سایت رسمی مجيد اخشابي: تالار گفتمان

    www.majidakhshabi.com :: نمايش موضوعات - مجنون و لیلی...!

مجنون و لیلی...!
رفتن به صفحه قبلي  1, 2
 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   www.majidakhshabi.com صفحه اول انجمن -> ادبیات

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

shakhenabat
کاربر فعال
کاربر فعال

وضعيت: آفلاين
1 مرداد ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 53
امتياز: 6536
تشکر کرده: 2
تشکر شده 8 بار در 5 پست

محل سكونت: اصفهان

ارسالارسال شده در: يكشنبه، 22 شهريور ماه ، 1388 23:14:47    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

خدا گفت زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند.؟
لیلی گفت من.

خدا شعله ای به او داد .لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .سینه اش آتش گرفت .خدا لبخند زد .لیلی هم.

خدا گفت شعله را خرج کن .زمینم را به آتش بکش.

لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا می کرد . لیلی گر می گرفت .خدا حظ می کرد .

لیلی می ترسید آتش اش تمام شود . لیلی چیزی از خدا خواست .خدا اجابت کرد .

مجنون سر رسید .مجنون هیزم آتش لیلی شد .آتش زبانه کشید .آتش ماند زمین خدا گرم شد .

خدا گفت : اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود!

_________________
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق...!

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

setayesh21
کاربر رسمی
کاربر رسمی

وضعيت: آفلاين
8 مرداد ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 257
امتياز: 10821
تشکر کرده: 0
تشکر شده 2 بار در 2 پست

محل سكونت: توی یک سیب سرخ

ارسالارسال شده در: دوشنبه، 23 شهريور ماه ، 1388 23:54:36    موضوع مطلب: لیلی تشنه تر شد پاسخ همراه با اعلان

لیلی تشنه تر شد.لیلی گفت:امانتی ات زیادی داغ است.زیادی تند است.خاکستر لیلی هم دارد می سوزد.امانتی ات را پس می گیری؟
خدا گفت:خاکسترت را دوست دارم،خاکسترت را پس می گیرم.
لیلی گفت:کاش مادر می شدم.مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا گفت:مادری بهانه عشق است.بهانه سوختن تو، تو بی بهانه عاشقی،تو بی بهانه می سوزی.
لیلی گفت:دلم می خواهد ساده،بی تاب،بی تب.
خدا گفت:اما من تب وتابم،بی من می میری.
لیلی گفت:پایان قصه ام زیادی غم انگیز است.مرگ من،مرگ مجنون، پایان قصه ام را عوض می کنی؟
خدا گفت:پایان قصه ات اشک است.اشک دریاست،دریا تشنگی است و من تشنگی ام،تشنگی وآب.
پایانی از این قشنگ تر بلدی؟
لیلی گریه کرد،لیلی تشنه تر شد.
خدا خندید...............
(عرفان نظر آهاری)

_________________
بیستون را دیدم کز فراق فرهاد......ناله ها سر می داد............آری شیرین گم شده بود!

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل

setayesh21
کاربر رسمی
کاربر رسمی

وضعيت: آفلاين
8 مرداد ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 257
امتياز: 10821
تشکر کرده: 0
تشکر شده 2 بار در 2 پست

محل سكونت: توی یک سیب سرخ

ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 26 شهريور ماه ، 1388 22:53:05    موضوع مطلب: جدایی لیلی و مجنون پاسخ همراه با اعلان

لیلی چو بریده شد ز مجنون................می ریخت ز دیده در مکنون
مجنون چو ندید روی لیلی..................از هر مژه ای گشاد سیلی
می گشت به گرد کوی و بازار..............در دیده سرشک ودر دل آزار
می گفت سرودهای کاری.................می خواند چو عاشقان به زاری
او می شد ومی زدند هرکس..............مجنون مجنون زپیش واز پس
او نیز فسار سست می کرد................دیوانگی ای درست می کرد
دل را به دو نیم کرد چون ناز..................تا دل به دو نیم خواندش یار
کوشید که راز دل بپوشد.................... با آتش دل که باز کوشد
خون جگرش به رخ برآمد.....................از دل بگذشت و بر سرآمد
او درغم یار و یار ازو دور......................دل پر غم وغمگسار ازو دور
می کشت ز درد خویشتن را.................می جست دوای جان وتن را
می کند بدان امید جانی.....................می کوفت سری بر آستانی
او بنده یار و یار در بند.........................از یکدیگر به بوی خرسند
هرشب زفراق بیت خوانان.................. پنهان رفتی به کوی جانان
گر بخت به کام اوزدی ساز...................هرگز به وطن نیامدی باز

