شعر(زیروبم2)

18 آبان 1394   طاهره اصغری   مطالب و مقالات, گنجینه ادبی, شعر   0 نظر   187 بازدید   |

شعر

سعیدبیابانکی

ازدل چقدرلاله ی تردربیاورم
یاکاسه کاسه خون جگردربیاورم
من خواب دیده ام که توازراه میرسی
چیزی نمانده است که پردربیاورم
من چارده شب است به این برکه خیره ام
شایدازآب قرص قمر دربیاورم
درمن سرک نمی کشی ای روشنای ناب
خودرامگر به شکل سحردربیاورم

من شاعردوچشم توام،قصدکرده ام
ازچنگ شاه کیسه ی زر دربیاورم

ای کاج سالخورده ی زخمی به من بگو
ازپیکرت چقدرتبردربیاورم?





غلام رضاطریقی

بایادشانه های توسرآفریده است
ایزدچقدرشانه به سرآفریده است

پای مرابرای دویدن به سوی تو
پای تورابرای سفرآفریده است

لبخندرابه روی لبانت چه پایدار
اخم توراچه زودگذرآفریده است

هرچیزراکه یک سرسورزن شبیه توست
خوب آفریده است اگرآفریده است

تاچشم شوربرتونیفتدهرآینه
آیینه رابدون نظرآفریده است

چون قیدریشه مانع پروازمی شود
پروانه رابدون پدرآفریده است

غیرازتحمل سرپرشوردوست نیست
باری که روی شانه ی هرآفریده است






عباس صفری

لازم نیست دنیادیده باشد
همین که توراخوب ببیند
دنیایی رادیده است
ازمیلیون هاسنگ همرنگ
که دربستررودخانه برهم می غلتند
فقط سنگی که نگاه مابرآن می افتد
زیبا میشود

تلفن رابردارشماره اش رابگیر
وماموریت کشف خودرادرشلوغ ترین ایستگاه شهربه اوواگذارکن

ازهزاران زنی که فردا
پیاده می شوندازقطار
یکی زیبا ومابقی مسافرتد.




حمیدرضاشکارسری

هزارسال هم طول بکشد
فرقی نمی کند
این چای بایددم بکشد!
بعد،به اندازه ی کافی فرصت دارم
به صدای شیپورجناب اسرافیل گوش بدهم
وازخدایم که چای رامزمزه می کند
اجازه ی مرخضی بگیرم.
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.