غزال(قسمت16)

16 مرداد 1395   fereshteh akhavan   مطالب و مقالات, قصه شب   0 نظر   452 بازدید   |


غزال(قسمت16)


فصل4
لیلا گاهی اوقات به من سر میزد. اما در این مدت هرگز از من نخواست تا پیشه او را یاد بگیرم برای همین خاطر بود با او بودن را دوست داشتم و از هم صحبتی با او لذت میبردم زیرا او هم احتیاج به یک هم صحبت داشت. لباسهای شیک و مد و جدید او گاهی مرا متحیر میساخت. یک روز به او گفتم: لیلا تو پدرت چیکاره است؟
با غرور گفت: تو بانک کار میکنه رئیسه.
سوتی زدم و گفتم: با این وجود تو چرا دزدی میکنی؟
گفت: هر کس باید احتیاجاتش رو خودش برآورده کنه. در ضمن تا کی باید دستم جلوی پدر دراز باشه و از اون بخوام چندرغاز به من پول بده.
شانه بالا انداختم و گفتم: اونوقت این لباسها و کفشها و ... رو نمیگه از کجا میاری؟ پولش رو چطوری تهیه میکنی؟
خنده ای کرد و چشمان درشتش را در چشمانم ثابت نگه داشت گفت: بهش گفتم تو شرکتی مشغول بکار هستم. دیگه فرمایش نیست؟
حس کردم از سوالاتم خسته شده. از او عذرخواهی کردم. اما هنوز هم خیلی مایل بودم در مورد لیلا بیشتر بدانم اما او هر بار صحبت را عوض میکرد و حرف دیگری را پیش میکشید، زرنگتر از این حرفها بود.
اما یک شب خودش گفت: تو چرا اینقدر دوست داری در مورد زندگی من بدونی؟ هان؟
یکه ای خوردم خودم را به آن راه زدم و گفتم: من؟ کی؟ نه اینطور نیست. زندگی هر کسی به خودش ربط داره. من اصلا مایل نیستم از زندگی تو سر در بیارم. وقتی خودت نمیخوای چرا من کنجکاو شوم لیلا جان؟
لیلا لبخندی تلخی زد و گفت: غزال من میدونم چه کسی هستی و قبلا کی بودی. همه رو برام طوبی گفته اما این رو هم بدون من هر کس رو بهتر از خود اون شخص میشناسم در ضمن این رو توی گوشت فرو کن کار به کار من نداشته باش و پات رو از کفش من بیرون بکش.
از طرز صحبت کردن لیلا اصلا خوشم نیامد. برای همین با ناراحتی گفتم: پس بذار یه چیز هم من برات بگم. من اصلا مایل نیستم وجود تو رو تحمل کنم تا چه برسه از خانواده و زندگیت اطلاع کسب کنم فهمیدی؟
لیلا سریع بلند شد لباس پوشید و خیلی خونسرد گفت: باشه پس من رفتم.
از در بیرون رفت. طوبی مدتی بعد به خانه آمد. مرا کلافه و عصبی دید. جویای احوالم شد برایش همه چیز را گفتم طوبی گفت: هیچوقت به زندگی کسی بند نکن. تو کار اشتباهی کردی باید از لیلا معذرت بخوای فهمیدی؟
خودم هم به این نتیجه رسیده بودم که طرز صحبت کردنم با لیلا غلط بوده است. تا یک هفته لیلا را ندیدم. نگرانش بودم و از خودم احساس نفرت میکردم چون من این حق را نداشتم تا از زندگی خصوصی دیگران سر در بیاورم. زندگی هر کس بستگی به خودش داشت.
در حال گرفتن فال بودم آنقدر دروغ بطرف مقابل گفتم که دهان خودم کف کرد. از او خواستم که پولش را بده طرف هم بدون چون و چرا داد و رفت. سرم را داخل کیف کرده بودم تا پولم را جاسازی نمایم صدایی گفت: میشه فال من رو هم بگیری؟
همانطور که سرم پایین بود دستش را گرفتم و گرمی دستش را حس کردم و گفتم: خب دستت رو ببینم.