_________________
بیستون را دیدم کز فراق فرهاد......ناله ها سر می داد............آری شیرین گم شده بود!

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل

setayesh21
کاربر رسمی
کاربر رسمی

وضعيت: آفلاين
8 مرداد ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 257
امتياز: 10821
تشکر کرده: 0
تشکر شده 2 بار در 2 پست

محل سكونت: توی یک سیب سرخ

ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 2 مهر ماه ، 1388 00:00:32    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

مجنون غریب دل شکسته....................دریای ز جوش نانشسته
بیرون ز حساب نام لیلی......................با هیچ سخن نداشت میلی
از آتش عشق و دوداندوه.....................ساکن نشدی مگر برآن کوه
برکوه شدی و میزدی دست..................افتان خیزان چو مردم مست
آواز نشید بر کشیدی.........................بی خود شده سوبه سو دویدی
وانگه مژه را پر آب کردی......................با باد صبا خطاب کردی
کی باد صبا به صبح برخیز.....................در دامن زلف لیلی آویز
از باد صبا دم تو جوید...........................با خاک زمین غم تو گوید
هر کو نه چو باد برتو لرزد.......................نه باد که خاک هم نیرزد
وانکس که نه جان به تو سپارد................آن به که زغصه جان برآرد
گر آتش عشق تو نبودی......................سیلاب غمت مرا ربودی
ور آب دو دیده نیستی یار......................دل سوختی آتش غمت زار
خورشید که او جهان فروزست.................از آه پر آتشم بسوزست
ای شمع نهان خانه جان........................پروانه خویش را مرنجان

_________________
بیستون را دیدم کز فراق فرهاد......ناله ها سر می داد............آری شیرین گم شده بود!

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل

shakhenabat
کاربر فعال
کاربر فعال

وضعيت: آفلاين
1 مرداد ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 53
امتياز: 6536
تشکر کرده: 2
تشکر شده 8 بار در 5 پست

محل سكونت: اصفهان

ارسالارسال شده در: يكشنبه، 5 مهر ماه ، 1388 23:46:55    موضوع مطلب: مجنون دل افکار پاسخ همراه با اعلان

شـــنیـــد م کـــه مـجــنــون دل افـــکــــار
چو شــــد ازمُــــردن لـــیــــلی خــــبر دار

گریـــبـــــان چـاک زد تـــا وصــل دامـان
بــه ســوی تـــربـــت لـیـــلی شــتــابــــان

در آنــجــا کــودکـی دیـــــد ایـــســـتـــاده
به لــب مـهـــر خـــمــوشــی بر نـهـــاده

سـراغ قـبـــر لـیـلی را از او جــســـت
پس آن کودک بدوخـنديد وچــون گفــت

تـــو را گــر عشــق لــيـلي مـي نـمودي
تـمنّــا ئـــي چــنـيـن كـي می نـــمـودی

در این صـحرا به هر جا جست و جو کن
ز هر خاکی كـفــي بردار و بـــــــــو کن

از آن تـربـت که بوی عشــق برخاســت
یقیـن دان تربــت لـیــلی هــمـان جاســت

_________________
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق...!

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

setayesh21
کاربر رسمی
کاربر رسمی

وضعيت: آفلاين
8 مرداد ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 257
امتياز: 10821
تشکر کرده: 0
تشکر شده 2 بار در 2 پست

محل سكونت: توی یک سیب سرخ

ارسالارسال شده در: جمعه، 17 مهر ماه ، 1388 14:29:46    موضوع مطلب: نوایی پاسخ همراه با اعلان

نوایی نوایی نوایی نوایی
الهی نماند نشان از جدایی
غمت در نهانخانه ی دل نشیند
بنازی که «لیلی» به محمل نشیند
خلد گر به پا خاری آسان بر آید
چه سازم به خاری که بردل نشیند
به دنبال محمل سبک تر قدم زن
مبادا غباری به محمل نشیند
بنازم به بزم محبت که آنجا
گدایی به شاهی مقابل نشیند

