بیژن بیجاری
ارسال شده توسط maryam.pourmohammadi در 26 دی 1391 00:10
پست #1
گروه کاربری: عضو سایت
پست ها: 38413
محبوبیت: 47
عضويت: 28 آذر 1391
تشکرها: 2055
تشکرها از اين کاربر: 6456
بیژن بیجاری



گفتگو با بيژن بيجاري داستان‌نويس

بيژن بيجاري متولد سال 1330 در اصفهان، و در حال حاضر در لس آنجلس ساكن است. از او تاكنون سه مجموعه داستان «عرصه‌هاي كسالت» (1369، انتشارات نيلوفر)، «پرگار» (1374، نشر مركز) و «قصه‌هاي مكرر» (1380، نشر مركز) و دو رمان «تماشاي يك روياي تباه شده» (1377، مركز) و «باغ سرخ» (1377، نشر مركز) به چاپ رسيده است.

او از جمله نويسنده‌هايي است كه "موضوع" چندان برايش مهم نيست و اين زبان است كه گويي داستان‌هايش را مي‌سازد. خود او اما عقيده‌ي ديگري دارد:

من همواره فكر مي‌كنم بيش و پيش از هر چيز، آنچه معمولا توجه يك قصه‌نويس را جلب مي‌كند براي نوشتن آن قصه، "مضمون" يا به زباني ديگر "خبر" يا محتواي قصوي آن قصه‌ست. البته بديهي‌ست كه نگاه هر نويسنده هم اصولا به مفهوم خود "مضمون" يكسان نيست. در مرحله‌ي بعد و نهايتا، خب نويسنده بايد محملي پيدا كند تا آن مضمون را قصه كند. و بديهي‌ست باز،‌ در مراحل بعدي پروسه‌ي نگارش‌ست كه خرده خرده آن مضمون اوليه، كامل و كامل‌تر مي‌شود و احتمالا تغيير شكل هم مي‌دهد و سرانجام در صحن سپيد كاغذست كه، سطرها جان مي‌گيرند براي نوشتن آن مضمون. در اجراهاي نگارشي من – و البته با توجه به بضاعت‌ها و تجربيات اندكم – پرداخت‌هاي زباني هر اثري، بعد از آني عملي مي‌شود كه، دستكم هفتاد هشتاد درصد آن مضمون، شكل نهايي يا ماقبل نهايي‌اش را در پروسه‌ي نگارش و در بازنويس‌هاي مكرر پيدا كرده باشد. بله، در نظر من آنجاست و از آن به بعدست كه آرام آرام "زبان" خود مي‌شود دغدغه‌ي اصلي‌ام. و در اين روندست كه، بسا ممكن‌ست بعضي از سلول‌هاي اوليه‌ي قصوي آن قصه هم، در اجرا تغيير ماهيت دهند حتا. اما تا جايي كه به ياد دارم، لزوم اين بازنويس‌ها- كه اغلب هم از آن‌ها انرژي مي‌گيرم – هيچ وقت به اين دليل نبوده كه، مثلا زبان يك قصه از كار در نيامده و من ناگزير شده باشم بدين دليل كل قصه را بازنويسي كنم.


- پس منشاء اين بازنويس‌ها و شيوه‌ي برخورد شما در اين زمينه و در ارتباط با مضمون به چه شكلي است؟

معمولا ايرادهاي ديگري در هنگام بازخواني به ذهنم مي‌رسد. ايرادهايي مثلا در انتخاب زاويه‌ي ديد، لنگي‌هايي در پرداخت شخصيت يا شخصيت‌ها، نايكدستي‌هايي كلي در عناصر ديگر و در قصه‌ي كوتاه مثلا، ناهماهنگي‌هايي كه وحدت تاثيرگذاري را خدشه دار مي‌كند و نهايتا حذف و احتمالا اضافات ديگر. و خب، در آن بازنويس‌ها با زبان هم درگير مي‌شوم و اگر بتوانم براي يكدستي بيشتر متن با محتوا و مضمون قصه و ظرفيت‌هاي زباني‌اش، زبان قصه را نيز پرداخت مي‌كنم. اين انتخاب‌هاست كه در آخر كار، به يك نوشته – البته اگر اثر در خوري در آيد- تشخص مي‌دهد. و تازه بعد، اينكه: قصه‌ي بي‌مضمون در نظر من، قصه نبوده يا قصه نمي‌شود. اين انتخاب انتخاب‌هاي هر نويسنده‌ست كه، يك قصه را قصه مي‌كند يا بسا كه از نفس مي‌اندازد. در همين پروسه‌ي نگارش‌ست كه يك مضمون بسيار درخشان تبديل مي‌شود به يك انشاي بي‌بو و ‌خاصيت، يا يك مضمون ظاهرا نه چندان قصوي تبديل مي‌شود به يك قصه‌ي بسيار جاندار. از طرف ديگر در اين حرف كه گفته مي‌شود، ديگر سال‌هاست تكنيك‌هاي جديد نگارشي هر دوره، در نوشتن قصه يا رمان و روايت‌هاي قصوي مضمون و محتواي اصلي، حرف اول را مي‌زنند، حتما حقيقتي نهفته‌ست. نگاه كنيد:‌ امروز مثلا "سامرست موآم" و "بورخس" يا ... چگونه و با چه تكنيك‌هاي كاملا متقاوتي به بعضي از قصه‌هاي مثلا هزار و يك شب، قصه‌هاي مثنوي مولانا، يا تذكره الاولياي عطار ما نگاه كرده و آن‌ها را بازنويسي كرده‌اند. آيا مضمون مشترك و "خبر"ي هزار و يك شب كه در يك دوره توسط موآم بازنويسي مي‌شود و بعد هم مثلا توسط بورخس – و با تكنيك‌هايي كاملا متفاوت – واقعا همان قصه‌ي هزار و يك شب‌ست؟ براي خواننده‌اي كه اين سه قصه را مي‌خواند، آيا براي هر سه قصه جداي تقدم و تاخر تاريخ نگارش هركدام، به يك اندازه ارزش ادبي / قصوي قائل مي‌شود؟ خب اين برمي‌گردد به سليقه و در واقع خاستگاههاي نظري او درباره‌ي قصه و اينكه منشاء اين خاستگاه‌ها به چه دوره‌اي تعلق دارد. در واقع مي‌خواهم تاكيد كنم: ‌نگاه و رفتار با مضمون از نظر هر نويسنده‌اي متفاوت‌ست – همانطور كه لزوما سليقه و برداشت خوانندگان هم . هر كس يكجوري مي‌رود سيزده بدر! به هر حال، نويسندگان سعي مي‌كنند در روند نگارش يك اثر از شگردهاي دروني‌تر شده‌ي خود استفاده كنند. بعضي‌ها آگاهانه، كه معمولا اگر اثر به يك اثر مكانيستي تبديل شود يا صناعت به كار گرفته شده در آن، توي ذوق بخورد، اثر محكوم به شكست‌ست؛ و بعضي‌ها اين شگردها به طور ناآگاه، دروني و طبيعي دست و دل‌شان مي‌شود و در چنين حالتي‌ست كه اثري ماندني نوشته شده و ... نهايتا داور نهايي، همانا مخاطبان اصلي اكنوني و شايد آينده‌اند.


