داستان رنگی دیگرظریفه رویین(زیروبم3)

 


 


داستان

- بي‌بي.

- جان بي‌بي.

- يه تسبيح برا شهرام بخريم؟

چين‌هاي گوشه‌ي لبش جمع‌تر مي‌شود.

- قربون مهربونيت.قربون گذشتت.

جلوي مغازه مي‌ايستد. يك تسبيح آبي رنگ مي‌خرد. يك انگشتر فيروزه هم براي مادر.انگشتر و تسبيح را مي‌دهد به من،مي‌گذارمشان داخل كيفم.

- شهرام عاشق تسبيحه.

مي‌نشيني كنار تشك بي‌بي و با تسبيح سفيدش بازي مي‌كني. دانه‌هاي تسبيح را يكي پس از ديگري لمس مي‌كني. شهره پايين اتاق نشسته است و طبق روال هميشه مشغول بافتن ريشه‌هاي فرش است. حوصله‌ات سر مي‌رود. دوست داري سربه سر او بگذاري و صدايش را دربياوري.بي‌بي چادر سفيدش را كه گلهاي ريز صورتي دارد،سر كرده است و گوشه‌ي ديگر اتاق نماز مي‌خواند.آفتاب روي صورتش بالا و پايين مي‌رود. چهازانو خود را به سمت شهره مي‌كشي. وقتي دقيقا پشت سر او قرار مي‌گيري ،محكم با دست مي‌كوبي به شانه‌اش.برمي‌گردد.‌ابروهايش درهم گره مي‌خورد.يك بسته را كه ناشيانه كادوپيچي كرده‌اي به سمتش دراز مي كني.

- اين مال توئه.

لبخند مي‌زند:

- اين ديگه چيه؟

بسته را از دستت مي‌گيرد. آرام كاغذهاي دورش را باز مي‌كند.يك روسري است به رنگ قرمز.قيافه‌اش به هم مي‌ريزد. صورتش قرمز مي‌شود. كمي مي‌ترسي. عقب عقب مي‌روي. با اخم نگاه مي‌كند. روسري را به گوشه‌اي از اتاق پرت مي‌كند. مي‌گويي:

-خوشت نيامد؟

محلت نمي‌گذارد.بي‌بي يادش داده اين طور وقتها دهن به دهن تو نشود. رويش را از تو مي‌گيرد. دوباره شانه‌هايش را با دو دست مي‌گيري و تكان مي‌دهي.

-از رنگ قرمز خوشت نمي‌آد؟

بر مي‌گردد. دندان هايش را روي هم فشار مي‌دهد. حرف نمي‌زند. دوباره مي‌بافد. نصف ريشه‌ها را بافته، روسري را برمي‌داري و شانه‌اش را تكان مي‌دهي. روسري را جلوي چشم‌هايش مي‌گيري:

- چون قرمزه دوست نداري.

بابا صورتش پر از خون است و دراز به دراز در وسط خيابان افتاده است. شلوار قهوه‌اي بابا را مي‌شناسم. ظرف غذاي بابا را مي‌شناسم. پيراهن چهارخانه‌ي بابا را مي‌شناسم. داد مي‌زنم بابا... اون باباي منه. آقاي پرتو همسايه‌مان با خانومش آنجا كنار خيابان ايستاده. تا مرا مي‌بينند،خانم پرتو به سمتم مي‌ايد. دستم را مي‌گيرد.من زار مي‌زنم. او مرا به خانه مي‌برد و مي‌گويد:

- چيزي نيست.

مي‌گويي:

- چيزي شده ،چرا موهاتو مي‌كشي؟

جيغ مي كشد. مي‌گويي:

- نكن!چرا موهاتو مي‌كشي؟ تو رو خدا شهره غلط كردم. ديگه اين كارو نمي‌كنم. تورو خدا.

پشيمان شده‌اي. فكر نمي‌كردي او اين همه برآشفته شود. موهاي بلند سياهش را دوست داري. باز التماس مي‌كني:

- آبجي به خدا غلط كردم.

موهايم را زير روسري مهار مي‌كنم . بي‌بي دستم را مي‌گيرد و دنبال خودش مي‌كشد. از مغازه‌اي دانه‌ي ارزن مي‌خرد. مي‌گويم:

- اينا براي چيه؟

- براي كفتراي آقا.

