یاشار احدصارمی
ارسال شده توسط maryam.pourmohammadi در 26 دی 1391 00:07
پست #1
گروه کاربری: عضو سایت
پست ها: 38413
محبوبیت: 47
عضويت: 28 آذر 1391
تشکرها: 2055
تشکرها از اين کاربر: 6452
یاشار احدصارمی



سلام مرا به طوطي هاي ايراني برسانيد - گفتگو با یاشار احدصارمی

ياشار احد صارمي متولد 29 دسامبر 1972 در تبريز است. كارگرداني فيلم خوانده است، سه پسر دارد و با همسرش گونر خانم در لس آنجلس زندگي مي‌كنند.


- آقاي احدصارمي، در داستان‌هاي مجموعه‌ي خانه‌ي نويسنده به جاي اينكه نويسنده از كلمات استفاده كند وبنويسد، اين كلمات هستند كه دارند نويسنده را مي نويسند. حالا شما جواب مي دهيد يا كلماتي كه ياشار احد صارمي را نوشته‌اند؟


عجيب است كه اين را مي پرسيد . خب شايد بتوانم بگويم كه اين كلمات هستند كه از من فرا افكني مي كنند . جالب است كه فكر مي كنيد كلمات نويسنده را مي نويسد و چرا اين نوع اتفاق در كتاب من به كرار ديده مي شود . جوابش را نمي توانم همين طوري به چشم هايتان نگاه كنم و بگويم . ولي سعي مي كنم اين طوري بگويم كه اين كلمات ( كلمات عجيب و چند بعدي و ماده و به ندرت مذكر و زنده و البته جادويي ) بعضي وقت ها تن مرا دراز مي كنند در خوابي تاريك و هوشم را تخمير مي كنند و مرا مست و پري زده مي كنند و صدايم را به صدا در مي آورند . شايد اين هم از آن حرف هاي شعاع نبوت باشد و جنون آميز و پريشان گويي به نظر برسد . ولي اين هم از ماليخولياي بوطيقاي من است برادر . ببينيد در انديشه هاي جادويي عرفاني ايراني تركي يوناني و يا عبري هندي گهگاهي ديده مي شود كه مي گويند بله ، اين من نيستم كه حرف مي زنم اين آن است ! آن است كه مرا وادار به حرف زدن مي كند . حالا تو از آن چه فهم كني خدا داند و خدا داند . اين آن در اين كتاب همان كلمات است كه در خيمه شب بازي هاي ذهن تاريك شده من به صدا در مي آيد .


- ولي ما در صفحه‌ي 56 داستان شاهنامه مي خوانيم : كار من نوشتن تو و نويسنده است.


در داستان شاهنامه نوشته مي آيد و حرف مي زند . تصميم مي گيرد و احساس دارد . احساس هايش هم شديدا انساني و افلاطوني ست . نوشته مي گويد كار من نوشتن تو و نويسنده است . خب تو كه خواننده اي و نويسنده منم از نوشته هاي اين حضرتيم . حضرت نوشتن ! شايد خود خدا هم يك نوع نوشتن سيال بود بر كاغذ كران ها . چرا من و تو را او مي نويسد ؟ چون مرگ عزيز ، اين زن عاشق آن طرف در ايستده است و مي خواهد شمع را فوت كند و ما بايد هر چه زودتر در اين عكس واقعي مان بيفتيم . چگونه ؟ خب خود نوشتن ما را و خاطرات و عم ها و مكان ها و اشاره هاي ما را مي نويسد و مي نويساند و معناي آن زن تند تلخ را كه آن طرف در ايستاده است ، عوض مي كند .