- "شكل نشستن كلمات توي سر شما كنار هم" بعد از نوشتن تا چه اندازه ساخت داستاني پيدا مي‌كنند؟

فكر مي‌كنم در پاسخ به پرسش‌هاي پيشين شما درباره‌ي "زبان" آنجاهايي كه به مسايل عيني و اجرايي روش كارم مربوط مي‌شد، تا حدودي توضيح داده‌ام؛ اما اگر بخواهيم درباره‌ي پاياب اصلي مثلا دنياي ذهني اين كلمات در ذهن هر نويسنده‌اي، و چگونگي راه يافتن‌شان و طي مسيرشان از ذهن، تا حضورشان بر سپيدي كاغذ جستجو كنيم، راستش نمي‌دانم كي مي‌داند يا چه كسي مي‌تواند پيچيدگي همواري‌ها و ناهمواري‌هاي اين مسير را مشخصا نشان و توضيح دهد. اما از طرف ديگر، و با توجه به كلمات به كار برده در بخشي از پرسش شما – كه بر سطرهاي آغازين قصه‌ي "نقل خاموش" از مجموعه‌ي "قصه‌هاي مكرر" صفحه‌ي 7 مؤكد است – اجازه بدهيد مسأله را از زاويه‌ي ديگري هم نگاه كنيم. اين قصه اينطور شروع مي‌شود: «... اون وقت اول ماهيتابه رو ديدم كه ظهر توش نيمرو درست كرده بودم و يكي از تخم مرغا رو كه اصلا دست نخورده بود ديدم اين درست كه تَهِ كماني كوچيك چنگالم با دايره‌ي زرد بزرگ اون وسط يه ايكس بچه گانه ساخته بود اين درست بله اما زرده زخم نشده بود ماهيتابه منو ياد زردزخم انداخته يا "شكل نشستن كلمات توي سرم كنار هم" يا اين دل به هم خوردگي حال لعنتي‌ام...»

خب اول اينكه، تصور نمي‌كنم بشود بي كه كل خود اين قصه را بازخواند، جواب همه جانبه‌اي به پرسش شما داد؛ اما شايد بتوانم تاكيد كنم كه در اينجا ذهن راوي قصه – يا در واقع ذهن "ماهك" كه در اين قصه مكان وقوع روايت‌ست – جداي بسياري مسايل به اين چند نكته هم اشاره دارد: اول، زرد زخم كه يك بيماري پوستي‌ست، اما در اينجا ذهن او توأم با نوع بيماري بيشتر بر رنگ زرد زرده‌ي تخم مرغ مكث كرده و شكلي كه حاشيه‌ي زرده‌ي تخم مرغ با كناره‌ي شانه‌ي چنگالش – يك ايكس بچه‌گانه – ساخته... و اين مرور ذهني دارد يا مي‌خواهد دستكم، دو شكل عيني و قابل رؤيت را توأمان يادآور شود. دوم، عبارت "شكل نشستن كلمات توي سرم كنار هم" – همان كلماتي كه شما هم در پرسش‌تان نقل كرده‌ايد – كه باز بر شكلي عيني تأكيد دارد. سوم، عبارت "با اين دل به هم خوردگي حال لعنتي‌ام" كه باز هم بر يك ماهيت عيني و جسمي – حاملگي ماهك – دلالت دارد. مي‌خواهم بگويم، دستكم من هم به زعم خود، تلاش مي‌كنم كلمات را با محمل‌هاي قصوي‌شان به كار ببرم. البته معلوم‌ست توفيق يا عدم توفيق در اين تجربيات نه با اين توضيحات و نه با هيچ ترفندي توجيه يا داوري نمي‌شود. حالا كه بيش از يك سال از انتشار كتاب "قصه‌هاي مكرر"‌و شايد بيش از سه سال از چاپ اول اين قصه گذشته، من دارم اين نكات را و نظر خودم را عنوان مي‌كنم.


- در مورد به كارگيري و كاربرد زبان در رمان‌ها و قصه‌هايي با مضمون‌هاي مختلف نظرتان چيست؟

