با خودمان صادق باشیم ،مهم نیست که دیگران چه فکری درباره ما می کنند، آنطور که دوست داریم زندگی کنیم تا به معنای واقعی شاد باشیم !

صداقت با خویشتن
برای خودتان زندگی کنید نه برای دیگران. اجازه ندهید که مورد قضاوت قرار گرفتن، طرد شدن و دوست نداشته شدن باعث شود که شما خودتان نباشید(سونیا پارکر)

روزی که متوجه شدم که در دام زندگی افتاده ام، یک روز عادی بود. من از خواب بیدار شدم، لباسم را پوشیدم، به سمت محل کارم رانندگی کردم و مشغول گریم بازیگران تعیین شده، شدم. آن روز، یک روز کسل کننده بود و من به عنوان گریمور بازیگران مشغول انجام وظایف روزمره بودم.


من بر روی صندلی خودم نشسته بودم و نگاه می کردم که کارگردان مشغول کارگردانی است و فیلمبرداران نیز مشغول ضبط صحنه های فیلم هستند. لرزش تلفنم توجهم را جلب کرد، گوشی را برداشته و با صدایی آرام گفتم: "سلام".


شخص پشت خط از من پرسید که چرا من آن قدر آرام صحبت می کنم؟ من به او گفتم که "در صحنه ضبط فیلم هستم و باید ساکت باشم."
او پرسید که "بنابراین تو نمی توانی در محل کارت با صدای بلند صحبت کنی؟ " من با این سوال ناراحت شدم ، چرا که من می توانم در محل کارم با صدای بلند صحبت کنم ولی وقتی که ضبط فیلم انجام نشود.


این سوال همچنان در ذهن من باقی ماند حتی پس از این که گوشی را قطع کردم. پس تو نمی توانی بلند صحبت کنی؟ همچنان که بیشتر در موردش فکر می کردم بیشتر متوجه می شدم که آن موضوع درست است.

من متوجه شدم که براستی جسارت این که بخواهم بلند صحبت کنم را نداشتم . من جسارت این که خودم باشم را نداشتم.
من نمی توانستم در طول ضبط بلند صحبت کنم ولی در واقع من در اتاق گریم هم نمی توانستم بلند صحبت کنم. در ذهن من این مسئله مصداق ضرب المثل صدایت به حساب نمی آید پس زبانت را خاموش دار، بود. هنر پیشه ها قشر با کلاسی هستند و چه کسی واقعا می خواهد به یک گریمور گوش بدهد؟


این قشر خاصی از بازیگران یا اشخاص را در بر می گیرد که مورد علاقه کسانی هستند که در زندگی در خدمت آنها هستند. من به وضوح دیدم که برای خودم زندگی نمی کنم و به وسیله محیط اطرافم کوچک شده ام تا اجازه درخشیدن به دیگران را بدهم.

من در محیط بسته ای زندگی می کردم و نیاز به دارویی داشتم که طبق خواسته خودم زندگی کنم.
من شروع به فهم دلیل افسردگی که در آن سال دچارش شده بودم کردم و در آن لحظه فهمیدم که باید تغییری در زندگی ام ایجاد کنم. البته ترس در وجودم بود ولی در عین حال نمی توانستم اجازه دهم که ترس جلوی پیشرفتم را بگیرد.


من می دانستم که می خواهم بنویسم اما من یک گریمور هستم نه یک نویسنده. چه کسی رمانی را که توسط یک گریمور نوشته شده است، می خواند؟ این را هم می دانستم که اگر ننویسم خواهم مرد. بنابراین تصمیم گرفتم که برای تحصیل به دانشگاه کالیفرنیا در خواست بدهم.


من بیست سال قبل به هنرستان زیبایی رفتم و از دانشگاه دور بودم ولی از آنجایی که می خواستم در زبان انگلیسی پیشرفت کنم فکر کردم که دانشگاه دیگری را امتحان کنم ولی وقتی که دانشگاه کالیفرنیا من را پذیرفت ترسم حتی بیشتر هم شد.
چگونه یک گریمور چهل و یک ساله همسر و مادر دو فرزند به دانشگاه باز گردد و به تحصیلاتش در رشته زبان انگلیسی ادامه دهد؟


من می خواستم مسیر جدیدی را در زندگی ام بروم و برای خودم زندگی کنم نه برای دیگران. من برای اینکه خودم باشم نباید خجالت بکشم.

