بخشیدی که خودت از آن محروم شده بودی.
این سیب ها، همانند تو،
با ارزش و معجزه آفرین هستند،
پس هر تعداد که میخواهی بردار.
کودک گفت:
من یک سیب می خواهم، و دوست دارم، آن را شما به من بدهید، بقیه ی سیب ها هم، سهم هر کسی که شما دوست دارید.
آن شخص از پشت درخت بیرون آمد،
کودک با اینکه هرگز آن شخص را ندیده بود،
او را شناخت.
او به کودک گفت:
وقتی به زیارتم آمدی و برای هدیه به من، این تصمیم زیبا را گرفتی،
این سیب،مال تو شد.
این همان سیب گلاب است،
سیبی که شیرینی اش را،
از قلب پاک تو گرفته است.

[نویسنده: باران سپید]

5
4
1
6 نفر

7 نظر

  1. سلام
    ممنون.........نوشته زیبایی بود.
  2. سلام رعناجان،ممنون از نگاه سبزت.

    سلام رعناجان،ممنون از نگاه سبزت.
  3. سلام علیکم
    ممنون دست تون درد نکنه
    داستان قشنگی بود
  4. با سلام ممنون ازلطفتان.
    نقل قول: ساچیم
    سلام علیکم
    ممنون دست تون درد نکنه
    داستان قشنگی بود


    با سلام ممنون ازلطفتان.
    نقل قول: ساچیم
    سلام علیکم
    ممنون دست تون درد نکنه
    داستان قشنگی بود
  5. سلام این داستان منو یاد امام علی (ع) عزیزمون انداخت؛که نیمه شب غذا میبرد برا یتیمای کوفه....اما.........ای وااای ای واااای از دست مردم گربه صفت کوفه.......داغی به دل ما شیعیان گذاشتند که با شنیدن هر اسم علی این داغ تو سینه مون تازه میشه و آتش میگیره، خدا کمکون کنه شیعه ی واقعی بشیم و فردای قیامت از روی امام علی(ع) شرمنده نباشیم.آمین یارب العالمین.
    ممنون داستان قشنگی بود.
  6. باسلام،ممنون از لطفتان.البته تفاوتی بین ائمه علیهماسلام نیست،ولی دراصل منظورمن امام رضاعلیه السلام بود .
    نقل قول: عروج
    سلام این داستان منو یاد امام علی (ع) عزیزمون انداخت؛که نیمه شب غذا میبرد برا یتیمای کوفه....اما.........ای وااای ای واااای از دست مردم گربه صفت کوفه.......داغی به دل ما شیعیان گذاشتند که با شنیدن هر اسم علی این داغ تو سینه مون تازه میشه و آتش میگیره، خدا کمکون کنه شیعه ی واقعی بشیم و فردای قیامت از روی امام علی(ع) شرمنده نباشیم.آمین یارب العالمین.
    ممنون داستان قشنگی بود.


    باسلام،ممنون از لطفتان.البته تفاوتی بین ائمه علیهماسلام نیست،ولی دراصل منظورمن امام رضاعلیه السلام بود .
    نقل قول: عروج
    سلام این داستان منو یاد امام علی (ع) عزیزمون انداخت؛که نیمه شب غذا میبرد برا یتیمای کوفه....اما.........ای وااای ای واااای از دست مردم گربه صفت کوفه.......داغی به دل ما شیعیان گذاشتند که با شنیدن هر اسم علی این داغ تو سینه مون تازه میشه و آتش میگیره، خدا کمکون کنه شیعه ی واقعی بشیم و فردای قیامت از روی امام علی(ع) شرمنده نباشیم.آمین یارب العالمین.
    ممنون داستان قشنگی بود.
  7. بله متوجه شدم مطلبتونو با دقت خوندم، البته که بین ایمه برای ما که عاشقان آنها هستیم تفاوتی نیست،ولی من به خاطر خاطره ای در گذشته ی دور نا خود آگاه یاد امام علی(ع) افتادم. خاطره که اومد تو ذهنم بی اختیار اینارو نوشتم ارادت خاص و ویژه ای نسبت به ایشون دارم.وگرنه""السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی(ع)""
    ممنون برای داستان ساده اما معنویتون.
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.