شايد مهم‌ترين دغدغه‌ي من، به خصوص پس از حضور در جلسات "بعد از ظهرهاي پنج شنبه"، تجربي كار كردن و تجربي نوشتن بوده. دستكم خودم كه حالا به همين اندك مختصر نگاه مي‌كنم، مي‌بينم "زبان" را هم در قصه، تجربي و كارگاهي كار كرده‌ام: زبان‌هاي به كار گرفته شده در رمان "تماشاي يك روياي تباه شده"، آيا با زبان‌هاي تجربه شده در مثلا "باغ سرخ" – زبان‌هاي به نگارش درآمده‌ي ويژه‌ي راوي‌هاي متفاوت: پدري حدودا" پنجاه ساله؛ دختربچگاني در سنين گوناگون؛ زبان‌هاي نوشتاري متوني نظير متن نامه‌هاي اداري مثلا بخشنامه‌ي اداره‌ي ساواك اصفهان؛ وصيت‌نامه؛ زبان راوي/نويسنده؛ و... – همه همديگر را تكرار كرده‌اند؟ البته اينجا به خصوص روي سخنم با منقد محترمي‌ست كه در كتاب مجموعه‌ي نقدهايشان از سر لطف، نقدي هم بر "باغ سرخ" به چاپ داده‌اند و – نقل به مضمون – حرفشان اين‌ست كه من همه‌ي نوشته‌هايم را به يك زبان مي‌نويسم. البته ارجاعاتشان تا جايي كه من به ياد دارم اولا اصلا به دو مجموعه‌ي "عرصه‌هاي كسالت" و "پرگار" مؤكد نيست. فقط انگار با يك پيش‌فرض از قبل تعيين شده رفته‌اند و تكه‌هايي را از اينجا و آنجا كنار هم گذاشته‌اند... و البته باز هم دستشان درد نكند؛ چه كه ايشان در يكي دو جاي ديگر هم بي هيچ مقدمه‌اي اين دو رمان مرا مورد لطف‌هايي از اين نوع قرار داده‌اند. كه فعلا بگذريم. باري،‌ در همين مجموعه‌ي "قصه‌هاي مكرر"، شما كه اين كتاب را خوانده‌ايد، مي‌توانيد مثلا زبان به كار رفته در قصه‌ي "انشاي انتظار" را مقايسه كنيد با زبان قصه‌ي "نقل قهوه" يا حتا تكه‌اي از قصه‌ي "نقل خاموش" را بگذاريد كنار تكه‌اي از قصه‌ي "فرشته‌ي بي‌لبخند" و يا هر قصه‌اي از اين مجموعه را قرار دهيد كنار يكي ديگر از قصه‌هاي كوتاهي كه پيش از اين در مجموعه‌هايي كه از من منتشر شده چاپ شده‌ست. ضمن آنكه يادمان هم باشد، زاويه‌ي ديد غالب در همه‌ي "قصه‌هاي مكرر" اول شخص مفردست و ظاهرا اين قصه‌ها را مي‌شده كه با يك زبان هم نوشت. يعني درست همان كاري كه من از انجامش، به عنوان يك تجربه و انتخاب سر باز زده‌ام – باز هم البته به گمان خودم.




- زماني شما در داستان‌هاي خود از فضاي شاعرانه بسيار بهره مي‌گرفتيد؛ اما در مجموعه‌ي "قصه‌هاي مكرر" مي‌بينيم كه از فضايي پر از كلمه و رقص و بازي با آن‌ها بسيار استفاده شده است.



در اين مجموعه، شايد و باز بر همان اصل تجربي كار كردن، تلاش شده نگاه مسلط بر قصه‌ها ذهني باشد و يا دستكم بدان ميزان كه در نوشته‌هاي پيشين من بوده. اين حقيقت و راست ماجراست. اما درباره‌ي "كلمه و رقص و بازي با آنها..."، بله! در بعضي از تجربه‌ها مثل قصه‌ي "نقل قهوه" كه راوي، خود به نوعي درگير با كشف بازي با كلمات مي‌شود و به اصطلاح انگار دارد پيام‌هايي را كشف رمز مي‌كند كه برايش حياتي‌ست، مضمون خود قصه ايجاب مي‌كند كه، متن هم به اين به اصطلاح بازي – بازي با مرگ؟ - كشيده شود؛ اما در ديگر قصه‌ها، ‌اين بازي با كلمه نيست. يا به زعم من بدان صراحت كه در آن قصه خود را به رخ مي‌كشد، به چشم نمي‌آيد. درباره‌ي فضاي شاعرانه، راستش اينكه، تصور مي‌كنم، تعريف فضاي شاعرانه و يا در يك چارچوب مشخص قرار دادن اين تركيب، چندان از من بر نمي‌آيد؛ اما استنباط حسي خودم را شايد اين طور بتوانم براي شما و خوانندگان اين متن باز گويم كه فضاي مسلط بر اين مجموعه را سايه‌هاي مرگ، پريشاني‌هاي برآمده از تنهايي، ترديد ميان خير و شر، اميدهاي واهي‌اي كه راه به جايي ندارند، دل كندن از دلبستگي‌ها و نظاير آن مي‌سازند. يا من بر آن بوده‌ام كه مثلا با مضامين مترتب با اين مفاهيم – كه در پروسه‌ي نوشتن شكل مي‌گرفته‌اند و حالا پس از اتمامشان مي‌توانم بدين راحتي طبقه‌بندي‌شان كنم مثلا – قصه‌ام را بسازم. و خب روايت مفاهيم و يا مضاميني اين چنين، كه ظاهري غير شاعرانه دارند و در نتيجه، فضاهاي غيرشاعرانه هم مي‌طلبيده‌اند، طبيعي‌ست در خواننده نيز، شور، شوق يا مثلا وجد و شعف به وجود نياورند. درست است، قصه‌هاي اين مجموعه هم مثل بسا نوشته‌هاي ديگرم "سرد" است. تركيب "فضاي شاعرانه" هم كه شما با حسن نيت در پرسش‌تان به كار برده‌ايد، به خودي خود نه عيب‌ست و نه حسن؛ اما من تصور مي‌كنم، قصه‌هاي "سرد" را هم مي‌شود شاعرانه نوشت، همان‌گونه كه قصه‌هاي "گرم" را نيز مي‌توان فضاهايشان را از كلمه و بازي با كلمات پر كرد. اين بر مي‌گردد به ظرفيت‌هاي هر قصه و بضاعت‌هاي نويسنده‌ي آن قصه و نگاه‌هاي غالب بر آن قصه.


- "آب"‌و "مرگ" حضوري پررنگ داشتند در مجموعه داستان‌هاي كوتاهي كه پيش از اين از شما منتشر شده است – "عرصه‌هاي كسالت" 1369 و "پرگار" 1374 – اما در مجموعه‌ي "قصه‌هاي مكرر" كه در سال 1380 منتشر شده اين حضور كمرنگ شده؟

