شعر: اشک

29 اردیبهشت 1394   سبز   آیتمهای اختصاصی » متون » نوشته های کاربران   2 نظر   466 بازدید   |

نفسی دیگر نیست
بسته راهش را بغض
بی صدا می گریم
به خودم می خندم
اشک در چشمم نیست
گونه هایم خشک است
اشک هم از من بیگانه جداست
به خودم می گفتم:
آنکه با من هست تا آخر این قصه،خداست
حال می پرسم اگر هست،کجاست؟
اگر اینجاست چرا من ز غم تنهایی
تارم از پود جداست؟
اگر اینجاست چرا گریه خشکم برپاست؟
اگر اینجاست چرا روز و شبم بی فرداست؟
آری،جز خدا هیچکس اینجا نیست
به ظاهر منم و تنها من
از خودم تنهاتر
از همه دور و به غصه نزدیک
خسته از این قفس تنهایی
خسته از این شب و روز تاریک
نفسی دیگر نیست
نفسی دیگر نیست

2
2
0
2 نفر

2 نظر

  1. سلام
    سپاس...
  2. مرسی قشنگ بود
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.