مینیمال خواندنی سروش صحت ،تاکسی(زیروبم2)

 


تاکسی
می نیمال های خودمانی

سروش صحت


صبح هامسیرثابتی دارم واگرعجله نداشته باشم آنقدردرایستگاه منتظرمی مانم تاتاکسی مورعلاقه ام برسد.درواقع راننده این تاکسی رادوست دارم راننده پیرودرشت هیلکل بادست های قوی وآفتاب سوخته وچشم های مشکی رنگ که تابستان وزمستان سرشیشه ماشینش رابازمی گذاردوباآنکه چهارسال است بیشتر صبح ها سوارماشین می شوم ،فقط سه چهاربار صدای بم وخش دارش راشنیده ام،ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو شایدهمین سکوت، حضورش رااین چنین لذت بخش می کند .
ماهرروزازمسیرثابتی می رویم وفقط چهارشنبه های اخرماه راننده مسیر همیشگی مان راعوض می کند ،یکی ازچهارشنبه های آخرماه به اوگفتم:((ازاین طرف راهمون دورمی شه ها)).((می دونم)).
دیگرهیچ کدام حرفی نزدیم واوباز هرروزازمسیرهمیشگی می رفت وچهارشنبه های آخرماه مسیردورتر راانتخاب می کرد.چهارشنبه آخرماه پیش وقتی ازمسیردورترمی رفت دریک کوچه ترمزکردنگاهی به این طرف وآن طرف انداخت.بعدگفت :((ببخشید الان برمیگردم.))وازماشین پیاده شد.دوباره کمی این طرف وآن طرف رانگاه کرد.یک کوچه راتانیمه رفت وبرگشت بعدسوارشد ورفتیم.
به دست هایش نگاه کردم فرمان راآنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم ازجاکنده شود،اما
لرزش دست هایش پیدابود.

پرسیدم ((حالتون خوبه?))گفت:((نه)) نگاهش کردم بعدبرایم تعریف کرد چهل وشش سال پیش عاشق دخترجوانی می شود,چهارشنبه آخریک ماه دخترجوان به اومی گوید خانواده اش اجازه نمی دهند بااوازدواج کند ،راننده ازدختر جوان می خواهد لااقل ماهی یکبار اوراازدورببیند.دخترجوان قول می دهد تاآخرعمر چهارشنبه آخرهرماه سراین کوچه بیاید.

چهل وشش سال دخترجوان چهارشنبه آخرماه سرکوچه آمده ،راننده اوراازدوردیده ورفته است.ازراننده پرسیدم(( دخترجوان ازدواج کرد?))نمی دانست.
پرسیدم((آدرسشودارین?))نداشت.دراین چهل وشش سال بااوحتی یک کلمه هم حرف نزده بود،فقط چهارشنبه های آخرهرماه دخترجوان رادیده بودورفته بود.

راننده گفت:((چهل وشش سال چهارشنبه آخرهرماه می اومد ولی دوماهه نمیاد))به راننده گفتم((شاید یه مشکلی پیش اومده))
راننده گفت((خدانکنه))بعدگفت((اگرماه دیگرنیایدمی میرم))
1
1
0
1 نفر

2 نظر

  1. عجب !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
  2. جالب بود......
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.