"آب" كه به گونه‌اي منبع زايش‌ست، در آثار مورد اشاره‌ي شما، اغلب نمادي از مرگ بود ظاهرا". و حق با شماست نماد آب يا اصولا واژه‌ي "آب" به خودي خود در اين مجموعه‌ي اخير چندان خوانده نمي‌شود؛ اما بختك "مرگ" بيشتر حجم مجموعه را در بر گرفته‌ست. سال‌ها سال پيش – شايد سال‌هاي 1373 يا 1374 – نقدي از دوست همواره متواضع، زحمتكش و پركار ادبيات قصوي معاصر ايران، حسن ميرعابديني چاپ شد كه، منحصرا و مشخصا به كاربرد نقش نماد "آب" و انعكاس "مرگ" در چند قصه‌ي كوتاه من پرداخته بود. حسن ميرعابديني را من تا آنروزها هنوز نديده بودم و بعد از خواندن مطلب او راستش، ساعات زيادي به محتواي نوشته‌ي او فكر كردم. متاسفانه متن آن نقد اكنون در دسترسم نيست؛ اما همين‌قدر دستكم يادم هست كه، آن مقاله با ارجاعات مكرر به كتاب‌هاي در واقع مرجع روانشناختي – روانشناختي هنري/ادبي – جديد همراه بود. به هر حال، آن مطلب بسياري نكات را، جداي مسائل مربوط به متن قصه‌ها، كه حتا در مورد من قصه‌هايم، ‌به من يادآور شد. و باري، اگرچه بعد از آن هم، در دو رماني كه پيش از مجموعه‌ي "قصه‌هاي مكرر" از من منتشر شد، باز هم "آب" و به خصوص زاينده رود، خودي نشان مي‌دادند؛ اما در آن دو رمان، آب چندان نقش مشخصا نمادين نداشت و در اين مجموعه‌ي آخري هم كاملا حق با شماست اصلا آب نه به صورت نمادين و نه به عنوان يك مفهوم كاملا مشخص كه اسم و آدرس هم داشته باشد، نه، ديده نمي‌شود. شايد به ضرورت مضمون‌هاي قصه‌ها و شايد هم براي آنكه حسن ميرعابديني راز اين نماد را بر من و خوانندگان آشكار كرد.


- حضور هميشگي "ماهك" و "بابك" و تكرار برخي عناصر در داستان‌هاي مجموعه‌ي "قصه‌هاي مكرر" چگونه توجيه پذيرند؟

يادمان باشد كه در قصه‌ي "فرشته‌ي بي‌لبخند" در اين مجموعه، ماهك و بابك به اين نام‌ها خوانده نمي‌شوند. در آن قصه، فقط مي‌خوانيم مثلا": "زن حرف نمي‌زند"، يا "مرد به اين‌ها انديشيده بود". آدم‌هاي اين قصه نام مشخصي ندارند؛ اما به هر حال شايد خواننده، در سطرهاي نانوشته‌ي قصه، و يا بنا به سابقه‌اي كه از قصه‌هاي پيش‌تر آمده در مجموعه در ذهن دارد، زن اين قصه را هم ماهك و مرد را نيز بابك بخواند. همچنين در قصه‌ي "نقل خاموش" اصلا نامي از بابك نيست و ماهك‌ست كه حضوري پررنگ دارد. از سوي ديگر، ببينيد، اگرچه همه‌ي زاويه‌ي ديدهاي هر شش قصه نهايتا" اول شخص مفردند، يا به هر حال در پايان قصه‌ها مي‌بينيم كه، قصه‌ها از نگاه يا ذهن اول شخص روايت شده؛ اما آيا با همه‌ي اين اول شخص‌ها، يكجور رفتار شده در متن؟ و يا اصولا تكنيك بياني و يا لحن هر قصه‌اي آيا با قصه‌ي ديگر متفاوت نيست؟‌ به عبارت ديگر، آيا اين اول شخص‌ها دارند فقط گزارش مي‌دهند؟ و آيا حتا شيوه‌ي گزارشگري آنها تكراري‌ست؟ آيا اشياء و عناصر ظاهرا تزييني قصه‌ها و فضاها عين هم‌اند؟ آيا مثلا شيئي مثل تلفن – كه ظاهرا كاربردي مشخص دارد – كاركردش در قصه‌ي "فرشته‌ي بي‌لبخند" و قصه‌ي "نقل قهوه"‌كاركردي يكسان‌ست؟ يا اصولا با خود دستگاه تلفن صرفا به صورت يك شي‌‌ء تزييني رفتار شده؟


- و درباره‌ي "شخصيت" هايي كه به اين نام‌ها خوانده مي‌شوند؟

اين شخصيت‌ها هم، به خصوص ماهك، سعي شده كه در هر قصه شخصيتي متفاوت داشته باشد نسبت به بقيه‌ي قصه‌ها: ‌آيا شخصيت ماهك قصه‌ي "شام آخر" – كه هنرپيشه‌ي سينما بوده – و سخاوتمندانه از شايد آخرين فرصت‌هاي زندگي عاشقانه‌اش به نفع زني ديگر مي‌گذرد... همان ماهك قصه‌ي "انشاي انتظار" است كه به خاطر موقعيتش سلطه و تندخويي را القا مي‌كند؟ در قصه مي‌خوانيم او آوازخوان معروفي بوده كه حالا دارد خوش‌صداترين رمان جهان را ... مي‌نويسد. يا ماهك قصه‌ي "نقل خاموش" كه زني مغرور، زحمتكش و دكتري‌ست كه در آزمايشگاه بيمارستاني كار مي‌كند، زن "فرشته‌ي بي‌لبخند" را كه به نوعي پيام‌آور و نماد مرگ‌ست تكرار مي‌كند؟ ضمن آنكه آيا اين زن‌ها واقعا فقط سياه و سفيد و يك‌بعدي‌اند؟ در مورد تكرار حضور بابك در بيشتر قصه‌ها هم، جداي تكرار فقط نام بابك، شايد برداشت شما از آنجا ناشي شده باشد كه، در اغلب قصه‌ها، بابك ظاهرا نقش راوي قصه را ايفا مي‌كند. و اصولا شخصيت او، به عنوان مرد قصه‌ها، شايد عمدا" كمرنگ‌تر ديده مي‌شود – البته به اعتقاد من. و گذشته از اين‌ها، سعي كرده‌ام با اين تكرارها، اگر در لحظه‌اي حس همذات‌پنداري خواننده را شكار كردم، ضمن تلاش در تدام اين حس، آن را و ديرپايي‌اش را به بقيه‌ي متن هم تسري دهم. و سرانجام اينكه، با خواننده و مشاركت او، به صميميت و همدلي بيشتري برسيم. باشد كه در اين بده بستان، خواننده هم در بعضي لحظات، احساس كند اين ماهك‌ها و بابك‌ها را انگار مي‌شناسد. بديهي‌ست اين تجربه‌هاي نگارشي چندان هم جديد نيست. در بسياري از تجربيات موفق و ناموفق قصه‌نويسي، خيلي‌ها دوست دارند كه شخصيت‌ها، عناصر،‌محورهاي اصلي و ... را هي دور بزنند و هر بار با فاصله‌هايي متفاوت و از زاويه‌هاي ديگر به آن‌ها نگاه كنند. اگر نه كه معلوم‌ست پيدا كردن چند نام مثلا مختلف كار چندان دشواري نيست. بالاخره، دستكم هريك از ما، براي فرزندان‌مان نام‌هايي را برگزيده‌ايم يا بعضي‌هايمان نام‌هايي را براي فرزندان بستگان و دوستان‌مان پيشنهاد كرده‌ايم.


