کمی صبور باشیم....

12 شهریور 1394   afsoonforootan   نوشته های کاربران, مطالب و مقالات   5 نظر   268 بازدید   |

صبر

 

 

 

 

تا به حال شده است که با یک پرسش نا مربوط از دهان یک آشنای دورو یا حتی نزدیک .... انقدر غمگین شوی که نتوانی تا چند دقیقه خودت را جمع و جور کنی .... راستی چرا مردم از هم این همه سئوال می پرسند....

چرا مثلا می پرسند :روی صورتت جوش در آورده ای؟...
پوستت خیلی بد شده... چرا اینهمه بی حالی؟ رنگت چرا اینقدر پریده ؟؟؟

... اینها سئوال های خالی کننده ای هستند..... و بدتر از این ها اینکه بپرسی

فلانی کجاست؟ چند تا بچه داری؟چرا بچه دار نشدی؟ چرا بچه ات اینهمه چاق است؟ چرا خانه ات این همه قدیمی است...خانه ی قدیمت بهتر نبود؟

چرا سئوال هایی می کنیم از یکدیگر که ممکن است هم را برنجانیم و بیازاریم...

چرا از هم نمی پرسیم که این روسری چه قدر به تو می آید از کجا خریدی اش.... ؟ یا چرا به هم نمی گوییم چه قدر چشمانت برق می زند..چه قدر این رنگ مو به تو می آید .. چه قدر در کنارت از گذشته آرام ترم.... چه قدر دلتنگ بوده ام و چه خوب که بعد از این همه وقت دوباره دیده امت....

به موهای سفیدی که از حاشیه روسری دوستمان بیرون آمده چه کار داریم...! اگر بخواهد خودش درباره اش با ما حرف می زند..... ..به لکی که پیشانی اش بر داشته... به لایه های چربی ای که ممکن است بر بدنش افزوده شده باشد.... یا به چین و چروک های صورتش....

این عبارت، چه قدر عبارت بی رحمانه ایست و بی رحمانه تر اینکه از زبان یک دوست شنیده شود:
چه قدر خراب شده ای.....

خراب شده ای یعنی چه... یعنی اتفاقی ناگوار یا خستگی هایی بیشمار بر پشت و شانه های دوستمان ,آشنایمان یا عزیزمان وارد آمده است و حالا که ما بعد مدت ها او را دیده ایم با گفتن این عبارت باید حتما به او بفهمانیم که تو خراب شده ای و من این را از پوستت... از صورتت...از لاغری ات و از گود پای چشمانت فهمیده ام.... و من پتک محکم تری بر سرت فرو خواهم آورد تا تو خراب تر ازین که هستی شوی عزیز دل و جانم که این همه دلتنگت بودم.....

اصلا چرا از هم سئوال می کنیم.... چرا می پرسیم : این مدت که نبودی کجا بودی؟

یا چرا با طعنه می گوییم این همه مدت با کی بودی که یاد ما نمی کردی....

چرا کلمات و جملاتمان را نمی سنجیم... ممکن است واقعا کسی با یک جمله ی ساده ی ما زخمی تر از آنچه هست شود.....

اصلا به ما چه مربوط که دوستمان چرا ماشینش را فروخته... چرا بچه هایش را به فلان مدرسه گذاشته.... چرا خانه اش را عوض کرده.... چرا از کارش بیرون آمده است؟ ......

مگر نه اینکه اگرخودش بخواهد به ما خواهد گفت... کمی درنگ کنیم در ابتدای دیدارها و هم دیگر را با سئوالهای عجولانه نیازاریم.....

بگذاریم دوستمان نفسی تازه کند.... بگذاریم آشنایمان در کنارمان یک فنجان چای بنوشد بدون نگرانی...بدون دلهره... بدون اندوه..... او را به یاد لکه های صورتش... کج بودن قدم هایش .... و خالی های اطرافش نیاندازیم....

قطعا چیزهایی از زندگی اش کاسته شده است که حالا سعی می کند با ارتباط...با سلام های دوباره آنها را التیام دهد.....

از کسی سراغ کسی از متعلقات غایبش را نپرسیم...اگر باشد...اگر هنوز در محدوده ی زندگی اش حاضر باشد...خودش یا نامش به میان خواهد آمد ....کمی صبور باشیم....کمی صبور باشیم در ابتدای دیدارها و هم دیگر را با سئوالهای تاریک و غم گین کننده نیازاریم....

1
1
0
1 نفر

5 نظر

  1. سلام افسون جون ممنونم حرفهای خیلی زیبایی گفتی واقعا چرا بعضی از ادم ها این جوری هستن اصلا صمیمی ترین دوست ادم که همیشه باهاش بوده خیلی تغییر می کنه واقعا ادم ها باید با هم دوست و صمیمی باشن که این جور حرفها با دیدن هم از یاد بره و حال و احوال بپرسن و از این که هم دیگه رو ندیدن با روی خوش از هم استقبال کنند و حرف های الکی نکن
    افسون خانم واقعا حرفتون زیباست .
  2. سلام
    سپاس...
  3. کاملا درسته .
    مرسی از این مطلب آموزنده
  4. باسلام : عالی عالی موفق باشید ....

    باسلام : عالی عالی موفق باشید ....
  5. سلاام
    ممنون از متن زیباتون
    واقعا تاثیرگذار بود
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.