دختر جوانی چند روز قبل از عروسی اش ،آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد او به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند . مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و همچنان از درد چشم می نالید . موعد فرا رسید . زن نگران صورت خود، که آبله آن رااز شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم می گفتند : چه خوب ! عروس نا زیبا ،همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20 سال بعد ازدواج ، زن از دنیا رفت . مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.همه تعجب کردند!
مرد گفت : من کاری جز شرط عشق به جا نیاوردم.

(( معیار خدا برای سنجش روح ها ،میزان توانایی آنها در خرسند ساختن بهترین فرشته اش یعنی (عشق) است.))
کاترین پاندر


منبع : داستانهای کوتاه و شگفت انگیز تو،تویی ؟! ( جلد دوم)
مترحم و گرد آور : امیر رضا آرمیون

 


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.