- "قصه‌هاي مكرر" نسبت به "عرصه‌هاي كسالت" و "پرگار" گامي بلند به جلو بوده است.

همانطور كه پيش از اين هم تأكيد كردم، من به تجربي كار كردن معتقدم. و در واقع همانطور كه در زندگي روزمره و روزمرگي هم، ‌آنقدرها به طول و عرض زندگي توجه – علاقه را نمي‌گويم – نداشته‌ام و همواره دوست‌تر داشته‌ام، حتي‌ا‌لمقدور عمق لحظه‌هايش، يا حتا يك "آن" آنرا مزه‌مزه و در حد توانم تجربه كنم، در قصه هم بله، همينطور بوده، در اينجا و در بستر ادبياتي كه بلد بوده‌ام و در نوعي كه مي‌نويسم، خواسته‌ام – يا آرزو داشته‌ام – ژرفناهاي تجربه شده و تجربه ناشده‌اي را كه به خيال خودم قابليت آنرا داشته‌اند كه، به واقعيت قصوي تبديل شوند، من هم به سهم خود تجربه كنم. لطفا توجه داشته باشيد باز، اگر اين‌ها را مطرح مي‌كنم، بحثم موفقيت در اجرا يا ارائه‌ي قصوي اين تجربه‌ها نيست، بلكه در اينجا منظورم صرفا مطرح كردن صادقانه و بي‌واسطه‌ي نوعي تجربه‌ي شخصي، در نوعي نگارش‌ست. داوري جدي درباره‌ي اين آثار، كيفيت يا موفقيت يا عدم موفقيت در ارائه‌ي اين تجربيات به صورت يك ژانر ادبي – در صورت لزوم – بديهي‌ست كار منقدان و حق هر يك از خوانندگان حتا غيرحرفه‌اي اين آثارست. به هر حال، من هم مثل بسياري ديگر خواسته‌ام با نگارش و با قمار عرضه‌ي اين آثار، مخاطبانم را در اين تجربيات سهيم كنم. از سوي ديگر هم من اغلب سعي كرده‌ام بازنده‌ي خوبي هم باشم. راستي كيست كه تيراژهاي مثلا ده هزار تايي يا صد هزار تايي كتابش را خوش نيايد؟ اما راستش، من واقعا در لحظه‌اي كه اثري را به ناشر مي‌سپارم، در وهله‌ي اول فقط برايم تعداد مشخصي را كه مخاطبان اصلي‌ام هستند در نظر دارم و دلم مي‌خواهد آن‌ها زودتر آن اثر را بخوانند – جداي آنكه خوششان بيايد يا نه. هرچند تازه، پيش از آن هم در هر موقعيت حتي‌المقدور، از منقدان و بهترين خوانندگاني كه افتخار همنشيني با آنها را داشته‌ام – يعني دوستان نويسنده و شاعر – در اين زمينه استفاده و حتا سوء‌استفاده كرده‌ام. طبيعي‌ست خب در پروسه‌ي انتشار و بعد از آن اگر مخاطبان جديدي هم پيدا كنم كه نور علي النور خواهد بود. فكر مي‌كنم براي اغلب دوستان نويسنده نيز، اين اتفاق مي‌افتد. براي بعضي بيشتر و براي بعضي مثل من كمتر شايد. و مگر من چه گلي كاشته‌ام كه توقعي بيش از اين داشته باشم. ماها اگر تعارفات ادبي را، كه از نوعي صداقت معصومانه هم سرچشمه گرفته، به ريش بگيريم، بيش و پيش از همه خودمان مفت باخته‌ايم. و من پاكباخته، در حدود اين سي سالي كه ادبيات را خواسته‌ام دغدغه‌ام نگهدارم، حتي‌المقدور، تلاش كرده‌ام اگر به تو و به خواننده‌ام ناخواسته دروغ گفته يا فريبت و فريبتان داده‌ام، با خود چنين نكنم. و سرانجام و مشخصا" در پاسخ به اين پرسش‌تان، مي‌گويم نه دوست من، "قصه‌هاي مكرر" از نظر خودم – متاسفانه يا خوشبختانه‌اش را نمي‌دانم واقعا – همان جاهايي مي‌پلكد كه، روزگاري قصه‌هاي "عرصه‌هاي كسالت" و بعدتر قصه‌هاي "پرگار" نشسته بود يا ايستاده بود يا پرسه مي‌زد – همان دور و برها و در همان حوالي‌اي اين مجموعه خود را دور مي‌زند كه آن دو رمان پيشين من هم. و احتمالا همان حوالي‌اي كه، اگر زنده باشم و بتوانم بنويسم، ‌شايد آثار بعدي‌ام. بي‌گمان، خوانندگان و منقدان اين آثار البته ممكن است با شما يا با من هم‌عقيده باشند يا نباشند.


