" من نمی خوام به مدرسه برم "
" I don’t want to go to school"


Harry came to his mother one morning while she was having her breakfast. and said to her, ٌNo one at my school likes me, Mother The teachers don’t , and the children don’t . Even the cleaners and the bus drivers hate me ٌ.
Well, Harry, his mother answered, ٌ perhaps you aren’t very nice to him. If a few people don’t like a person, he or she may not be responsible for that; but if a lot of people don’t, there’s usually something wrong, and that person really needs to change.ٌ
 



I’m too old to change,ٌ Harry said . I don’t want to go to school.ٌ
Don’t be silly, Harry, his mother said, going towards the garage to get the car out. You have to go. You’re quite well, and you still have a lot of things to learn.
And besides that, you’re the headmaster of the school.




یک روز صبح هنگامی که مادر هری صبحانه می خورد ، هری پیش او آمد و گفت : مادر، در مدرسه هیچکس من را دوست ندارد . معلمها و بچه ها از من نفرت دارند . حتی مستخدمها و راننده اتوبوسها از من نفرت دارند .
مادرش جواب داد : خوب هری شاید رفتار تو با آنها خیلی خوب نبوده اگر عده کمی از مردم شخصی را دوست ندارند، آن شخص تقصیری ندارد ، اما اگر تعداد زیادی او را دوست ندارند معمولا رفتار او اشتباه بوده است .
هری گفت: من آنقدر بزرگ هستم که بتوانم خودم را تغییر بدهم من نمی خواهم به مدرسه بروم . مادرش در حالی که به پارکینگ می رفت تا ماشین را بیرون ببرد . گفت : هری احمق نباش تو باید بروی . تو خیلی خوبی و هنوز چیزهای زیادی هست که باید یاد بگیری.
و علاوه بر آن تو مدیر مدرسه هستی .




به همت : سحر پارسا

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.