غزال(قسمت14)

4 مرداد 1395   fereshteh akhavan   مطالب و مقالات, قصه شب   0 نظر   476 بازدید   |

غزال(قسمت14)


صبح با خاله راهی بنگاه شدیم اما قبل از آن از او خواستم تا سر و وضع خود را مرتب کند. با پول فالگیری اش لباسی برای خود فراهم کرد.صورتش را شست. زمانی که او را دیدم باور نمیکردم این زن طوبی باشد.صورت جذاب و با نمکی داشت. مثل خانمهای محترم شانه به شانه من قدم برمیداشت.لباسهای کهنه و کثیفش را در بقچه گذاشته بود زیرا میگفت با آن لباسها بیشتر فال میگیرم. بقچه اش را زیر بغل گرفته بود هر چه از او خواستم که لااقل بقچه را با خود نیاورد حریفش نشدم زیرا به گفته خودش همه دار و ندار و زندگیش این بقچه بود و بس.
کسانی که از کنار ما عبور میکردند طوبی را بدجوری مینگریستند که بیشتر بخاطر بقچه اش بود. من نیز اهمیت نمیدادم و به راه خود ادامه میدادیم. به بنگاه رسیدیم و خیلی زود همه چیز مهیا شد و به خانه جدید نقل مکان کردیم.
روزها پشت هم مثل باد سپری میشد.تا به خود می آمدم صبح شب میشد و شب به صبح. سر و صدای طوبی بلند شده بود.حق هم داشت زیرا پولی را که در می آورد خیلی کمتر از هزینه کرایه خانه و شکممان بود. شکایت میکرد که تو باید کاری انجام دهی.اما من که تجربه تلخ گذشته را داشتم حاضر نبودم دیگر کاری انجام دهم.زیرا میترسیدم این بار دیگر نتوانم بگریزم و به دام بیفتم اما بیکار هم نمیتوانستم بمانم نمیدانستم چکار کنم تا اینکه یک شب طوبی گفت: تو میترسی بیرون کار کنی؟
سرم را تکان دادم و گفتم: آره.
گفت: خب اینکه مشکلی نیست بیا و فال بگیر نه کار سختیه نه ترس و وحشتی داره.یه جا میشینی و فال میگیری.
ناباورانه نگاهش کردم و گفتم: نه من روی فالگیری رو ندارم.
عصبی فریاد زد: پس روی چکاری رو داری؟هان؟میخوای پشت میز بشینی و ادای رییس ها رو در بیاری؟
به چشمان مضطرب او خیره شد اینبار من با عصبانیت گفتم: نخیر اما باید کاری باشه که مسخره این و اون نباشم.فالگیری هم شد کار؟بشینیم تا یکی دلش به حالم بسوزه دستش رو دراز کنه منم دروغ بگم و پول دروغ و ریا کاریم رو بخورم.
طوبی با شنیدن حرفهای من محکم روی دستش زد و گفت: بشکنه این دست که نمک نداره چی شد؟از اون موقع تاحالا فالگیری خوب شغلی بود راحت و بی دردسر حالا شد ریاکاری؟ خودت بهتر از من میدونی که زیاد دروغ نمیگم خیلی هاشم درسته.
این را طوبی راست میگفت بعضی از حرفهایش عین حقیقت بود.مو به موی زندگی شخص را میگفت.
طوبی عصبی فریاد زد:چطور روی گدایی رو داری اما فالگیری رو نه؟
از این حرف طوبی قلبم به درد آمد من چقدر ساده بودم که حقایق زندگی ام را بدون کم و کاست برای او تعریف کرده بودم.
بالاخره قرار شد فالگیری کنم.اما زیاد راضی به اینکار نبودم اما خوب باید من هم کاری انجام میدادم.چند روزی طوبی برایم کلاس گذاشت که چه بگویم و چکار کنم. من نیز به ناچار سعی میکردم همه آن چیزهایی را که او میگوید به ذهنم بسپارم.
بالاخره کارم را آغاز کردم صبح به ناچار گوشه ای مینشستم اینکار برایم خیلی سخت و دشوار بود. از گدایی بدتر بود. گدایی دستت را دراز میکردی و دعای خیر میگفتی و مردم پولی از روی رضایت در دستت میگذاشتند.اما حالا باید دروغ سرهم میکردی و تحویل یه مشت آدم ساده و زود باور میدادی.