داخل حياط حرم شلوغ است. پاكت را به دستم مي‌دهد.

- شهره جان نيت كن،بعد بپاش برا كفترا.

نيت مي‌كنم. بعد يك مشت ارزن مي‌پاشم. مي‌گويم:

- بي بي كاش شهرام و مامان هم بودن. اون وقت شهرام نيت مي‌كرد.

بي بي اشك توي چشمهاش جمع مي‌شود.

- كاش اون روز مريض مي‌شدي و مدرسه نمي‌رفتي، كاش بعد از ظهري نبودي. كاش روز تعطيل بود. كاش.... كاشكي اونجا نبودي.

توي چشمهاي بي بي نگاه مي‌كنم. از بس گريه كرده،مردمك چشمش سفيد شده. پيش خودم مي‌گويم:

- اما بي بي آن روز من همه چيز را با چشمهاي خودم ديدم. بابا سرش شكاف برداشته بود و صورتش قرمز بود، قرمز. واسه همينه كه وقتي رنگ قرمز مي‌بينم ياد صورت بابا مي‌افتم.همه‌ش كابوس مي‌بينم.دكتر مي‌گويد،هرچه بزرگ تر شوم و خاطرات كمرنگ شود،حالم بهتر مي‌شود و از اين كابوس ها خلاص مي‌شوم. او مي‌گويد همه بايد كمكم كنند.

بي بي دست روي شانه‌ام مي‌گذارد.

- شهره دون بپاش.

مي‌پاشم و باز توي دلم مي‌گويم:

- خدا كنه شهرام ديگه اذيتم نكنه.

آن قدر اذيتش مي‌كني تا صدايش درمي‌آيد.با دو دست سرش را مي‌گيرد و جيغ مي‌كشد. تندتند نفس مي‌كشي. مي‌ترسي. عقب عقب مي‌روي و از پشت مي‌خوري به ديوار و پخش زمين مي‌شوي.

دانه‌ها را كه مي‌پاشم ،روي زمين پخش مي‌شوند. كبوترهاي آقا به دانه‌ها نوك مي‌زنند. بي بي هم يك مشت دانه از پاكت برمي‌دارد و براي كبوترها مي‌پاشد. زير لب دعا مي‌خواند.دست بي بي را مي‌گيرم.

- بي بي تو هم نيت كردي من خوب بشم،نه!

حرف نمي‌زند. دانه‌ها كه تمام مي شود ،مي‌رويم داخل حرم. كفشهايمان را در مي‌آوريم و به كفش‌داري تحويل مي‌دهيم. داخل حرم شلوغ است. جايي روبه روي ضريح پيدا مي‌كنيم و مي‌ايستيم به نماز،دو ركعت نماز شكر. وقتي نماز تمام مي‌شود،احساس سبكي مي‌كنم. تكيه مي دهم به ستون و از دور به ضريح نگاه مي كنم. بي‌بي به سجده رفته . گريه مي كند. شانه‌هايش تكان مي‌خورد. نماز بي بي كه تمام مي‌شود، از داخل حرم بيرون مي‌آييم. از كفشداري كفشهايمان را مي‌گيريم. وارد حياط مي‌شويم. از دور مادر و شهرام را مي‌بينم كه پاكتي در دست دارند و به كبوتر هاي آقا دانه مي‌پاشند.به بي بي مي‌گويم:

- مامان و شهرام اونجان.

دست بي بي را مي كشم تا كنار كبوترها مي‌رسيم. اما هرچه مي‌گرديم آنها را پيدا نمي كنيم. مي‌گويم:

- بي بي من ديدمشون.

بي بي لبخند مي‌زند.

- حتما دلشون اينجاست.

- شهرام داشت به كفترا دون مي‌پاشيد.اون نيت كرده بود.

صداي نقاره بيرون حرم را پر مي‌كند. بي بي دستهايش را بالا مي‌ آورد. همه‌ي آدمهايي كه آنجا ايستاده‌اند ، به گنبد چشم مي‌دوزند و صورتهايشان لبخند مي‌زند.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.