Mr Robinson won a lot of money on the football pools, but he did not know
what the best thing to do with it would be, so he went to a friend who knew a lot about money matters.
This friend said to him, ٌ Go and buy some modern paintings. Their value goes up every year...




Mr Robinson won a lot of money on the football pools, but he did not know
what the best thing to do with it would be, so he went to a friend who knew a lot about money matters.
This friend said to him, ٌ Go and buy some modern paintings. Their value goes up every year. ٌ
Mr Robinson went to a good art shop looked at some modern painting. He did not understand them at all, and thought that they were terrible _ and also very expensive.
At last he saw a small picture which did not have a price on it. It was square and white, and had a black spot in the middle, and a narrow brass frame. Mr Robinson liked it better than any of the others in the shop. ٌ How mush is this one? ً he said to the shopkeeper. » is the electric light switch.«


تابلوی نقاشی

آقای رابینسون در شرط بندی مسابقه فوتبال پول زیادی برنده شده بود ، اما نمی دانست بهترین کاری که می تواند با آن انجام دهد چیست. پس پیش دوستش که در امور مالی خیلی وارد بود رفت .
دوستش گفت : برو و چند تابلوی نقاشی بخر، چون هر سال بر قیمت آنها افزوده می شود .
آقای رابینسون به یک گاری نقاشی رفت و چند تابلوی جدید نقاشی جدید را دید . او مفهوم هیچکدام از تابلوها را نفهمید و فکر می کرد که تابلوها خیلی بد و نیز خیلی گران هستند.
بالاخره تابلوی کوچکی را دید که روی آن قیمتی نداشت . آن تابلو چهار گوش و سفید بود و نقطه سیاهی در وسط و قاب برنجی نازکی نیز داشت . آقای رابنسون از این تابلو بیشتر از تابلوهای دیگر داخل مغازه خوشش آمد . او به مغازه دار گفت : این تابلو چند است ؟
مغازه دار جواب داد : « قربان این کلید برق است » .


به همت : سحر پارسا

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.