با آمدن دختر جوانی زبانم شروع به حرف زدن کرد.به گفته طوبی باید از صورت طرف میفهمیدم که چطور آدمی است. به صورت دختر خیره شدم و حرفهایی را زدم که خودم هم سر در نمی آوردم. دختر با شنیدن این حرفها گاهی میخندید و گاهی چهره اش درهم میرفت. سعی کردم آخر فال را با حرفهای امید بخش به پایان برسانم و موفق شدم دختر لبخندی از سر رضایت زد و صد تومان به من داد و دور شد.
فالگیری کم کم برایم عادت شد.زمانیکه حقایق را میگفتم پول خوبی دریافت میکردم اما زمانی که حدسم دروغ از آب در می آمد طرف داد و بیداد راه می انداخت و جز ناسزا چیز دیگری گیرم نمی آمد. طوبی از قبل به من گفته بود همیشه سعی کن پولت رو اول بگیری تا اگر طرف دلخور شد دستش به جایی بند نشود.
به هر حال بیشتر طرف من می آمدند تا طوبی او دلخور مرا مینگریست و زیر لب غر میزد. پسرهای جوان گاهی دو بار سه بار می آمدن تا من فالشان را بگیرم.هنگامی که برایشان حرف میزدم به صورت من خیره میشدند و اصلا متوجه نمیشدند چه میگویم و حواسشان جای دیگری بود.من نیز بیخیال به کارم ادامه میدادم و خوشحال بودم که پول زیادتری گیرم می آید. گاهی این مزاحمتها زیاد میشد میگفتم فال دویست تومان میخوای بخواه نمیخوای برو پیش آن خانم و آنها هم بدون کوچکترین اعتراضی قبول میکردند.
طوبی که این ذکاوت و زرنگی را در من میدید مرا تشویق میکرد تا قیمت را بالا ببرم. میگفت آنها بیشتر به هوای خودت میان فال گرفتنشون بهانه است. اما من گوش نمیدادم و سعی میکردم هر بار که کسی قصد کرد دوباره فال بگیرد شدیدا مقابله کنم و موفق هم میشدم چرا که به قصد و نیت آدمها پی برده بودم و از این طرز برخورد اصلا خوشم نمی آمد. مگر من عروسک یا دلقک بودم که به هوای من دو سه بار فال بگیرند یا به تماشای من بایستند؟ سعی کردم دیگر از مردان و پسران جوان فال نگیرم.از اینکار من طوبی فریادش به هوا برخاست چرا که اکثر مشتریهای من مردها بودند. اما من خسته شده بودم و دیگر نمیتوانستم نگاههای خیره آنها را تحمل کنم هر چه به طوبی گفتم گوش نمیداد و فریاد میزد:
تو دیوونه ای احمق جون حالا که کمی روبراه شدیم دبه در میاری. تو کارت رو بکن پولت رو بگیر چکار داری اونا چه قصد و نیتی دارن نمیخورنت که..هان؟
از این حرف طوبی برای یک لحظه حس کردم اون هم مثل آقای اکبری شده و صحنه آن شب لعنتی جلوی چشمانم ظاهر گشت بعد آقا رحمان ، پدر، نغمه ...به گریه افتادم. طوبی متعجب نگاهم کرد گریه مرا دید ناچار قبول کرد و گفت:
هر طور راحتی همون کار رو بکن من راضی نیستم تو اشک بریزی اگه حرفی میزنم بخاطر خودته.
مرا در آغوش فشرد. او نمیدانست گریه من بخاطر بیاد آوردن خاطرات بد گذشته است.
با تمام خستگی و کوفتگی که داشتم از خواب بلند شدم.صبحانه ای که طوبی درست کرده بود خوردیم و راهی کار شدیم.من هیچ میلی در خودم نمیدیدم اما بخاطر طوبی مجبور بودم البته او هم گناهی نداشت و اگر حرفی میزد بخاطر پول کرایه خانه و خرج زندگیمان بود. اما هر بار که خود را قانع میکردم باز هم ته دلم به این امر رضایت نمیداد و از خود علاقه ای نشان نمیدادم. با بی میلی حرفهایی میزدم که داد و بیداد طرف راه می افتاد و با مشاجره پولش را میگرفت. این کارها خون طوبی را به جوش می آورد و داد و بیدادش در می آمد. من هم بی تفاوت خود را مشغول کارم میساختم آنقدر طوبی حرف زد و حرف زد تا کارمان به مشاجره و دعوا کشید.
من نیز از خود دفاع کردم اما او دست بردار نبود و قضیه را کش میداد. نمیدانستم چگونه به او بفهمانم که دیگر خسته شدم و از دروغگویی بیزارم. اما طوبی چندین سال بود که به این کار مشغول بود.حرفهای مرا نمیفهمید و خودش را با من مقایسه میکرد و به حرفهای من میخندید و مرا مسخره میکرد و هر بار خاطرات بد گذشته را برایم زنده میکرد و اعصابم را بهم میریخت طوری که سرش فریاد کشیدم که باعث دلخوری اش شد و با من قهر کرد.
