setayesh21 کاربر رسمی وضعيت: آفلاين 8 مرداد ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 257 امتياز: 10821 تشکر کرده: 0 تشکر شده 2 بار در 2 پست
محل سكونت: توی یک سیب سرخ
ارسال شده در: دوشنبه، 23 شهريور ماه ، 1388 23:54:36 موضوع مطلب: لیلی تشنه تر شد
لیلی تشنه تر شد.لیلی گفت:امانتی ات زیادی داغ است.زیادی تند است.خاکستر لیلی هم دارد می سوزد.امانتی ات را پس می گیری؟
خدا گفت:خاکسترت را دوست دارم،خاکسترت را پس می گیرم.
لیلی گفت:کاش مادر می شدم.مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا گفت:مادری بهانه عشق است.بهانه سوختن تو، تو بی بهانه عاشقی،تو بی بهانه می سوزی.
لیلی گفت:دلم می خواهد ساده،بی تاب،بی تب.
خدا گفت:اما من تب وتابم،بی من می میری.
لیلی گفت:پایان قصه ام زیادی غم انگیز است.مرگ من،مرگ مجنون، پایان قصه ام را عوض می کنی؟
خدا گفت:پایان قصه ات اشک است.اشک دریاست،دریا تشنگی است و من تشنگی ام،تشنگی وآب.
پایانی از این قشنگ تر بلدی؟
لیلی گریه کرد،لیلی تشنه تر شد.
خدا خندید...............
(عرفان نظر آهاری) _________________ بیستون را دیدم کز فراق فرهاد......ناله ها سر می داد............آری شیرین گم شده بود!
setayesh21 کاربر رسمی وضعيت: آفلاين 8 مرداد ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 257 امتياز: 10821 تشکر کرده: 0 تشکر شده 2 بار در 2 پست
محل سكونت: توی یک سیب سرخ
ارسال شده در: پنجشنبه، 26 شهريور ماه ، 1388 22:53:05 موضوع مطلب: جدایی لیلی و مجنون
لیلی چو بریده شد ز مجنون................می ریخت ز دیده در مکنون
مجنون چو ندید روی لیلی..................از هر مژه ای گشاد سیلی
می گشت به گرد کوی و بازار..............در دیده سرشک ودر دل آزار
می گفت سرودهای کاری.................می خواند چو عاشقان به زاری
او می شد ومی زدند هرکس..............مجنون مجنون زپیش واز پس
او نیز فسار سست می کرد................دیوانگی ای درست می کرد
دل را به دو نیم کرد چون ناز..................تا دل به دو نیم خواندش یار
کوشید که راز دل بپوشد.................... با آتش دل که باز کوشد
خون جگرش به رخ برآمد.....................از دل بگذشت و بر سرآمد
او درغم یار و یار ازو دور......................دل پر غم وغمگسار ازو دور
می کشت ز درد خویشتن را.................می جست دوای جان وتن را
می کند بدان امید جانی.....................می کوفت سری بر آستانی
او بنده یار و یار در بند.........................از یکدیگر به بوی خرسند
هرشب زفراق بیت خوانان.................. پنهان رفتی به کوی جانان
گر بخت به کام اوزدی ساز...................هرگز به وطن نیامدی باز _________________ بیستون را دیدم کز فراق فرهاد......ناله ها سر می داد............آری شیرین گم شده بود!
setayesh21 کاربر رسمی وضعيت: آفلاين 8 مرداد ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 257 امتياز: 10821 تشکر کرده: 0 تشکر شده 2 بار در 2 پست
محل سكونت: توی یک سیب سرخ
ارسال شده در: پنجشنبه، 2 مهر ماه ، 1388 00:00:32 موضوع مطلب:
مجنون غریب دل شکسته....................دریای ز جوش نانشسته
بیرون ز حساب نام لیلی......................با هیچ سخن نداشت میلی
از آتش عشق و دوداندوه.....................ساکن نشدی مگر برآن کوه
برکوه شدی و میزدی دست..................افتان خیزان چو مردم مست
آواز نشید بر کشیدی.........................بی خود شده سوبه سو دویدی
وانگه مژه را پر آب کردی......................با باد صبا خطاب کردی
کی باد صبا به صبح برخیز.....................در دامن زلف لیلی آویز
از باد صبا دم تو جوید...........................با خاک زمین غم تو گوید
هر کو نه چو باد برتو لرزد.......................نه باد که خاک هم نیرزد
وانکس که نه جان به تو سپارد................آن به که زغصه جان برآرد
گر آتش عشق تو نبودی......................سیلاب غمت مرا ربودی
ور آب دو دیده نیستی یار......................دل سوختی آتش غمت زار
خورشید که او جهان فروزست.................از آه پر آتشم بسوزست
ای شمع نهان خانه جان........................پروانه خویش را مرنجان _________________ بیستون را دیدم کز فراق فرهاد......ناله ها سر می داد............آری شیرین گم شده بود!
setayesh21 کاربر رسمی وضعيت: آفلاين 8 مرداد ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 257 امتياز: 10821 تشکر کرده: 0 تشکر شده 2 بار در 2 پست
محل سكونت: توی یک سیب سرخ
ارسال شده در: جمعه، 17 مهر ماه ، 1388 14:29:46 موضوع مطلب: نوایی
نوایی نوایی نوایی نوایی
الهی نماند نشان از جدایی
غمت در نهانخانه ی دل نشیند
بنازی که «لیلی» به محمل نشیند
خلد گر به پا خاری آسان بر آید
چه سازم به خاری که بردل نشیند
به دنبال محمل سبک تر قدم زن
مبادا غباری به محمل نشیند
بنازم به بزم محبت که آنجا
گدایی به شاهی مقابل نشیند _________________ بیستون را دیدم کز فراق فرهاد......ناله ها سر می داد............آری شیرین گم شده بود!
hakimnezami کاربر رسمی وضعيت: آفلاين 30 بهمن ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 340 امتياز: 37959 تشکر کرده: 48 تشکر شده 159 بار در 73 پست
ارسال شده در: سه شنبه، 18 اسفند ماه ، 1388 16:50:40 موضوع مطلب:
همه مي دونيمكه حكيم نظامي ، خالق منظموه ليلي و منون است .ولي تا به امروز چند نفر اون منظومه رامطالعه كرديم ؟ امروز يكي ازداستانهاي ليلي و مجنون را انتخاب كردم . به عنوان زاري كردن مجنون بر سر مزار ليلي .
از حادثه وفات آن ماه / چون قيس شكسته دل شد آگاه
گريان شد و تلخ تلخ بگريست / بي گريه تلخ در جهان كيست ؟
آمد سوي آن حضيره جوشان / چون ابر شد از درون خروشان
بر مشهد او كه موج خون بود / آن شيفته دل مپرس چون بود ؟
از ديده چو خون سرشك ريزان / مردم ز نفير او گريزان
بر شوشه تربتش به صد رنج / پيچيد چنانكه مار بر گنج
از بس كه سرشك لاله گون ريخت / لاله ز گياه گورش انگيخت
وان گاه به دخمه سر فرو كرد / مي گفت و همي گريست از درد
كاي تازه گل خزان رسيده / رفته ز جهان ، جهان نديده
چوني ز گزند خاك چوني ؟ / در ظلمت اين مغاك چوني ؟
آن خال چو مشك دانه چون است ؟ / وان چشمك آهوانه چون است ؟
چون است عقيق آبدارت ؟ / وان غاليه هاي تاب دارت ؟
بر چشم كه جلوه مي نمايي ؟ / در مغز كه نافه مي گشايي ؟
چوني ز گزند هاي اين خار ؟ / چون مي گذراني اندر اين غار ؟
در غار هميشه جاي مار است / اي ماه تو را چه جاي غار است ؟
هم گنج شدي كه در زميني / گر گنج نه اي ، چرا چنيني ؟
هر گنج كه دردرون غاريست / بر دامن آن نشسته ماريست
من مار كز آشيان برنجم / بر خاك تو پاسبان گنجم
شوريده بدي چو ريگ در راه / آسوده شدي چو آب در چاه
در صورت اگر زمن نهاني / از راه صفت درون جاني
گر نقش تو از ميانه برخاست / اندوه تو جاودانه بر جاست
در رقص رحيل ناقه ميراند / بر حسب فراق بيت مي خواند
در گفتن حالت فراقي / حرفي ز وفا نماند باقي
بر رهگذري نماند خاري / كز ناله نزد بر او شراري
در هيچ رهي نماند سنگي / كز خون خودش نداد رنگي
چون سخت شدي ز گريه كارش / بر خاستي آرزوي يارش
از كوه در آمدي چو سيلي / رفتي سوي روضه گاه ليلي
با تربت آن بت وفا دار / گفتي غم دل به زاري زار
گه قبله ز گور يارمي ساخت / گاه از پس گور دشت مي تاخت
در ديده مور بود جايش / از گور به گور بود پايش
و آخر چو به كار خويش در ماند / او نيز رحيلنامه بر خواند _________________ بکو ی عشق بی صبری نمی باید که صد مشکل
شود آسان به تسلیم و رضا آهسته آهسته
------------------------------
سونیا خندان
کاربرانی که برای این ارسال از hakimnezami تشکر کرده اند mojganborzouie
shakhenabat کاربر فعال وضعيت: آفلاين 1 مرداد ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 53 امتياز: 6536 تشکر کرده: 2 تشکر شده 8 بار در 5 پست
محل سكونت: اصفهان
ارسال شده در: جمعه، 31 ارديبهشت ماه ، 1389 13:00:37 موضوع مطلب:
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين اوو سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي !!!!""" _________________ هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق...!
lina کاربر رسمی وضعيت: آفلاين 4 فروردين ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 546 امتياز: 18225 تشکر کرده: 23 تشکر شده 25 بار در 13 پست
ارسال شده در: سه شنبه، 29 تير ماه ، 1389 13:34:04 موضوع مطلب:
اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
پلنگ زخمی ات را در دل مرداب بگذاری
مرا کشتی بسازی کاغذی از روی لج بازی
پر از سنگم کنی بعدا میان آب بگذاری
بمان همسایه ها سیلت کنند انگار چیزی نیست
دلی را توته توته کرده در بشقاب بگذاری
من از پایان دنیا از تو از تقدیر می ترسم
که بعد از مرگ من عکس مرا در قاب بگذاری
به شرطی حاضرم هرگز جگرخونت نبینم که
قدم بر روی چشم نوکرت ارباب! بگذاری
چه خواهد شد اگر روزی بیایی خانه ام مریم!
سرت را روی زانویم به وقت خواب بگذاری