- آيا بر "قصه‌هاي مكرر" نقدي هم نوشته شده؟



در ايران را خبر ندارم؛ اما در اينجا، در دسامبر 2002 يكي از نشست‌هاي "دفترهاي شنبه" به بررسي و نقد همين مجموعه اختصاص داشت. از حدود سي نفر دوستاني كه در اين جلسه حضور داشتند، از آن‌ها كه اظهارنظر كردند، همگان نظرات جدي‌اي را مطرح ساختند. سه تن يعني:‌ الهام قيطانچي، مليحه تيره‌گل و منصور خاكسار هريك نقدهاي مكتوبشان بر اين مجموعه را خواندند... در اين وانفساي اينجا، حدود 12 سال‌ست، اين نشست استمرار داشته و در نخستين شنبه‌ي هر ماه، اين دوستان كه عموما" در شعر، قصه، نقد، نمايشنامه و نمايش مدرن و جدي دست دارند، هر بار در خانه‌ي يكي از اعضا گرد مي‌آيند و بي هيچ تعارفي با حسن نيت آثار يكديگر را نقد مي‌كنند. من نيز از حدود همان چهار سال پيش كه به اينجا آمده‌ام، با لطف دوستان، به اين جلسات دعوت شده‌ام. البته درباره‌ي تاريخچه، فعاليت، معرفي شركت كنندگان و اعضاي "دفترهاي شنبه" پيش از اين‌ها، دكتر مجيد نفيسي در يكي از آخرين شماره‌هاي منتشر شده‌ي ماهنامه‌ي معتبر "آدينه" در ايران، شرح مبسوطي را به چاپ داده است. باري، شايد آن سه نقد مكتوب چاپ شود و همينطور مباحث در گرفته در آن جلسه. نظرات اظهار شده به توصيه‌ي مجيد روشنگر، سردبير فصلنامه‌ي وزين "بررسي كتاب" بر نوار ضبط شده. به هر حال در صورت چاپ آن مباحث و آن "نقد" هاي دست به نقد، شما بسا، نه فقط پاسخ‌هايي متنوع‌تر به اين پرسش‌تان، كه احتمالا پاسخ بعضي ديگر از پرسش‌هاي ديگرتان را، كه در اين گفت و گو مطرح كرديد، از منظري ديگر و بي‌گمان منصفانه‌تر – به خصوص در آن نقدهاي مكتوب – بيابيد.


- دو رمان شما "تماشاي يك روياي تباه شده" و "باغ سرخ" كمتر با توجه خوانندگان و منقدان رو به رو شدند. دليل يا دلايل آن را خود شما در چه مي‌بينيد؟

دليل اصلي، شايد آن بوده، يا اين مي‌تواند باشد كه، خب آن رمان‌ها مي‌توانسته‌اند يا بايد بهتر نوشته مي‌شدند. و در توضيح چنين شرايطي، توضيح من هم اين خواهد بود كه:‌ من هم با توجه به بضاعت‌هايم و در آن موقعيت، تلاشم را كرده‌ام تا آن تجربه‌ها را به درست‌ترين وجهي كه مي‌توانسته‌ام و بلد بوده‌ام به خوانندگان بالفعل و بالقوه‌ام منتقل كنم و متاسفم كه اين امر در عمل صورت نگرفته است. اين يك. و دوم، در مورد آن دلايل ديگر، شايد حق با شما باشد با توجه به معيارهاي عددي يا كمي – و مثلا تيراژ و تعدادي كه اين كتاب‌ها را خريده يا خوانده‌اند – يا سطح كيفي اين آثار مثلا. اما، راستش اينكه، اين نوع نوشته، در بهترين حالت‌هايش هم نه در گذشته و نه اين روزها، هيچ وقت خواننده‌ي زيادي نداشته‌ست. ضمن آنكه اگر يادتان باشد اين دو رمان در تابستان و زمستان 1377 منتشر شده، يعني همان روزگاري كه بعضي از مطبوعات ما با تيراژهاي بسيار بالا منتشر مي‌شدند و طيف گسترده‌اي از خوانندگان درگير مسايل روز و از همه مهم‌تر مسايل مترتب بر جمع مشورتي كانون نويسندگان ايران، و از همه مهم‌تر قتل‌هاي زنجيره‌اي و كشتار متفكران شريف و معصوم‌ترين و بي‌پناه‌ترين عزيزان قلم و بگير و ببندهايي از اين نوع بودند. به هر حال، غيرطبيعي هم نبود كه خوانندگان، عنايت كمتري به مقوله‌ي ادبياتي از اين دست داشته باشند. اما با همه‌ي اين‌ها من در اينجا، در يكي از همان روزنامه‌هاي پرتيراژ چاپ ايران كه آن روزها كتاب‌هاي پرفروش هفته يا ماه را معرفي مي‌كرد، خواندم كه كتاب "باغ سرخ" در كنار چند كتاب ديگر (و تا آنجا كه به ياد دارم) بعد از كتابي نوشته‌ي جواد مجابي (شايد شناخت‌نامه‌ي شاملو) و كتابي از اميرحسن چهلتن جزو كتاب‌هاي پرفروش معرفي شده بود. ضمن آنكه بر اين دو كتاب چند نقد از محمد قاسم‌زاده، فتاح محمدي، مليحه تيره‌گل، ناتاشا اميري و حسن رسول‌زاده چاپ شده است. شايد نقدهاي ديگري نيز نوشته يا چاپ شده است كه من در اينجا از انتشارشان بي‌اطلاعم. باري، من با همين دلخوشي‌ها زنده‌ام و اين اميد كه اين نوع ادبيات را با همه‌ي كاستي‌هايي كه دارد، نمي‌توانند كلا حذف كنند. نسل پيش از ما را نتوانستند حذف كنند، بي‌گمان بعدي‌ها را نيز نخواهند توانست. تا جايي كه به من مربوط مي‌شود، من مي‌خواهم: يك- بنويسم ؛ دو – منتشر كنم ؛ سه- خوانده شوم. من اگر هم دارم خودم را فريب مي‌دهم و در اين زمينه دچار سوء تفاهم هستم، براي اين‌ست كه مي‌انديشم اين سرنوشت من‌ست. دستكم در اين هفت يا هشت سال اخير، مطمئن شده‌ام اين نوشتن‌ست كه مرگم را به تعويق مي‌اندازد؛ اما ترس از مرگ نيست كه به نوشتنم وا مي‌دارد. و درست است، براي عشق به نوشتن‌ست كه سرخوشم از اين سرنوشت. نخواندنم يا كمتر خوانده شدنم، اگرچه برايم امري بسيار مهم و حتا تاسف‌بارست؛ اما در شرايط شخصي‌اي كه در اين لحظه توضيح دادم، اين مسأله براي من امري ثانوي‌ست.