هر چه از او سوال میکردم جوابم را نمیداد،غذا میپختم لب نمیزد، در طی مسیر از من روی برمیگرداند و با این کارهایش قلبم را به شدت می آزرد زیرا او جای مادرم بود و من هم شدیدا محتاج محبت او بودم.دلم بدجوری هوای مادر را کرده بود دوست داشتم سر مزارش بروم و از دست روزگار و آدمهایش گله کنم. گاهی اوقات بیاد پدر می افتادم یعنی حالا چکار میکرد؟چه کسی برایش غذا تهیه میکرد؟ لباسهایش را چه کسی میشست؟ آیا از کارهایش پشیمان نشده؟ آیا دوری از من و نغمه او را سر عقل نیاورده؟ ای کاش او را میدیدم. برای یک لحظه فکر پدر مرا رها نمیساخت.
تصمیم گرفتم فردا صبح پنهانی به پدر سری بزنم. نزدیک یه یکسال بود که او را ندیده بودم و از او خبری نداشتم نزد طوبی رفتم او مشغول شمردن پولهایش بود.تا مرا دید پاهایش را که دراز کرد بود جمع کرد و زیرچشمی نگاهم کرد و وانمود کرد که متوجه من نشده گفتم:
خاله طوبی میخوای حرف نزنی نزن اما گوش بده فقط به حرفهام گوش بده ... من ... من فردا میخوام برم به پدرم سری بزنم.بعد هم میخوام برم اصفهان سر مزار مادرم.
بغض راه گلویم را گرفت و بدون خجالت و شرمندگی زدم زیر گریه طوبی دست از پولهایش کشید. نگاه غمزده اش را به من دوخت بالاخره برای حس همدردی دستم را گرفت و سرم را نوازش داد. به آغوش او پناه بردم و زار زار گریستم. از گریه من گریه اش گرفت و مثل ابر بهاری زار زد. او مرا دلداری میداد و من او را. از تصمیم من بسیار خرسند شد و گفت:
منم با تو میام.خیلی دلم میخواد سر قبر مادرت بیام البته اگه تو حرفی نداشته باشی.
اشکهایم را با سر آستین لباسم به عادت همیشگی ام پاک کردم و گفتم: نه تازه خوشحال هم میشم.
بالاخره قرار شد فردا راهی خانه پدر شویم. به امید فردا سر بر بالش گذاشتم و به خواب رفتم.
صبح زود از خواب بیدار شدیم.آدرس خانه را بلد بودم، هوای گرم و دود اتوموبیل ها چشمانم را می آزرد و نفس کشیدن را برایم دشوار میساخت. با کمک طوبی از عرض خیابان گذشتم و خود را به کوچه مان رساندم.کوچه بن بست هیچ تغییری نکرده بود. خانه ها همان خانه بودند جز خانه زهرا خانم که در حیاطش را رنگ سبز کرده بود و در قهوه ای کهنه رنگ روی تازه ای بخود گرفته بود. با انگشت سبابه خانه مان را نشان طوبی دادم.او گفت: تو همین جا وایسا من میرم ببینم چه خبره.
در همین حین زهرا خانم در را باز کرد. نگاهی با هم رد و بدل کردیم.اما او مرا نشناخت و به راهش ادامه داد. چه زود مرا فراموش کردند حق هم داشتند زیرا از جیغ و فریادهای من راحت شدند. دیگر در آرامش بسر میبردند و من از دست پدر که میخواست کتکم بزند به آنها پناه نمیبردم.
آهی کشیدم و خاطرات آن زمان را در خود بلعیدم. طوبی با قدمهای بلند به در خانه مان رسید زنگ نداشتیم. خوب یادم هست اما طوبی دستش را بلند کرد و زنگ زد. چشمانم را باریک ساختم سردر نمی آوردم یعنی پدر برای خانه زنگ گذاشته بود؟ بعد از مدتی کوتاه در حیاط باز شد و زنی با چادر سفید مشغول صحبت کردن با طوبی شد. بخاطر فاصله ای که با آنها داشتم نتوانستم صدایشان را بشنوم. خدایا این زن چه کسی بود؟ پدر زن گرفته... نه ... نه چه کسی حاضر است با پدر زندگی کند. در افکار خود غرق بودم که طوبی آمد. با عجله از او پرسیدم چی شده؟ اون زن چه کسی بود؟
طوبی گفت:آروم باش همه چیز رو برات میگم.