- و داستان ها لابد به همين دليل مكان مشخص ندارند؟ به عنوان مثال با اينكه ما ياشار احد صارمي را كه اسمش روي جلد كتاب به عنوان نويسنده آمده ، به عنوان يكي از نويسندگان مهاجر مي شناسيم و اينكه در لوس آنجلس ساكن است، اما داستان هايش ـ جز معدود داستان هايي ـ در اين شهر نمي گذرند انگار؟


مي گويي مكان ها مشخص نيست . مرا مجبور مي كنيد كه به آن طرف خودم بروم و براي شما كليد بسازم شهر ها را نشان بدهم . عيبي ندارد . ببينيد مكان هاي اين داستان ها مكان هاي اكسيري است . مكان هاي گمشده يا بنابه تعبير غربي ها آرتوري و پيچيده ست . مثل ارجاع هاي جعلي دوستمان بورخس . اين مكان ها در كدام دنياها هستند ؟ در ولايات افسانه ! اين اتفاق هاي جادويي داستان هاست كه مكان هايشان را خودشان مي آورند و بر كاغذ پهن مي كنند . مكان ها بيروني نيست بلكه دروني ست كه بيروني مي شود . خب زبان هم بعضي وقت ها به فاش مي نشيند . مكان يك پري كجاست ؟ مكان يك حسن كچل كجاست ؟ در ذهن يك آدم مثلا ساتورني از نوع هومري اش ! در همين شهر لوس آنجلس زماني به كلاس درس نيمه سرخ پوستي مي رفتم كه از زبان آن استادش مي گفت اين شهرها و نقاشي ها عكسي ست از باغهاي فرا ذهن انسان . ذهن مكان اين داستان ها مكانهاي ناب و جادويي ست كه در آن اشيا حرف مي زنند و ندايت مي كنند .



- ولي به هر تقدير شما نويسنده اي با زبان فارسي و ساكن لوس آنجلس هستيد. غير از اين است؟


در باره ي مهاجر بودن ادبيت ادبيات من اين مسئله را مي توانم در دو صورت برايتان بگويم . اولا من از همان بچه گي خودم را در شهر خودم در كوچه هاي سرد و پر از برف تبريز مهاجر حس مي كردم كه بماند براي يك حوصله ديگر . ولي صورت دومش را براهني يكبار به صورت شفاهي مي گفت كه بله من از روزي كه نوشتم نويسنده ي مهاجر شدم . چرا ؟ چون زمان و شرايط زمان مرا تبعيد كرد به زباني كه زبان مادري من نبود . نمي دانم چرا داستان هاي من در لوس آنجلس كه هستم يا در استانبول كه بودم ، نمي گذرد ؟ و يا در عين حال در تبريز و يا در تهران و ري هم نمي گذرد !! نمي دانم ! شايد هنوز شهرهاي اين داستان ها به روي آب نيامده است . شايد هم شهر هاي اين داستان ها در زمانهاي چنگيز و تاتار و ايراني و انيراني از بين رفته است . اين موضوع مهاجرت براي من كمي معناي دورتري از معناي سياسي و جغرافي اش دارد . داستان هاي ياشار احد صارمي داستان هاي آن مرد يا زني ست كه از مادر يا از زيگورات و مدينه اش بيرون افتاده است و پرتاب شده است به اين طرف . انگار هم خاموشي چراغ هايش هم از اسرار مگوست . ياشار احد صارمي خواب مي بيند . و خواب هايش مي افتد در سينماي كاغذ . خواب هاي يك آدم تنها و ملول !





- گاهي خواننده مي تواند حدس بزند كه نويسنده اين داستان ها ترك( آذري ) است. تاكيدي داشته‌ايد كه دنياي اختصاصي ياشار احد صارمي ( مهاجر- ترك ـ ساكن لوس آنجلس و… ) در اين داستان ها به چشم بيايد؟


اين هم از آن حرف هاست برادر . ببينيد از كوزه همان برون تراود كه در اوست . يادم نمي آيد كه تاكيد و توجهي در ترك يا آذري بودن ياشار احد صارمي داشته باشم . ولي همه ي آنها براي من يك فروشگاه ابزار است . مي روم تو و براي اجراي زبانم از آن اشيا استفاده مي كنم . لوس آنجلس با همه دوري ا ش با همه كتاب هايش كه از چپ به راست خوانده مي شوند براي من همان تبريزست كه هنوز آن را نشناخته ام . فقط در زيبايي و عمقش حيران شده ام . خوب شد اين حيران را گفتم . اين ها اجراي يك آدم حيران است كه يا دير كرده است و از قافله اش عقب مانده است يا هنوز آدم نشده زود افتاده است و به جغرافياي زبان و فهم امروز نرسيده است .



