شانس

18 بهمن 1393   رعنافرشی نوراللهی   مطالب و مقالات, موفقیت, داستان کوتاه   5 نظر   541 بازدید   |

شانس

 

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.

کشاورز گفت: برو در آن قطعه زمین بایست.

من سه گاو نر را آزاد می کنم. اگر توانستی یکی از این گاو نر ها را بگیری، من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد قبول کرد. در ِ طویله ی اول که بزرک ترین بود، باز شد. باور کردنی نبود. بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود.

گاو سم به زمین کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید و گاو از مرتع گذشت.

دومین در ِطویله که کوچک تر بود، باز شد. گاوی کوچک تر از قبلی، با سرعت حرکت کرد. جوان پیش خود ش گفت: منطق می گوید این را ولش کنم، چون گاو بعدی کوچک تر خواهد بود. نمی ارزد با این یکی بجنگم.
سومین در ِطویله هم باز شد و همان طور که فکر می کرد، آن ضعیف ترین و کوچک ترین گاوی بودکه در عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد، در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد، اما ...گاو دم نداشت!
زندگی پر از ارزش های دست یافتنی است.

اما اگر از آنها بگذریم، ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیب مان نشوند.

لذا سعی کنید همیشه اولین شانس را در یابید.

4
4
0
4 نفر

5 نظر

  1. مرسي..جالب بود
  2. سلام
    ممنون عزیزم بسیار جالب و آموزنده بود
  3. سلام رعنا جون ممنون خیلی آموزنده و جالب بود

    سلام رعنا جون ممنون خیلی آموزنده و جالب بود
  4. سلام
    جالب بود. ممنون
  5. رعنا جون خیلی زیبا بود.
    سپاس
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.