شعر کربلا(زیروبم3)

23 آبان 1394   طاهره اصغری   مطالب و مقالات, شعر   0 نظر   130 بازدید   |

شعر کربلا(زیروبم3)

 



محمّد علی مجاهدی


کربلا را می ‌سرود این بار، روی نیزه‌ ها

با دو صد ایهام معنی‌دار، روی نیزه‌ ها

نینوایی شعر او از نای هفتاد و دو نی

مثل یک ترجیع شد تکرار، روی نیزه‌ ها

چوب خشک نی به هفتاد و دو گل آذین شده ست

لاله‌ها را سر به سر بشمار، روی نیزه‌ ها

زخمی داغند این گل‌های پر پر، ای نسیم!

پای خود آرام‌تر بگذار روی نیزه‌ ها

یا بر این نیزار خون امشب متاب ای ماهتاب

یا قدم آهسته ‌تر بردار روی نیزه‌ ها

قافله در رجعت سرخ است و جاده فتنه جوش

چشم میر کاروان، بیدار روی نیزه‌ ها

زنگیان آیینه می‌بندند بر نی، یا خدا-

پرده بر می‌دارد از رخسار روی نیزه‌ ها؟

صوت قرآن است این؟ یا با خدا در گفت‌وگوست

رو به رو، بی‌پرده، در انظار روی نیزه‌ها

یاد داری آسمان!؟ با اختران، خورشید گفت:

وعده ی دیدارمان: این بار روی نیزه‌ ها؟!

با برادر گفت زینب: راه دین هموار شد

گر چه راه توست ناهموار روی نیزه‌ ها

ای دلیل کاروان! لختی بران از کوچه‌ها

بلکه افتد سایه ی دیوار روی نیزه‌ ها

صحنه ی اوج و عروج است و طلوع روشنی

سیر کن سیر تجلّی زار روی نیزه‌ ها

چشم ما آیینه آسا غرق حیرت شد چو دید

آن همه خورشید اختربار روی نیزه‌ ها





قاسم صرافان


ساربان غریب می‌خواهی این همه مست را کجا ببری؟
تشنه آورده‌ای که آب دهی، یا به سرچشمه‌ی بقا ببری؟
کعبه‌ی هاج و واج را دیروز، در معمای خود رها کردی
یک قبیله ذبیح آوردی غرق خون تا دل از مِنا ببری
کاش می‌شد که بی‌صدا ... اما تو سرا پا خروش و فریادی
خبر داغ عشق آوردی، نه نمی‌شد که بی صدا ببری
و ستونهای آسمان لرزید لحظه‌ای که قرار شد دل را
از قد و قامت علی ببُری، صاف و یکدست تا خدا ببری
سر و انگشت و پیرهن یک سو، سجده بر خاک کرده تن یک سو
خواستی این چهار رکعت را پیش لیلا جدا جدا ببری
قصه را مادری جوان دیروز در کمرگاه کوچه کرد آغاز
به گلوگاه نی رسیدی تا قصه را تو به انتها ببری
لطف قرآن به طرز خواندن توست، «والضحی» چشمهای روشن توست
و «اذا الشَّمسُ کُوّرَت» تنِ توست که در آغوش بوریا ببری
بیت آخر میان خواهش و اشک می‌رسد بی‌قرار و می‌داند
در پی یک بهانه می گردی، تشنه‌ای را به کربلا ببری

حسنامحمدزاده

به حضرت ابوالفضل(ع)
پر می­‌کشم؛ شعرم به دست باد اگر باشد

مقصد کویر داغ عشق‌آباد اگر باشد



در خون گرمت غسل خواهم داد بالم را

پروانۀ افکار من آزاد اگر باشد



شیرینی ِ آب فرات از سکه می‌افتد

در دست‌های تشنۀ فرهاد اگر باشد



امواج، درس عاشقی باید بیاموزند

لب‌های خشک ماه من استاد اگر باشد



در این جزیره تشنگی معنا نخواهد یافت

مشکی به دوش مرغ دریا زاد اگر باشد



دستی کلید قفل‌های بسته خواهد شد

آن دست، دستی که به خاک افتاد، اگر باشد



یک بغض می‌دوزد زمین را بر زمان با درد

در سینه‌اش هفتاد و دو فریاد اگر باشد



بوی خدا پر می‌کند دل‌های خالی را

موی پریشانت به دست باد اگر باشد




مهدی رحیمی

ابروانش مثل دو بال پرستو در هم است

اینکه می آید چرا این قدر ابرو در هم است



گونه های آبدار وزلف در دست نسیم

شاخه های بید مشک وآلبالو در هم است



می وزد بر خاک تشنه مهربان وخشمگین

چشم هایش دسته ای از شیر و آهو در هم است



باد مویش می برد با گیسوانش باد را

آن قدر گیسو و باد وباد وگیسو در هم است



چند نقطه ناگهان باران وتیر وچشم وآه...

مرد سر آورده پایین تیر و زانو در هم است



غنچه غنچه لاله ویاس واقاقی برتنش

زخم تیر وزخم تیغ وزخم چاقو درهم است


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.