- داستان ها ي شما عجيب نسبي هستند، و طنز دارند.


من در حق ساختار شكني هاي غير عمدي كه در اين كتاب رخ داده است نظر خاصي ندارم . مي دانيد از همان روز اول قافيه تنگ مي آمد و شاعر بدوي هم … طنز ! طنز اين شراب خوشوش در شخصيت و انديشه هاي خود من هم هست . طنز يك پروسه را چند معنايي و چند بعدي مي كند . مي دانم طنز دارد نوشته هاي من . طنز دارد . وقتي كه در عالم تخميري ، خودم را داخل مي كنم و در حركت آنها دخالت مي كنم طنز شدت پيدا مي كند . شايد فقط همين طنز است كه رد پاهاي يك آدم مثل مرا در آن نوشته ها نشان مي دهد


- داستان هاي اين مجموعه سرشارند از تخيل و شعر. شما شاعر هم هستيد؟ در ص 53 داستان خانه نويسنده مي خوانيم كه "شاعر هم اين روزها خودش را از آن نويسنده مي داند". گاهي حتا مثلا با خواندن داستان آبستره احساس مي‌كردم كه دارم شعر مي خوانم و خواننده گويي مي تواند از هر جاي داستان شروع كند و بخواند… اوج اين نوع نگاه البته در داستان كلاغ نامه ديده مي شود. حتا داستان هاي ياشار احدصارمي به يك نوعي ادامه داستان هايي از نوع داستان هاي بيژن نجدي هستند. شايد براي اولين بار است كه در داستان هاي فارسي، اشياء تا به اين اندازه جان دارند. مثل داستان ديوژن و ساعت شني. يا داستان آقاي بورخس اين هم داستان لودويك و فيلوس.


من شاعر هستم ؟ بله. بوده ام. هستم ! شعر هم مي نويسم . شاعر خودش را از آن نويسنده مي داند . آن ياشار احد صارمي شاعر از آن ياشار احد صارمي نويسنده است . چرا ؟ چون نويسنده عاقل تر و پخته تر و دانا تر ار شاعر عاشق و سوخته سودايي ست . داستان كلاغ نامه هم مثال اين حرف است . خدا رحمت كند آن عبداعزيز را . گلشيري روان شاد را مي گويم . تلفن زد . گفت : آقا داستانت تاييد شد . آن وقت ها كه شاگرد آن نيمه سرخ پوست بودم كه آن داستان را نوشتم . خدا او را هم به كاكتوسها و زنهاي جادويي اش برساند . او كلاغ شاعر را به من نشان داد . خودم بودم . هارمونيكاش را شنيده بودم . ولي پرواز و غيب شدندش قبل از من در ادبيات اثيري فارسي و آفريقايي اتفاق افتاده بود . همه ي او را جمع كردم و جلا دادم و آوردم و گذاشتمش بر رحم همين كاغذ خوش آب و گل ! تخيل براي من رمز عبور و كارت شناسايي است . تنها صورتكي ست كه من با داشتن آن مي توانم هم سراغ سلمان بروم و هم سراغ خانه سوان ! تخيل سبزك شاعر اين داستان هاست . اين داستان ها را يك شاعر با همكاري يك جادوگر نوشته است . و اين شاعر چون كه هم شاعر است و هم ماجراجو توانسته است با زمين و زمان به گفتگو بنشيند . يكي از بزرگان اهل تميزي ايراني مي گويد كه اشيا روح متجسد است . خب شاعر با اين روح مي تواند گپ بزند . وقتي آن مكان افسانوي را پيدا مي كنيد آن وقت مي بينيد همين گربه فيلوس مي شود و حرف ها با تو مي زند . و چه حرف هايي هم مي زند . در حكايات مذهبي و عرفاني از اين مثال ها فراوان است . البته در ادبيات ايراني و هندي اشيا و خيوانات شعرها و سرودها و داستان هاي بسيار دل نشيني گفته اند . من يكي از باز ماندگان آن اصحابم و زبان و حكايات اين برادران و خواهران را مي شنوم و مي نگارم.


