مطالب آموزنده(داستان بیسکوئیت )

13 شهریور 1394   golenarges   مطالب و مقالات   1 نظر   138 بازدید   |

مطلب آموزنده

 


((خدایا به من این لیاقت را بده که اگر به کسی خوبی کردم فقط برای رضای تو باشد))

وقتی به فرودگاه رفت طبق همیشه هواپیما تاخیر داشت به مغازه ای رفت و یک کتاب و بیسکوئیت خرید و به جای خلوت رفت تا کتاب بخواند پیش او یک مرد دیگری هم نشسته بود.
کتابش را باز کرد و مشغول خواندن شد ناگهان متوجه شد که مرد کنار دستی او از بیسکوئیتی که او خریده بود باز کرد و یکی برداشت و خورد .
آن مرد خیلی تعجب کرد و به کتاب خواندنش ادامه داد این بار سرش به کتاب بود اما حواسش به آن مرد بود باز این اتفاق افتاد ابن بار زیر لب گفت : چه آدم بی ادبی است.
خودش هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد آن مرد هم باز یک بیسکوئیت برداشت. بیسکوئیت آخر را آن مرد نصف کرد و به مرد کنار دستی تعارف کرد و بدون عذر خواهی رفت .
مرد که از بی ادبی طرف خیلی ناراحت شده بود تا صدای هواپیما را شنید کتابش را بست تا در کیفش بگذارد همین که در کیف را باز کرد بیسکوئیت خودش را در کیفش دید و فهمید بیسکوئیتی که می خورد مال آن مرد بود و  داشت از بیسکوئیت او می خورد.

0
0
0
0 نفر

1 نظر

  1. سلام
    سپاس....
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.