مجید اخشابی و حکایتی از سعدی

امروزبه این حکایت سعدی برخوردم
حیف دونستم به اشتراک نذارم.خصوصا وقتی حاوی این چهارجمله ی طلاییه:
نه هرچه به قامت مهتر به قیمت بهتر
تا مردسخن نگفته باشد 
عیب وهنرش نهفته باشد
نیم نانی گر خورد مرد خدا
بذل درویشان کند نیمی دگر
ملک اقلیمی بگیرد پادشاه
همچنان در بند اقلیمی دگر
ده درویش در گلیمی بخسبندو دو پادشاه در اقلیمی نگنجند
ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می‌کرد پسر به فراست استبصار به جای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر

الشاةُ نظیفةٌ و الفیلُ جیفةٌ. اقلُّ جبالِ الارضِ طورٌ و اِنّهُ

لاَعظَمُ عندَ اللهِ قدراً وَ منزلا

آن شنیدی که لاغری دانا
گفت باری به ابلهی فربه
اسب تازی و گر ضعیف بود
همچنان از طویله خر به

پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند وبرادران به جان برنجیدند.

تا مرد سخن نگفته باشد

عیب و هنرش نهفته باشد

هر پیسه گمان مبر نهالی

باشد که پلنگ خفته باشد

شنیدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نمود چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود گفت

آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من

آن منم گرد در میان خاک و خون بینی سری

کانکه جنگ آرد به خون خویش بازی می‌کند

روز میدان و آن که بگریزد به خون لشکری

این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت چون پیش پدر آمد زمین خدمت ببوسید و گفت

ای که شخص منت حقیر نمود
تا درشتی هنر نپنداری
اسب لاغر میان به کار آید
روز میدان نه گاو پرواری

آورده‌اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک جماعتی آهنگ گریز کردند پسر نعره زد و گفت ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید سواران را بگفتن او تهور زیادت گشت و به یک بار حمله آوردند شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهد خویش کرد.

برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند خواهر از غرفه بدید دریچه بر هم زد پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت محالست که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند

کس نیاید به زیر سایه بوم
ور همای از جهان شود معدوم

پدر را از این حال آگهی دادند برادرانش را بخواند و گوشمالی به واجب بداد پس هر یکی را از اطراف بلاد حصه معین کرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.

نیم نانی گر خورد مرد خدا

بذل درویشان کند نیمی دگر

ملک اقلیمی بگیرد پادشاه

همچنان در بند اقلیمی دگر

3
3
0
3 نفر

8 نظر

  1. لایک استاد جان .... smiley17
  2. سلام استاد جان ممنون که حکایت به این زیبایی رو به اشتراک گذاشتید....ممنونم... smiley17 در قبال این جمله پر معنای ملک اقلیمی بگیرد پادشاه.......همچنان در بند اقلیم دگر.............من هم با اجازتون می خوام جمله ای در همین راستا بگم....گر زمین را شوی مالک .....طمع اسمان داری.........به وقت مرگ بینی نه این داری نه ان داری...........................و اممممممممممممممما چه عکسی wassat چه زاویه ای wassat بابا ای ول smiley16
  3. سلام
    سپاس...ولی کامل نیست فرشته جان. smiley35
  4. سلام آقامجیداخشابی عزیز..عکستون خیلی قشنگه چه رمانتیک و زیبا هست عکستون..
    شعر و متنتون از سعدی هم بسیار زیبا و آموزنده هست..
    کاملشو اینجا نذاشتن ولی توی اینستا کامل گذاشتین..
    ممنونم از شما عزیز مهربان سلامت و برقرار باشید smiley17
  5. سلام دوستان
    با سپاس از بانو کشاورز عزیز...متن کامل حکایت ویرایش شد smiley17
  6. سلام عر ض ادب واحترام دارم خدمتتان آقای اخشابی استادعزیز وگرامی ممنونم ممنون واقعا دست مریزاد مثل همیشه شعر ومتنتون از سعدی عالی زیبا وآموزنده و واقعا انتخاب ها تون ناب وبه جاست ودر واقع یک کلاس درس از حضرت دوست برایتان سلامتی سعادت سرفرازی وسربلندی آرزو دارم طاعات وعبادات تون قبول درگاه حق وهمچنین خجسته میلاد امام حسن مجتبی ع را خدمت شما عزیز بزرگوار تبریک عرض می کنم موفق وپاینده باشید
  7. سلام اقا مجید متن زیبا و اموزنده ای ممنونم مرسی .. عکستونم بسیار عالی ممنونم مرسی . اقا مجید عید امام حسن مجتبی ( ع) مبارک باشه ...
  8. .
    آن شب قدری که گویند اهـــــل خلوت امشب است
    یا رب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است
    تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد
    هر دلی از حلقه ای در ذکر یا رب یا رب است . . .
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.