- بعد از خواندن مجموعه‌ي آثار بيژن بيجاري، خواننده به گونه‌اي احساس مي‌كند با يك نويسنده‌ي تمام عيار از نوع "خود زندگي‌نامه نويس" رو به روست. اين موضوع را چگونه ارزيابي مي‌كنيد، هرچند بايد بگويم شما با نوشتن از خود و براي خود، دنيايي ديگر مي‌سازيد كه هم دنياي بيروني شماست و هم دنياي دروني شما و در نهايت مي‌رسيد به آن دنياي ديگر.

ممنون. و به احترام اين برداشت شما من هم صادقانه مي‌گويم، سعي خواهم كرد بدان فقط به عنوان يك برداشت شخصي خواننده‌ي آثارم بينديشم كه خودش هم دغدغه‌ي قصه دارد. اما توضيح من: شايد برداشت شما از آن ناشي شده باشد كه، راوي رمان "تماشاي يك روياي تباه شده" – بابك نياكان – در جاي جاي آن رمان، به نكته‌هايي شبيه به اين پاراگراف اشاره مي‌كند كه دارد خود را مي‌نويسد:

«... مگر چاره‌اي دارد غير از نوشتن "نياكان"؟ و مگر غير از اين‌ست كه در داستانش – همين داستان در حال نوشته شدن – بيش از هر چيز و هركس، بله خودش و درمان خودش را (...) اين بار ديگر اين قدر ساده‌لوح نيست كه باور كند به عنوان يك نويسنده دارد داستاني را مي‌نويسد (...) اين بار فقط براي اينكه "خود" را بنويسد مي‌نويسد...» (صفحه‌ي 10) . خب آيا نمي‌توان فكر كرد نويسنده با اين شگرد و تاكيدهاي مكرر بر اينكه دارد خود را مي‌نويسد، دارد "اداي" خود نوشتن را در مي‌آورد؟ مي‌خواهم بگويم درست است كه بسياري از سلول‌هاي قصوي ساخته شده در همه‌ي نوشته‌هاي من، پاياب اوليه‌ي پيدايش‌شان واقعيت بيروني بوده، اما روايت آن واقعيت بيروني، فقط وقتي ميسر شده كه از صافي تبديل آن به واقعيت قصوي /ادبي در ذهن من – و البته با توجه به بضاعت‌هايم – گذشته باشد و اين تقريبا يعني اينكه در چنان شرايطي، همه‌ي واقعيت‌هاي بيروني مي‌توانند فداي ادبيات قصوي شوند. در چنين رهگذري‌ست كه حتا چه بسا متن صرفا گزارش يك زندگي و مثلا دفتر خاطرات شخصي، يا حديث نفس، يا حتا صفحات بر سر دو راهي، يا گزارش‌هاي صفحه‌ي حوادث روزنامه‌ها و نظاير آن‌ها هم، پس از دخالت‌هاي يك نويسنده، تبديل شوند به يك رمان جدي.

از اين‌ها گذشته، اگر واقعا "خود زندگي‌نامه نويس" بودن درباره‌ي من – با آن صراحتي كه شما، به گمانم از سر مهر در پرسش‌تان عنوان كرديد – مصداق داشت، حالا كه سال‌ها از انتشار آن آثار گذشته، ظاهرا اگر قرار بود سبويي شكسته شود ديگر شكسته شده بود، پس محملي وجود نداشت براي انكار حرف شما. مي‌دانيد، اگر من به ظرفيت‌ها و خصلت‌هاي انساني و شناخت دقيق اطرافيان و به خصوص بستگانم، نسبت به خود و كارم اعتماد نداشتم، طبيعي بود كه اخلاقا هم مي‌بايست از انتشار بسياري از نوشته‌هايم چشم مي‌پوشيدم. اتفاقا چه در نوشتن اينگونه‌ي زندگي و يا زندگي نوشتن اينگونه، همانا دلبندان خانه‌ام همواره به من اعتماد به نفس داده‌اند.


- تا جايي كه مي‌دانم دو رمان "تماشاي يك روياي تباه شده" و "باغ سرخ" با رمان "بالاتر از سياهي" سه‌گانه‌اي را تشكيل مي‌دهند. سرنوشت نگارش يا انتشار "بالاتر از سياهي" به كجا انجاميده؟

پاكنويس اول 130 صفحه‌اي "بالاتر از سياهي" را به عنوان بلندترين نوشته‌اي كه تا آن روزها – زمستان 1366 – نوشته بودم، در يكي از جلسات "بعد از ظهرهاي پنج شنبه" خواندم. تا جايي كه متن سنجاق شده به پوشه‌ي "بالاتر از سياهي" و خلاصه‌ي اظهار نظر حاضران نشان مي‌دهد، اين عزيزان در آن جلسه حضور داشته‌اند: همواره زنده نام و ياد هوشنگ گلشيري، يارعلي پور مقدم، قاضي ربيحاوي و كامران بزرگ‌نيا. شايد دوستان ديگري هم بوده‌اند كه اظهار نظري نكرده‌اند و من هم متاسفانه به ياد نمي‌آورمشان. باري نكته‌اي را هم كه شما درباره‌ي اينكه "بالاتر از سياهي"، با آن دو رمان ديگرم سه گانه‌اي را تشكيل مي‌دهند، گفتيد، به يك اعتبار حق با شماست. چون اين مساله را خود من با شما در ميان گذاشته بودم، همان وقتي كه شما داشتيد گفت و گوي مفصلي را با من انجام مي‌داديد كه بعدها بخش كوتاهي از آن در كتاب‌تان – نسل سوم، مجموعه مصاحبه‌هايي با نويسندگان – چاپ شده. آن روزها هنوز آن دو رمان منتشر نشده بود و من هم كه داشتم روي هر سه كار مي‌كردم (البته بديهي‌ست كه تاريخ شروع نگارش آن‌ها متفاوت بود،‌ اما شيوه‌ي كار من اين‌ست كه همواره كارهاي ناتمامم نيز دم دست و در كنار كاري‌ست كه تازه شروع مي‌كنم)، مي‌انديشيدم چون "بابك نياكان" در هر سه كتاب، به عنوان راوي اصلي يا آن من ديگر نويسنده – در هريك از اين آثار، حالا با حضور كمرنگ‌تر يا پررنگ‌تر – همواره حضور دارد، پس اين سه رمان مي‌توانند به نوعي با هم در ارتباط باشند يا همديگر را دستكم از لحاظ تاريخي تكميل كنند؛ اما حالا و بعد از آنكه "بابك نياكان" سر و كله‌اش در "قصه‌هاي مكرر" هم پيدا شده، احساس مي‌كنم خطاب عنوان "سه گانه" به آن سه رمان – حتا به اين دليل كه مثلا راوي‌شان مشترك‌ست – به خصوص تا وقتي "بالاتر از سياهي" منتشر نشده، حرف چندان دقيقي نيست. پس از آن هم البته شما و منقدان و خوانندگان حق دارند،‌ به هر دليلي اين آثار را به هم ربط بدهند يا نه. به هر حال ضمن معذرت خواهي از شما از اين بابت، اين كه "بالاتر از سياهي" كار نگارشش به كجا رسيده هم، احتياج به يك توضيح به اصطلاح داخل پرانتز دارد. و آن اينكه: زندگي در خارج از ايران هم شرايط خودش را دارد به ناگزير. من حالا پنج روز در هفته كار مي‌كنم – نه البته كار نوشتني يا اداري – دو روز هم مي‌روم كالج (مي‌بينيد سر پيري و ...) يعني در واقع نزديك 60 ساعت از وقت مفيدم گرفته‌ست و اين جداي زماني‌ست كه بايد صرف انجام تكاليف و مرور درس‌هاي كالج كنم. با همه‌ي اين‌ها بالاخره "زمان‌" هايي را از زمانه مي‌دزدم تا از عشرت نوشتن انرژي بگيرم. همين‌ست كه "بالاتر از سياهي"، و دو كار بلند ديگرم، "پرده‌ي آبي سپيده دم" و نيز "رمان/گزارش سفر ارمنستان" كه هنوز عنوان قطعي ندارد، همواره در خانه، دم دستم‌ست و در كنار آخرين مجموعه قصه‌ي كوتاهي كه همه‌ي قصه‌هايش برآمده‌ي زندگي در امريكاست. آن‌ها كه عنوان دارند، فقط پاكنويس نهايي‌شان مانده و اين دو كار آخري را هم دارم نرم‌نرمك روي‌شان كار مي‌كنم.