_________________
بیستون را دیدم کز فراق فرهاد......ناله ها سر می داد............آری شیرین گم شده بود!

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل

shakhenabat
کاربر فعال
کاربر فعال

وضعيت: آفلاين
1 مرداد ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 53
امتياز: 6536
تشکر کرده: 2
تشکر شده 8 بار در 5 پست

محل سكونت: اصفهان

ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 30 مهر ماه ، 1388 13:53:09    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

اگر با من نبودش هیچ میلی ........چرا ظرف مرا بشکسته لیلی.....!
_________________
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق...!

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

narsiss
کاربر رسمی
کاربر رسمی

وضعيت: آفلاين
24 شهريور ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 786
امتياز: 37350
تشکر کرده: 134
تشکر شده 118 بار در 74 پست

محل سكونت: www.majidakhshabi.com

ارسالارسال شده در: دوشنبه، 25 آبان ماه ، 1388 23:22:36    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

.........ليلي گفت: موهايم مشکي ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج،

دلت توي حلقه هاي موي من است.

نمي خواهي دلت را آزاد کني؟

نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني؟

مجنون دست کشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت: نه نمي خواهم،

گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم.

دلم را هم.

ليلي گفت: چشمهايم جام شيشه اي عسل است، شيرين،

نمي خواهي عکست را توي جام عسل ببيني؟

شيريني ليلي را؟

مجنون چشمهايش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ.

تلخي مجنون را تاب مي آوري؟

ليلي گفت: لبخندم خرماي رسيده نخلستان است.

خرما طعم تنهايي ات را عوض مي کند.

نمي خواهي خرما بچيني؟

مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.

ليلي گفت: دستهايم پل است. پلي که مرا به تو مي رساند. بيا و از اين پل بگذر.

مجنون گفت: اما من از اين پل گذشته ام. آنکه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد.

ليلي گفت: قلبم اسب سرکش عربي ست.

بي سوار و بي افسار.

عنانش را خدا بريده، اين اسب را با خودت مي بري؟

مجنون هيچ نگفت.

ليلي که نگاه کرد، مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن.

ليلي دست بر سينه اش گذاشت، صداي تاختن مي آمد.

_________________
...بعد از گرفتن دستهايت...
تمام دنيا را لمس خواهم كرد...
تا عشق به همه سرايت كند...!!

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
کاربرانی که برای این ارسال از narsiss تشکر کرده اند mojganborzouie

shakhenabat
کاربر فعال
کاربر فعال

وضعيت: آفلاين
1 مرداد ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 53
امتياز: 6536
تشکر کرده: 2
تشکر شده 8 بار در 5 پست

محل سكونت: اصفهان

ارسالارسال شده در: جمعه، 9 بهمن ماه ، 1388 00:41:10    موضوع مطلب: ... پاسخ همراه با اعلان

گفت که هزار سال گذشت از حکایت مجنون......هنوز مردم صحرانشین سیه پوشند...!
_________________
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق...!

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

hakimnezami
کاربر رسمی
کاربر رسمی

وضعيت: آفلاين
30 بهمن ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 340
امتياز: 37959
تشکر کرده: 48
تشکر شده 159 بار در 73 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 18 اسفند ماه ، 1388 16:50:40    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

همه مي دونيمكه حكيم نظامي ، خالق منظموه ليلي و منون است .ولي تا به امروز چند نفر اون منظومه رامطالعه كرديم ؟ امروز يكي ازداستانهاي ليلي و مجنون را انتخاب كردم . به عنوان ‌زاري كردن مجنون بر سر مزار ليلي .



