مقاله دو زبانه، داستان دو زبانه، داستان، قصه، روايت، حكايت، داستان هاي دو زبانه، داستان دوز بانه، انگليسي، فارسي، ترجمه، داستان انگليسي، ترجمه داستان، داستان هاي ترجمه شده، انگليسي، فارسي، داستان هاي انگليسي و فارسي، داستان هاي خواندني، مقالات دو زبانه، مقاله، مقالات، بانك مقالات دو زبانه، آرشيو مقالات موضوعي، مقالات انگليسي، متون ترجمه شده، داستان هاي ترجمه شده، سايت رسمي مجيد اخشابيKeywords: Paper bilingual, bilingual stories, story, story, narrative, Stories, bilingual stories, d dose Province Baneh, English, Persian, Translation, English fiction, translated fiction, translated fiction, English, Farsi, stories English and Farsi, read stories, bilingual papers, articles, papers, bank papers bilingual, thematic papers archive, articles in English, translated texts, translated stories, majidakhshabi's official site www.majidakhshabi.com

It was winter, and Mrs Hermann wanted to do a lot of shopping, go she waited until it was Saturday, when her husband was free, and she took him to the shops with her to pay for everything and to carry her parcels. They went to a lot of shops, and Mrs Hermann bought a lot of things. She often stopped and said, 'Look, Joe! Isn’ t that beautiful!...



He then answer, 'All right, dear. How mush is it?' and took his money out to pay for it.
It was dark when they came out if the last shop, and Mr Hermann. was tired and thinking a bout other things, like a nice drink by the side of a warm fire at home. Suddenly his wife looked up at the sky and said, 'Look at that beautiful moon, Joe!'
Without stopping, Mr Hermann answer, 'All right, dear. How much is it?'



زمستان بود و خانم هرمن می خواست مقدار زيادی خريد كند. پـس تا شنبه كه شوهرش وقت آزاد داشت صبر كرد و او را با خودش به مغازه ها برد تا همه چيز را حساب كند و بسته ها را برايش بياورد. آنها به مغازه های زيادی رفتند و خانم هرمن چيزهای زيادی خريد. او اغلب می ايستاد و چيزی را نشان می داد و می گفت: جو نگاه كن. زيبا نيست! بعد جو جواب می داد درسته عزيزم.
قيمتش چنده؟ و پولش را بيرون می آورد تا آن را حساب كند.
وقتی آنها از آخرين مغازه بيرون آمدند هوا تاريك شده بود و آقای هرمن خسته بود و راجع به چيزهای ديگری مثل يك نوشيدنی گوارا در خانه و كنار آتش فكر می كرد. ناگهان همسرش به آسمان نگاه كرد. گفت: جو آن ماه زيبا را نگاه كن.
آقای هرمن بدون مكث جواب داد: درسته عزيزم قيمتش چنده؟




به همت: سحر پارسا
مسئول انجمن هاي: اقتصاد و بازرگانی، بهداشت و درمان، آموزشگاه زبان انگلیسی

و عضو هیئت تحریره هفته نامه داخلي همراز
ايميل: s_parsa19@yahoo.com

شناسه ياهو:s_parsa19

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.