ببينيد من در خانواده اي بزرگ شده ام كه پدرم دستم را مي گرفت و مي برد پيش شهريار پير . شهريار چه ماليخوليا و خرافاتي كه ندارد ؟ از نوك انگشت تا موي سرش داستان و افسون و شعر است . از آن طرف هم آخوند پيري بود با اسم سيد سياه . خب پيش او هم مي رفتم . اين سيد سياه براي من خردسال دنيا نديده سليمان مي آورد جرجيس مي آورد و ياجوج و ماجوج مي گفت و بعد هم مي رفتيم و از عرش مي گذشتيم و به معراج مي رسيديم . خب در اين نوع جهان صدا و سخنان اشيا را مي شود شنيد . صداي گربه ها و سگ ها و درخت ها گويا . تخيل يكي از زيبا ترين راه هاي به سوي رم است . آن زمان ها در تبريز خانه اي داشتيم كه انگار باغ جادو بود . با درختان و گل هاي فراوان . در هاي اين خانه بسته شده بود به عالم بيرون . به عالم شاه و شحنه . همه كس به خانه مي آمد . از نجف گرفته تا پاريس. از پراگ تا اورشليم . هر كسي كه مي آمد متاع و نشاني هم از شهرهاي گوناگون براي ما مي آورد . آن وقت من خودم را در ميان درختان اين باغ پيذا مي كردم . آنها مرا مي بردند آن طرف خانه كه مي توانستي به زير زمين بروي و در زير زمين خانه كتاب هاي خطي بود . كتاب هاي خطي كه تا بازشان مي كردم دست هاي منقش ارواح و خدايان مرا مي گرفتند و مي بردند . طلسم ها . عدد ها . حرف ها . چشم هايم را مي بستم و با صداي بلند داستاني را كه در آنجا جايي از آن جا هنوز به زبان در نيامده بوده به صدا در مي آوردم . براي همين است كه از نوشتن خوشم نمي آيد . از گفتن خوشم مي آيد . صدايم كه طنين پيدا مي كرد گنبدها و گوزن ها و اسب هاي وحشي و چيني ها و گرجي ها مي آمدند .. تخيل زني است تو را با همه آشنا مي كند و زبانت را مي بوسد !


پيشترها انگار شهرنوش پارسي پورهم جايي در شهروند گفته بود كه شباهتي هست ميان جنونيات من با اين نجدي كه روانش زلال باد. مي دانيد من ايشان را بنا به توصيه ي دوست بسيار بزرگم شمس لنگرودي خوانده ام . آن هم بعد از چاپ كتاب . به او رشگ مي برم . اگر كارهاي او را پيش از اين كتاب مي خواندم يقينا در كتابم بيشتر تامل و دقت به خرج مي دادم . او هم جادوي زبان مي دانست و سخت شاعر بود . شمالي هم بود . تنها هم بود.


يكي از دوستان داستان نويس در خارج كه دماغش همواره چاق باشد و بماند (حسين خان نوش آذر) مي گويد ياشار احد صارمي داستان را با منطق شعر مي نويسد . درست است . پدربزرگ هاي اين داستان ها در زبان نظامي و فردوسي و سمك عيار و هزار و يك شب بوده اند و آمده اند . من چه سان به اين جا رسيدم ؟ اين بر مي گردد به شهر و تاريخ من . پدربزرگ و ديگر آدم هاي داستان هاي شفاهي را كه مي گفتند با آواز و وزن و شهر و گهگاه همراه با ساز آنها را مي خواندند . خب اين اولين گرته برداري من از داستان است . اجراي من هم بايد شبيه آنها باشد . شاعرانه . حالا اگر براي شما هم برف ببارد و تنهايي سقراطي داشته باشيد و آن چشم هاي سياه را هم هي ببينيد شعر نمي گوييد ؟



- نويسنده در دوره پيشامدرن و مدرن از چه ها مي نوشت و از اواسط مدرنيته تاكنون سعي در چگونه نوشتن ها داشته است ، داستان ها ي شما در اين سير گام برمي دارند.


