hakimnezami کاربر رسمی وضعيت: آفلاين 30 بهمن ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 353 امتياز: 41680 تشکر کرده: 54 تشکر شده 177 بار در 76 پست
ارسال شده در: جمعه، 31 ارديبهشت ماه ، 1389 10:20:51 موضوع مطلب: از عشق بگو با من
از عشق بگو ...
این بار می خواهم از رازی با شما بگویم . راز ی که در پرده بود و هست و شاید هم خواهد بود . چرا که « کسی نگشود و نگشاید به حکمت این معما را » . اما بحث کردن در موردش خالی از لطف نیست . شاید گاهی اوقات به این فکر می کنم که از کجا آمده و منبعش کجا بوده ؟ اما بعد می بینم که نمی توانم مکان و زمانی برایش در نظر بگیرم . از همان روز های اول وجود داشته . از همان نخست که قرار شد همه با هم ، هم کاروان شوند و شویم. ازهمان ابتدایی ترین نقطه و لحظه بودن . درست نمی دانم ، شاید حتی پیش از آن هم وجود داشته . کسی چه می داند ؟ !!! این زیاد مهم نیست . مهم این است که جهان بر پایه آن استوار است . می خواهم در مورد راز گمشده تا ریخ بگویم ، در مورد « عشق » . چرا که «عشق است اساس آفرینش .»
تا نام عشق به میان می آید ، به یاد عشاق داستانها می افتیم . به یاد صحرا و بیابان ها که هنوز، جای پای مردی نجیب زاده ولی عاشق را به یاد گار نگه داشته اند . مردی که از همه چیز گذشت به خاطر معشوقش . مردی که هنوز پس از گذشت این همه سال، نام و یادش زنده است . مگر صحرا ها فراموش میکنند پاهای پر آبلۀ اورا ؟؟؟؟ مگر تاریخ از یاد میبرد ، صدای ناله هایش را ؟؟ یا به یاد بیستون و مردی تیشه به دست می افتیم . اما فقط نام اینان را به خاطر سپرده ایم و دیگر هیچ . ما فراموش کرده ایم که ،
« عشق است که صد پاره نماید جگر کوه اینگونه هنر تیشه فرهاد ندارد »
ما دلیل شکافته شدن کوه را از یاد برده ایم و ازآن نا م و شاید هم نقشی به ذهن سپرده ایم . ما فقط مجنون را می شناسیم البته به نام ، اما نمی دانیم چرا مجنون شد . این روز ها تا اندک علا قه ای در وجود خویش احساس می کنیم فورأ بر خویش لقب مجنون می نهیم . انگاراصلا به نوعی برایمان عادت شده . حال روی چه حسابی چنین می کنیم نمی دانم . ما حرمت عشق راشکستیم و آن را در تاریخ جا گذاشته ایم و هر چه تلاش می کنیم دیگر نمی یابیمش
به هر کسی که نمیتوان عاشق گفت ، عاشق بودن شرایط دارد . حالات متفاوتی دارد . عاشقی یعنی بی سر و سامانی . البته در ظاهر . عاشق ، که غرور ندارد . عشق و من و تویی ؟ عاشق و غرور ؟ این ها با هم نمی گنجند . نمی سازند .
عاشق ، معشوقش رابه همه چیز ترجیح می دهد . عاشق ، پا پس نمی کشد ، هراس به دل راه نمی دهد .
« درعشق چه جای بیم تیغ است ؟ تیغ از سر عاشقاندریغ است
عاشق ز نهیب جان نترسد جانان طلب از جهان نترسد . »
راه عشق بی بلا نیست . ولی باید بلا هایش را به جان خرید . عشق بها دارد . باید بهایش را پرداخت کرد . حال هرچه که باشد . مگر قیس کم بهایی داد ؟؟؟ ولی ماندگاری نامش کم ترین اثر آن جان
فشانی ها بود . اما نیک نظر کنید . این روز ها ما چه می کنیم ؟ مایی که نام مجنون را غارت کرده ایم . از عشق چه می خواهیم ؟ اصلا چه می دانیم ؟ لذت ها یش رامی خواهیم و زمانی که مشکلات پیش می آید ، همه چیز را از یاد می بریم . زیرا این را تنها راه نجات می بینیم . انگار غافلیم که همان مشکلات ، لذایذ عشق است و بس . ما از عشق ، هوس را می بینیم و می دانیم . ولی او که گناه نمی شناسد . هوس نمی پذیرد . عشق و هوس ؟؟؟ گلبرگ و گرد باد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ما کجای راهیم ؟؟؟
بی راهه را در پیش گرفته ایم و گمان می کنیم که در راهیم . انگار نمی دانیم که این را ه بی غافله سالار نمی توان رفت .
کجاست غافله سالار مان ؟؟؟ گفتم که ، آن را در تاریخ جا گذاشته ایم و تبدیل به رازی شده . تبدیل به یک معما . که چه ساده بود حل آن اگر چنین با غفلت ، رهایش نمی کردیم و حرمتش را ازبین نمی بردیم. ولی حالا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شاید دیگر برای حل آن بسیار دیر شده . راستی این ها را گفتم که بگویم وادی بعدی در راه رسیدن رسیدن به معشوق ،
« عشق » است . اما عشقی ناب . این نیمی از وصف وادی عشق بود . درهفته بعد ، منتظر ادامه این وادی باشید . _________________ بکو ی عشق بی صبری نمی باید که صد مشکل
شود آسان به تسلیم و رضا آهسته آهسته
------------------------------
سونیا خندان