گفتم:بگو ... بگو دیگه تو رو بخدا بگو. طاقت ندارم خاله طوبی بگو.
او مرا به آرامش دعوت کرد و گفت: آروم باش خیلی خب باشه میگم. اون زن مستاجر جدید بود. ازش راجع به پدرت سوال کردم گفت شما دومین نفری هستید که سراغ این آقا رو از من میگیرید.
هان و واج طوبی را نگریستم و گفت: دومین نفر؟
گفت: آره.
گفتم: اولی کی بوده؟
طوبی گفت: من نپرسیدم زن هم چیزی نگفت.
گفتم: خب بعدش؟
ادامه داد: اون گفت آقای سرافراز از اینجا نقل مکان کرده و آدرسی هم ازش نداره.
خیره به طوبی نگریستم او که بلاتکلیفی مرا دید گفت: خب بریم؟
گفتم: نه فکری دارم.
گفت: چه فکری؟
گفتم: بیا بریم بپرسیم شخص اول کی بوده؟
طوبی دستم را کشید و گفت: ای بابا تو میخواستی پدرت رو ببینی و از اون خبری بگیری خب گرفتی. به شخص اول چی کار داری؟ بیا بریم میخوای شر به پا کنی؟
با التماس گفتم: تو رو خدا خاله طوبی من باید بدونم.
طوبی با تعجب گفت: عادت کردی سر از زندگی دیگرون در بیاری؟
از حرفش دلگیر شدم و گفتم: نه بخدا اما...
گفت: اما چی؟
گفتم: حالا بیا بریم ما که آواره شدیم تو رو خدا.
دستش را بوسیدم.طوبی که این علاقه را در من دید به ناچار قبول کرد. هر دو با هم به سمت خانه قدم برداشتیم این بار من زنگ را فشردم. لحظه ای بعد همان زن با همان چادر در را باز کرد. گلهای آبی و بنفش چادر سفیدش را پوشانده بود.زن نگاهی بر ما افکند و گفت: بفرمایید امری داشتید؟
طوبی خود را از دید زن پنهان ساخت. به ناچار من صحبت کردم و سلام و احوالپرسی نمودم.
زن هم با خوشرویی جوابم را داد.رو به او کردم و گفتم: خانم چند لحظه پیش مزاحمتون شدیم امیدوارم این بار هم ما رو ببخشید. اشاره به طوبی کردم طوبی شرمنده لبخندی زد. زن با دیدن او تبسمی کرد و گفت:آه بله ... بله ... خواهش میکنم.بفرمایید داخل دم در بده .
از مهمان نوازی زن تشکر نمودم و گفتم: میخواستم بدونم اون شخصی که اولین بار از شما راجع به پدر...
کلمه پدر را خوردم و ادامه دادم: آقای سرافراز سوال کرد چه کسی بود؟
زن به مغز خود فشار آورد و گفت: اجازه بدید فکر کنم. بعد از مکث کوتاهی رو به من کرد و گفت: چی شده آقای سرافراز انقدر عزیز شدن و سراغشون رو میگیرن؟
با من و من گفتم: برای من اون شخص مهمه.
زن ابرو بالا انداخت و بی تفاوت گفت: یه آقا بودن با یه دختر هفت هشت ساله خودش را دکتر معرفی کرد و گفت:
میخواد آقای سرافراز و دخترش رو ببینه.
با شنیدن این حرف از هوش رفتم و دیگر چیزی نفهمیدم. زمانی چشم گشودم که حوض آبی مرا بیاد آن خاطرات انداخت.
زن لبخندی به من زد. طوبی کمک نمود تا آب قند بنوشم زن با نگرانی گفت: چی شد؟چرا از حال رفتی؟
گفتم: هیچی من گاهی اوقات اینطوری میشم.
با نگرانی طوبی را نگریست و گفت: مادرش هستی؟
طوبی سر تکان داد و گفت: نه خاله اش هستم.
زن گفت: خب ببرش دکتر.ممکنه یه دفعه که از حال بره دیگه به هوش نیاد.
طوبی گفت: نه خانم باده یه بار میگیردش و بعدش رفع میشه.
زن نگاه دلسوزانه ای به من کرد. طوبی کمکم کرد و مرا از خانه بیرون آورد. خداحافظی و تشکر نمودیم و از آنجا دور شدیم.
