آورده اند که امیر نصر سامانی رحمهَ الله علیه معلمی داشت که وی را قرآن می آموخت و پیوسته با چوب او را تنبیه می نمود. امیر نصر همواره می گفت که اگر من به حکومت برسم این معلم را به سزای عملش می رسانم. چون به پادشاهی رسید شبی فکر می کرد که آن معلم بیادش آمد. همه شب به فکر انتقام از وی بود. به خادمش دستور داد که برود از باغ چوب درخت میوه ای بیاورد و دیگری را فرمان داد که معلم را حاضر کند. رفت و معلم را صدا کرد. معلم از وی پرسید که چه شده است سلطان یاد ما کرده است؟خادم گفت: غلامی را دستور داد که از بوستان ده چوب میوه بیاورد و مرا گفت که تو را احضار کنم معلم فهمید که در فکر انتقام ازایشان است، در راه که می آمد وارد مفازه ی میوه فروشی گردید و پولی داد و میوه ای خرید و در جیب گذاشت، چون پیش امیر آمد، سلطان از آن چوب میوه یکی برداشت و حرکت داد و گفت: برای این چوب چه می گویی؟ معلم دست در جیب کرد و آن میوه را بیرون آورد و گفت: زندگانی امیر طولانی باد این میوه ی بدین لطیفی از آن چوب بوجود آمده است.

برگرفته از ص 149 جوامع الحکایات و لوامع الروایات جعفر شعار

3
3
0
3 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.