گاه با او میگفتم. او که چشمهایش به رنگ وحی بود و صدها مثنوی سخن در سکوتش پنهان داشت و در این سیرو سلوکهای تنهایی ام، دارین سفرها خلیائی و سیرهای انفسی ام، گهگاه او را نیز دوشادوش خویش میافتم که گام به گام با من همسفر است و منزل هایی را با من همراه و همگام و در این هنگام ها با چه چشمی در سیمای او- که به افسانه ای خاموش می مانست- می نگریستم، که آفرین بر تو مخاطب آن همه حرفها که نگفتم! گرچه میدانم که جز تو مخاطبی ندارند و آفرین برتو که آن همه حرفها داشتی و میدانستی که جز من مخاطبی ندارند و نگفتی! و تو نمیدانی که در برابر چشمهایش من چه شکوهی یافته ای که بی تابی گفتن ها، سکوتی را که غنا و قداست ملکوت را داشت نشست و چه عزتی در قلب من یافته ای که دانستم دل معنی یاب و زیبای تو حرمت این خاموشی عزیز میان ما دو بیگانه یک دل را نگاه داشت. و در آن حال که یکدیگر را برای همیشه ترک میکردیم، چه صبری بود که در غوغای پر التهاب و نا شکیبای خویشاوندی ایی آنچنان تشنه و نزدیک، آشنایی ندادیم و رفتیم و چه شکیبایی ای بود که در زیر هجوم باران کلمات- که هریک چون گلوله آتشی، انفجار دیوانه ای را در خود به بند کشیده بود- خاموش ماندیم و از هم گذشتیم و به پاس جلال سکوتی که داشتی، و به حرمت این صبوری پیامبرانه ای که در حمله ی نیازی این چنین بی طاقت، نگاه داشتی چند سال است که در خوابهای من، هر لحظه جلوه (پریزادی) می یابی و در برابر پنجره زندگی من، در سینه ی آسمان افراشته خیال من، در دور دست افق های کبود و در دامان آفتاب بلند دوست داشتن، هر دم شکوهی آریایی میگیری و طلوعی اهورائی.
سالها گذشت و من بی او، لحظه ای بی او نماندم... داشتم چه میگفتم؟! باز همچون آن روزها شده ام، که از هر چه آغاز می کردم به او میرسیدم واز هرچه می گفتم می دیدم که از او گفته ام.
و او برای من به سبکی و پاکی و آزادی یک (خاطره دل‌انگیز و شگفت) شده بود. چه تراژدی پر شکوهی. ..

 

برگرفته از رمان (شادکامان دره قره سو)

 

1
1
0
1 نفر

4 نظر

  1. سلام علیکم
    دست تون درد نکنه زیبا بود
    سپاسگذارم
  2. سلام
    سپاس......
  3. زیبا بود
    متشکرم
  4. باسلام،زیبابود،ممنون

    باسلام،زیبابود،ممنون
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.