- حالا كه از بيرون ايران به ادبيات داستاني فارسي نگاه مي‌كنيد آنرا در چه جايگاهي مي‌بينيد؟

وقتي كه در ايران بودم، بنا به مقتضيات و شرايط زماني و مكاني آن روزهايم و البته با توجه به عدم آشنايي جدي‌ام با آثار نويسندگان ايراني مقيم خارج از كشور، شناختم از مجموعه‌ي مورد بحث شما، شناختي يك‌جانبه بود و از طرف ديگر بدين مسأله فقط با اطمينان به آموزه‌هاي شخصي‌ام نگاه مي‌كردم كه، حالا صادقانه مي‌گويم به تنگ نظرانه بودن اين نگاه تا حدودي پي برده‌ام. يكي از معيارها، مثلا اين بود كه اثر خلق شده، در چه جايگاهي با آثار برجسته‌اي كه پيش از آن، در آن قلمرو منتشر شده قابل مقايسه است؟ بدين نمي‌انديشيدم كه ممكن‌ست در نتيجه گيري در اين مقايسه، اصولا آموزه‌ها را درست به كار نگرفته‌ام يا اصلا ممكن‌ست به هر دليلي،‌ در نتيجه‌گيري و داوري‌ام دارم فقط به معيارهاي شخصي – كه درست و به جا بودنشان براي خودم قطعي بود – استناد مي‌كنم. و بدين هم نمي‌انديشيدم كه نويسنده در چه شرايطي نوشته‌ست و... هر چند هنوز هم در برخورد اولم با يك اثر، گهگاهي اين‌گونه داوري گريبانم را مي‌گيرد؛ اما حالا ديگر اين حالت‌ها ديرپا نيست. يا سعي مي‌كنم ديرپا نباشد. و مثلا و در موقعيتي كه مثل حالا در برابر پرسش شما قرار مي‌گيرم، كل اين مجموعه را يكپارچه مي‌بينم. حالا مي‌انديشم خالقان كل اين مجموعه (جداي آنكه در كجاي اين كره‌ي خاك نوشته‌اند و من نوشته‌شان را كجا مي‌خوانم) با گشاده‌دستي و در حد توان خود و با تلاش صميمانه‌شان در حفظ آبروي قلم و استقلال آن، معصومانه دست‌پختشان را بر سر اين سفره گذاشته‌اند. و راستش وقتي تنوع و رنگارنگي كل اين سفره – همين ادبيات قصوي پيشرو و مستقل – خيره‌ام مي‌كند، از اين آرزو كه ممكن‌ست من هم در كنار آنان و در آخر صف، بر سر اين سفره نشسته در نظر آيم به خود مي‌بالم. وقتي اكنون، از بيرون به ادبيات قصوي پيشرو فارسي نگاه مي‌كنم اين مجموعه را با هم و در كنار هم مي‌بينم و حالا مي‌انديشم اين نوع از ادبيات ما در حال باليدن‌ست و همه‌ي نويسندگان مستقل هريك، در اين باليدن به سهم خود سهيم‌اند – يكي بيشتر، يكي كمتر، يكي خيلي خيلي بيشتر و يكي خيلي خيلي كمتر. و مبارك‌ست اين حضور جمعي و اينكه اين صداها، صداهايي كه متنوع است، شنيده مي‌شوند. راستش در اين رهگذر، به اين هم آنقدرها نمي‌انديشم ديگر كه، اين صدا، صداي يك زن نويسنده‌ست يا يك مرد، يا اين صدا از داخل ايران يا خارج از آن‌ست. باري، دوست من حالا كه دارم اسامي اين نويسندگان را مرور مي‌كنم صادقانه اين را هم بگويم كه بغض گلويم را در اينجا و در اين فاصله‌ي اقيانوسي/دقيانوسي از ايران مي‌گيرد. وقتي به ياد مي‌آورم برخي از آنان را كه وقتي من در ايران به سختي بودم – گو كه هنوز هم – آنان آنجا همواره يار من و يار اين قلم شكسته بودند و در اين سال‌ها، من اينجايم.



--------------------
سكوت سرشار از ناگفته هاست...
 
پاسخ سریع پاسختاپيک جديد
كسانی كه در حال مشاهده اين تاپيک هستند:
کل: 2 | ميهمانان: 2 | كاربران: 0
ليست كاربران: