داستان غمگین شمع

17 مهر 1394   Azar-M   مطالب و مقالات, داستان کوتاه   5 نظر   648 بازدید   |

داستان شمع

 



یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.به او پوزخندی زد و گفتشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟

شمع گفت:خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.

خورشید گفت:همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!

شمع گفت:یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خودهیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند

خورشید به تمسخر گفت:آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت: شمع…دوست دارم دوباره شمع شوم

خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟

شمع گفت:آری شمع…دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم وشب پروانه را سحر کنم،خورشید خشمگین شد و گفت:چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی!

شمع لبخندی زد و گفت:من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن نرسیدی…من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.

خورشید گفت:تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟

شمع با چشمانی گریان گفت:من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید
0
0
0
0 نفر

5 نظر

  1. سلام خانمی عالی بود ...................
  2. سلام عزیزم بسیارزیبابود
  3. خیلی قشنگ بود ممنون اشکمون در اومد

    خیلی قشنگ بود ممنون اشکمون در اومد
  4. سلام خیلی داستان قشنگی فقط اشکمون رو در اورد خیلی زیباست ادمها هم وقتی معشعوقش رو ببینن و برای شادی اون شاد هستن و برای غصه اش غصه میخورن در راه عشق عین شمع می سوزیم و در نبودش می گریستیم
  5. دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
    بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند
    چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند
    بعد از این روی من و آینه وصف جمال که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
    من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند
    هاتف آن روز به من مژده این دولت داد که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
    این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
    همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود که ز بند غم ایام نجاتم دادند

    داستان زیبایی بود
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.