از حادثه وفات آن ماه / چون قيس شكسته دل شد آگاه
گريان شد و تلخ تلخ بگريست / بي گريه تلخ در جهان كيست ؟
آمد سوي آن حضيره جوشان / چون ابر شد از درون خروشان
بر مشهد او كه موج خون بود / آن شيفته دل مپرس چون بود ؟
از ديده چو خون سرشك ريزان / مردم ز نفير او گريزان
بر شوشه تربتش به صد رنج / پيچيد چنانكه مار بر گنج
از بس كه سرشك لاله گون ريخت / لاله ز گياه گورش انگيخت
وان گاه به دخمه سر فرو كرد / مي گفت و همي گريست از درد
كاي تازه گل خزان رسيده / رفته ز جهان ، جهان نديده
چوني ز گزند خاك چوني ؟ / در ظلمت اين مغاك چوني ؟
آن خال چو مشك دانه چون است ؟ / وان چشمك آهوانه چون است ؟
چون است عقيق آبدارت ؟ / وان غاليه هاي تاب دارت ؟
بر چشم كه جلوه مي نمايي ؟ / در مغز كه نافه مي گشايي ؟
چوني ز گزند هاي اين خار ؟ / چون مي گذراني اندر اين غار ؟
در غار هميشه جاي مار است / اي ماه تو را چه جاي غار است ؟
هم گنج شدي كه در زميني / گر گنج نه اي ، چرا چنيني ؟
هر گنج كه دردرون غاريست / بر دامن آن نشسته ماريست
من مار كز آشيان برنجم / بر خاك تو پاسبان گنجم
شوريده بدي چو ريگ در راه / آسوده شدي چو آب در چاه
در صورت اگر زمن نهاني / از راه صفت درون جاني
گر نقش تو از ميانه برخاست / اندوه تو جاودانه بر جاست
در رقص رحيل ناقه ميراند / بر حسب فراق بيت مي خواند
در گفتن حالت فراقي / حرفي ز وفا نماند باقي
بر رهگذري نماند خاري / كز ناله نزد بر او شراري
در هيچ رهي نماند سنگي / كز خون خودش نداد رنگي
چون سخت شدي ز گريه كارش / بر خاستي آرزوي يارش
از كوه در آمدي چو سيلي / رفتي سوي روضه گاه ليلي
با تربت آن بت وفا دار / گفتي غم دل به زاري زار
گه قبله ز گور يارمي ساخت / گاه از پس گور دشت مي تاخت
در ديده مور بود جايش / از گور به گور بود پايش
و آخر چو به كار خويش در ماند / او نيز رحيلنامه بر خواند

_________________
بکو ی عشق بی صبری نمی باید که صد مشکل
شود آسان به تسلیم و رضا آهسته آهسته
------------------------------
سونیا خندان

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل شناسه Yahoo
کاربرانی که برای این ارسال از hakimnezami تشکر کرده اند mojganborzouie

shakhenabat
کاربر فعال
کاربر فعال

وضعيت: آفلاين
1 مرداد ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 53
امتياز: 6536
تشکر کرده: 2
تشکر شده 8 بار در 5 پست

محل سكونت: اصفهان

ارسالارسال شده در: جمعه، 31 ارديبهشت ماه ، 1389 13:00:37    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين اوو سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي !!!!"""
_________________
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق...!

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

lina
کاربر رسمی
کاربر رسمی

وضعيت: آفلاين
4 فروردين ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 546
امتياز: 18225
تشکر کرده: 23
تشکر شده 25 بار در 13 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 29 تير ماه ، 1389 13:34:04    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
پلنگ زخمی ات را در دل مرداب بگذاری
مرا کشتی بسازی کاغذی از روی لج بازی
پر از سنگم کنی بعدا میان آب بگذاری
بمان همسایه ها سیلت کنند انگار چیزی نیست
دلی را توته توته کرده در بشقاب بگذاری
من از پایان دنیا از تو از تقدیر می ترسم
که بعد از مرگ من عکس مرا در قاب بگذاری
به شرطی حاضرم هرگز جگرخونت نبینم که
قدم بر روی چشم نوکرت ارباب! بگذاری
چه خواهد شد اگر روزی بیایی خانه ام مریم!
سرت را روی زانویم به وقت خواب بگذاری

"کاوه جبران"

_________________
آرامتر بخوان آواز فاصله های نگاه را ....

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   www.majidakhshabi.com صفحه اول انجمن -> ادبیات

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
رفتن به صفحه قبلي  1, 2
صفحه 2 از 2
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group
زندگي نامه |  آلبوم عکس |  معرفي آثار |  فايلهاي صوتي |  فايلهاي تصويري |  متن ترانه ها |  مصاحبه ها |  تالار گفتمان