خب . من بعد از 1970 به دنيا آمده ام . يعني بعد از دوران امپراطوري پيشامدرن و از اين طور كلمات . عرض خاصي ندارم . يادم نمي آيد . من وقتي به دنيا آمده بودم هدايت از دنيا رفته بود . و زمان زمان مرد شش ميليون دلاري بود . يك چيزي بود كه نه مدرن بود و نه پسا مدرن و نه پيشا مدرن . آقا تبريز بود و ايران بود و مشروطيت سالها پيش از من در ايران ناكام مانده بود و شاه بود كه رفت و اين ها آمدند . خب مي شود گفت كه جغرافيا ما جغرافياي علمي غرب نيست . ما سبك خودمان را داريم اين ها هم سبك خودشان را . گنبدهاي ما قشنگ است و گنبدهاي اين ها هم زيباست . من در اين بازي ها نيستم . من آشيق ياشار زمان خودمم و با قهرمان‌ها وپري‌ها و محبوب‌هاي خودم عمر مي گذرانم . نفرت مي كنم وقتي كه حرف به اين ساختار زداها و شكن ها مي رسد. شير بي يال دم كژدم كه ديد ؟



- اما گاهي مثلا در داستان آبستره ، اين بازي هاي تكنيكي خيلي در سطح حركت مي كند. چرا اين بازي ها بعد از مدتي به نظر شبيه و تكراري مي رسند؟ و وقتي مثلا كار فلان نويسنده را مي خواني مي بيني كه شبيه بهمان نويسنده نوشته. اما جالب بود كه ياشار احد صارمي به دنبال آن جادوي افسانه اي قصوي بوده است.


ياشار احد صارمي شاهزاده ي كوچكي ست كه گل سرخش را پيدا كرده است و حرف هايش را هميشه به آن گل سرخ مي زند و سياره ي كوچكي هم در زبان فارسي دارد.


- داستان بي قصه ، اصلا معنا مي دهد؟


داستان بي قصه ! نمي دانم منطورتان كدام داستان است . ولي هر داستاني قصه اي در بر دارد .



- شخصيت ها در داستان هاي شما به دنبال گذشته هستند. و جالب در دنياي آشفته و سردر گم امروز قرار گرفته اند.


ببينيد هم و غم آدمها دو چيز است يا آينده است يا گذشته ! من هرگز نگران آينده نبوده ام . ولي هميشه كنجكاو اين گذشته ي نه تو بوده ام . گذشته ي تاريخي من ، جغرافياي من ، هويت من ، روحي من ، زبان من و خود من !!! خب اين كنجكاوي در همه ي زبان ها هم هست . در همه ي اعصار .. و تو بهتر از من مي داني .


- ياشار احد صارمي فيلم كار مي كند. چرا داستان ها از امكانات فيلمنامه نويسي و فيلم‌ ( تصويري بودن ، حذف زمان مرده و ... ) استفاده نكرده اند؟


فكر مي كنم در داستان فيلم نامه اي براي جيم پاسترناك و در سفر شمس وزير از امكانات فيلم استفاده كرده ام . ولي منطق داستان نويسي من بر اساس منطق شعر است و اين هم از صفات اين ساز است.


- و كار بعدي؟


انشاالله قسمت باشد دفتر شعري دارم با اسم گلندام در مقام علف كه به زودي در ايران يا خارج چاپ خواهد شد . رمان ملك طاووس را هم دارم . يك مجموعه داستان هاي كوتاه هم كه در خارج چاپ خواهد شد با اسم كتاب خوخانف …

سلام مرا به طوطي هاي ايراني برسانيد!



--------------------
سكوت سرشار از ناگفته هاست...
 
پاسخ سریع پاسختاپيک جديد
كسانی كه در حال مشاهده اين تاپيک هستند:
کل: 1 | ميهمانان: 1 | كاربران: 0
ليست كاربران: