داستان کوتاه: سفره ی بدون سین

*به نام خدا*

((داستان کوتاه))

*سفره ی بدون سین*

تمام خیابانهاشلوغ بود،
باران نم نم می بارید،
هوا هم کمی سردبود.
مرد زیپ کاپشن خاکستری اش رابست، 
و همچنان در گوشه ی خیابان به انتظارایستاد،

روزهای آخراسفند،تنها برای نظافت و 
یا جابه جایی وسایل خانه،به دنبال کارگر می رفتند.

به غیر ازاو سه نفر دیگرنیز،
آنجابودند.
یکی از آنهاکه ازهمه بزرگتر بود،گفت:
((ازصبح الطلوع اومدیم اینجا،
هنوز یه نفر هم نیومده دنبال کارگر،
هرکس و می بینی، دستش یه جعبه شیرینی داره،
یایه دسته گل،همه اومدن پی گذرونی،اونوقت ما....؟!))
هنوز حرفش تمام نشده بود،که ماشینی ترمز کرد،
مرد،شیشه را پایین کشیده و گفت:

((دو نفر واسه نظافت می خوایم))

مردی که در حال صحبت بود،
به سرعت سوارماشین شد،
بعد از او مردی که جلوتر ایستاده بود،
شانس سوارشدن پیدا کرد،و رفتند.
حالا فقط دو نفر مانده بودند، 
مرد ،کلافه به جای خودبازگشت و آهی کشید.
نزدیک ظهربود،ماندن را بیهوده دید،
به سمت مسجدی که در همان نزدیکی بود رفت و وضو گرفت،
گوشه ای نشست،تا اذان بزند.
چند دقیقه بعد اذان را گفتند،
نمازش را خوانده و ازمسجد خارج شد،
وقتی به جای قبلی اش بازگشت، 
کارگر جوان را در حال سوار شدن در یک وانت دید،
جوان از داخل وانت،دستی به علامت خداحافظی تکان داد،
مرد لبخندی زده و با او خداحافظی کرد.

حالا تنها شده بود، به جمعیتی که پراکنده می شدند، 
نگریست; هر کس به دنبال کاری بود،
بعضی می رفتند و بعضی می آمدند،
عده ای شاد و خندان و برخی غمگین و یا عصبانی بودند.
یک ساعتی به همین وضع گذشت، 
تا اینکه یک ماشین جلوی پای مرد ترمز کرد.
مرد خم شد،
و نگاهی به راننده انداخت،
راننده پرسید:

(( کارگری؟))
مرد پاسخ مثبت داد، و راننده گفت:((بیا بالا))

کار زیادی نداشتند،فقط جابه جایی لوازم خانه
و تغییر طراحی داخل خانه بود،
پس از پایان کار، مزدش را گرفت و
به جای قبلی اش در گوشه ی میدان شهر،بازگشت.
همه جا خلوت بود،همه برای ناهار و استراحت
به خانه رفته بودند.از آن همه هیاهو،
تنها چند عابر در خیابان دیده می شد.

مرد گوشه ای را انتخاب کرده و نشست،
از جیب کاپشنش ساندویچی بیرون آورده و مشغول خوردن شد ; 
سیب زمینی پخته شده تنها میزبان نان این ساندویچ بود.

چند ساعت گذشت ، مغازه ها یکی یکی باز شده
و شهر نیز شلوغ می شد. چند کارگر نیز به او پیوستند،
اما خبری از کار نبود.نزدیک غروب یک وانت آمد
و سه نفر را باخود برد،که مرد جزء آنها نبود.

می دانست ماندن بی فایده است.
نگاهی به دستمزد امروزش انداخت،
پول زیادی نبود،تنها لوازم ضروری منزل راتامین می کرد،
بقیه ی آن را نیز بایدپس انداز می کرد،
اگر حال همسرش دوباره بدمی شد،
به آن نیاز پیدا می کردند.

بعد از خرید به سوی خانه رفت،
اما بسیار غمگین و افسرده بود،
می دانست همه منتظر لوازم سفره ی هفت سین، میوه و شیرینی هستند و او توان خریدن آنها را نداشت.

وقتی وارد خانه شد،دخترش به اولبخندی زد و گفت:

((سلام بابا،سفره ی هفت سینمو ببین...))
مرد نگاهی انداخت،چه سفره ی باشکوهی ، 
همه چیز داشت: سیب،سماق،سرکه،.... و
حتی سکه های طلا و شیرینی و آجیل. 

مرد لبخندی زد و گفت:

((چه سفره ی هفت سین قشنگی، 
ای کاش دنیای ما هم یک نقاشی بود))

[باران سپید]

3
3
0
3 نفر

4 نظر

  1. سلام عالی بود
  2. سلام
    سپاس.....
    عیدتون مبارک.
  3. سلام علیکم
    خیلی غمگین شدم ؛یاد چندین سال پیش خودمون میوفتم ...
    هرچند هیچ وقت اون روزهارو یادم نمیره ،یادم نمیره تا حال این جور آدمها یادم نره ؛برای خودم تمرین اجباری میذارم والان هزاران بار خدارو شکر میکنم که دیگه اوضاع اونجوری نیست
    از یادآوری تون سپاسگذارم

    عید تون مبارک ؛صد سال به از این سالها
  4. باسلام،بسیارممنون از همراهی و لطفتان،عیدبرهمه مبارک.
    درمتن یک اشتباه نوشتاری وجود دارد،که عذرخواهی میکنم[همه اومدن پی خوش گذرونی]کلمه ی خوش جامانده بود.

    باسلام،بسیارممنون از همراهی و لطفتان،عیدبرهمه مبارک.
    درمتن یک اشتباه نوشتاری وجود دارد،که عذرخواهی میکنم[همه اومدن پی خوش گذرونی]کلمه ی خوش جامانده بود.
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.