زندگی من شروع به تغییر کرد زمانی که کتاب امرسون با نام" بدون توقف دعا کنید" را خواندم. به این دلیل که برای اولین بار مفهوم ما بدون توقف دعا می کنیم را فهمیدم. زیرا افکار ما همان دعاهایمان هستند و آنها پاسخ داده می شوند و در شخصیتی که ما به آن تبدیل شده ایم، متجلی می شوند.


من زمان زیادی را برای گفتگو با استادم در محل کارش برای درک این مفاهیم گذراندم.دنیای جدیدی برای من باز شد وقتی فهمیدم که من نقش بزرگی را در حقیقت خودم بازی می کنم و افکارم قدرت من هستند.

من شروع به ایجاد کردن یک همبستگی بین افکار گذشته ام کردم. این رفتار الگوهای من را تکان داد.همچنان که من بر روی گذشته ام و اتفاقات بدی که برایم رخ داده بود تمرکز می کردم، متوجه می شدم که افکارم من را در حالت افسردگی نگه می دارد. همچنین زمانی که درباره زندگی بهتر رویا پردازی می کردم، افکارم من را به آینده امیدوار می کرد. من نمی توانستم در لحظه حال زندگی کنم.


همچنین من شروع کردم به انتخاب افرادی که اطرافم بودند و با آنها خوشحال می شدم. من قبلا فکر می کردم این یک وظیفه اخلاقی است که مراعات دیگران را بکنم در حالیکه خواسته قلبم را نادیده می گرفتم. قبل از ورود به دانشگاه قلب من به شدت درد می کرد.

من به معنای واقعی کلمه درد را در قفسه سینه ام حس می کردم به حدی که در نیمه های شب این درد من را بیدار می کرد. وقتی که به همه چیز با دید مثبت نگاه می کردم فهمیدم که چیزهایی راجع به من در حال تغییر کردن هستند.
پس از آموختن شیوه جدید فکر کردن دانستم که می توانم زندگی ام را تغییر بدهم و این کار را انجام دادم.


من شروع به تجدید نظر در درون افکارم کردم. وقتی که افکار منفی به ذهنم می آمد، من آن را با یک فکر مثبت جایگزین می کردم. در آغاز شبیه دروغ گفتن به خود بود.

اگرچه اخذ مدرک از یکی از دانشگاههای معتبر کشور دشوار بود اما من فارغ التحصیل شدم در حالیکه یک ماه از تولد چهل و سه سالگی ام گذشته بود. درآن زمان اولین رمان من که در سال 2004 و قبل از ورود به دانشگاه شروع کرده بودم به پایان رسید.
بعد از فارغ التحصیلی من همچنان به خواندن و تمرین توانمند سازی ذهنم با افکار مثبت ادامه دادم. من کتابهایی را که توسط لوییز هی و فلورانس اسکاول شیل , و Eckhart Tolle نوشته شده بود را خواندم. من آغوشم را باز کرده و خودم را در آغوش گرفتم.


هر روز من الگوهای گذشته ام را رها می کردم و اجازه می دادم که افکار نشاط آور در درونم بنا شوند. این کار زندگیم را نجات داد به وسیله اجازه و آزادی که من به خودم برای بودن در آن حالتی که می خواستم، دادم. من اکنون می دانم اگر در زمان حال زندگی کنم و در این زمان باقی بمانم راحتتر نفس می کشم و راحتتر زندگی می کنم.
من خجالت نمی کشم از این که آن چیزی باشم که می خواهم باشم و شما نیز از آن چیزی که می خواهید باشید خجالت نکشید. تا زمانی که ما نسبت به آن چیزی که هستیم خجالت نکشیم، دیگر مهم نیست که دیگران چه فکر یا احساسی نسبت به ما دارند.


بنابراین به کسانی که برای خودشان زندگی می کنند نه برای دیگران، من آنها را تحسین می کنم و برای کسانی که این گونه نیستند امیدوارم این متن الهام بخش آنها برای انجام این کار شود. شما شایستگی آن را دارید که خود را در آغوش بگیرید و از وجود خود در این سیاره لذت ببرید.
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.