در بین راه با گلایه گفتم: دست شما درد نکنه خاله طوبی حالا من به صرع دچار شدم. باده و منو گاهی میگیره؟
خاله طوبی از بیاد آوردن این حرفهای خنده ای سرداد و گفت: مگه اون زن رو ندیدی چطور دلش بحالت میسوخت هان؟
تبسمی کردم و گفتم: بیچاره ترسیده بود.
بعد با هیجان و خوشحالی ادامه دادم: خاله طوبی دیدی نغمه منو فراموش نکرده دیدی اومده بود سراغ من ای کاش من پدر را ترک نکرده بودم.ای خدا آخه من چرا اینقدر بدشانسم؟
بی اختیار اشکم جاری گشت طوبی دست بر گردنم انداخت و گفت: تو هم نگران او هستی مطمئن باش خدا شما رو دوباره بهم میرسونه.من که قلبم گواهی میده... خب من گرسنمه تو نیستی؟
همانطور که گریه میکردم گفتم: چرا.
به سمت ساندویچ فروشی قدم برداشتیم. در حینی که ساندویچ را گاز میزدم با خود می اندیشیدم که پدر کجاست؟ نکند بلایی سر آمده باشد. نکند رحمان پست فطرت او را کشته باشد...نه رحمان با پدر خوب بود.اما اگر او را کشته باشد چه؟ با ترس طوبی را نگریستم که با اشتهای فراوان ساندویچ را گاز میزد. از سوال خود صرف نظر کردم و ساندویچ را بی میلی خوردم. بعد از صرف غذا طوبی دستهایش را بهم مالید و گفت: حالا باید کجا بریم؟ آهان یادم اومد اصفهان نصف جان خب آماده ای بزن تا بریم اصفهان نصف جهان رو زیارت کنیم.
به ترمینال رسیدیم شلوغ و پر سر و صدا بود. طوبی که تجربه زیادی داشت بلیط فراهم کرد و با کمک مردی که داد میزد تهران اصفهان سوار اتوبوس شدیم. طولی نکشید که اتوبوس تکمیل شد و حرکت کرد. اتوبوس ناله کنان تن رنجور و خسته اش را به دل صاف و پیر جاده سپرد. پسر بچه ای شیطان مدام در حال رفت و آمد بود و دیگران را اذیت میکرد. بیچاره مادرش از دست کارهای او حرص میخورد و او را نفرین میکرد اما پسر شیطان دست از کارهایش برنمیداشت و به همه چیز و همه کس کار داشت. نگاهش کردم او نیز نگاهم کرد و اخمی نمود به اشاره به او گفتم: بیا بیا.
پسرش دستش را بطرفم مشت کرد.منظورش را متوجه شدم.اینبار آهسته گفتم: بیا بیا کارت دارم.
طوبی با آرنج به پهلویم زد و گفت: مگه بیکاری؟ولش کن حوصله داری ها!
با این حرف طوبی دیگر به پسر نگاه نکردم.بعد از مدتی پسر نزد من آمد و گفت: اسمت چیه؟
لبخندی زدم و گفتم: اسم تو چیه؟
اخمی کرد و گفت: اِ اول تو باید بگی.
طوبی کنار من به خواب رفته بود دستش را گرفتم و گفتم: هیس آروم.. اسم من غزاله.
پسر تبسمی کرد که به شیرینی و با نمکی صورتش افزود و گفت: من علی هستم.
گفتم: خب علی آقا کلاس چندمی؟
گفت:اِ اول تو بگو.
از این حرفش به خنده افتادم و گفتم: من درسم تموم شده دیگه درس نمیخونم.حالا تو بگو؟
به طوبی نگاه کرد و گفت: من آمادگی میرم این کیه.
گفتم:خالمه.
با اشاره انگشت به چانه طوبی اشاره کرد و گفت: چرا صورتش رو خودکاری کرده؟
از حرف او شدیدا به خنده افتادم طوری که دلم درد گرفت.گفتم: آخه بازیگوشه.
اینبار اون زیر خنده شد.ناگهان دست دراز کرد و انگشتش را روی چانه طوبی کشید.طوبی مثل برق گرفته ها از جایش پرید و حیران اطراف را نگریست و با حالتی نگران گفت: چیه؟چی شده؟هان چی شده؟
نگاه تندی به پسر کردم. پسر دوان دوان خود را به مادر رساند.رو به طوبی کردم و گفتم: معذرت میخوام.همه اش تقصیر من بود.
طوبی زیر لب غرید و دوباره به خواب رفت.از کار پسربچه به خنده افتادم. خیال کرده بود خالکوبی روی صورت طوبی جوهر خودکار است بیچاره میخواست پاکش کند. بالاخره به اصفهان رسیدیم.
ادامه دارد...
1
1
0
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.