در صورتش نگریستم خشکم زد نگاهم در نگاهش گره خورد او سکوت را شکست و گفت: خوب بگیر منتظر چی هستی؟
با بغض شدید دستش را لمس کردم و گفتم: تو آدم با گذشت و مهربونی هستی فالت این رو میگه.
او را در آغوش گرفتم. لیلا مرا بوسید و معذرت خواهی کرد. خود را از آغوش من بیرون کشید و گفت:
بیا بریم یه چیزی بخوریم کمی صحبت کنیم.
از جا بلند شدم به طوبی اشاره کردم میریم خونه. او لبخندی زد و سرش را به نشانه باشد تکان داد.
هنگامی که در طول پیاده رو قدم برمیداشتیم کیفم را جلوی من گرفت و گفت: مال توئه؟
خنده ای کردم و گفتم: بابا تو رو خدا دست از سر این کیف پاره ما بردار.
تبسمی کرد و ادامه دادم: دیگه به منم رحم نمیکنی؟
تبسمش به خنده ای تبدیل شد و گفت: دست خودم نیست چکار کنم.
وارد خانه شدیم. سریع بساط چای را آماده کردم و دو لیوان چای ریختم و نزد او آمدم. با مهربانی سرتاپای مرا نگریست لبخند تلخی زد و گفت:
تو خیلی خوب هستی گاهی اوقات من حسرت تو رو میخورم.حیرت زده نگاهش کردم و گفتم: حسرت منو؟ دیوونه آخه من چه دارم که حسرت مرا میخوری؟
گفت: صفا، صمیمیت، عشق و علاقه... اما من چی؟
گفتم: تو چیزی داری که من ندارم پدر و سایه گرم وجود پر برکتش.
لبخند تلخی زد و گفت: آره این رو راست میگی.
از این موضوعات دیگر حرفی به میان نیاوردیم. در مورد هزاران موضوع دیگر صحبت کردیم.
دوستی من و لیلا هر روز بیشتر میشد. طوری که اگر یک روز همدیگر را نمیدیدم نگران میشدیم. با پولهایی که بدست می آورد برای من کادو میخرید سعی میکرد مرا بیشتر وابسته خود کند. او نیز مثل من تنها بود.
طوبی از این دوستی و رفاقت بدش نمی آمد زیرا میدانست من نمیتوانم روی خواسته لیلا حرفی بزنم. لیلا را از قبل آماده ساخته بود تا با من صحبت نماید. لیلا نیز حرفهای طوبی را به من گفت و منتظر جواب و عکس العمل من شد. من با آرامش و خونسردی گفتم:
لیلا جان تو یه کاری بکن بیا دست از این کارت بردار و فال بگیر.
لیلا با چشمانی گرد به من نگریست و گفت: مگه دیوونه شدی؟ من چند ساله این کاره ام با این کار بزرگ شدم حالا بیام فال بگیرم؟ عقلت رو از دست دادی؟
لبخندی زدم. در چشمانش خیره شدم و گفتم: پس چرا از من میخوای اینکارو یاد بگیرم منم دو ساله این کاره ام حالا بیام لقمه ای بردارم که خودم را میبلعه؟
لیلا شانه هایش را بالا انداخت و گفت: هر طور میل خودته من تو رو مجبور به اینکار نمیکنم. اما راحت تره حالا هر جور خودت میدونی همون کار رو بکن.
و زیر لب آهنگی را زمزمه کرد.
در خود غرق شدم نمیتوانستم خودم را راضی به این کار کنم. میدانستم که اینکار از من بر نمی آید. غیر از دردسر و مشکل چیزی در آن نیست و من از این میترسیدم که آبرویم بریزد. هر چند کسی به ما محل سگ نمیگذاشت.
به مدت یک هفته از لیلا خبر نداشتم تا اینکه سر و کله اش پیدا شد. برقی در چشمانش میدرخشید. رو به من کرد و گفت: چطوری خوشگله؟
گفتم: خوبم معلومه کجایی؟
لبخندی زد و گفت: چکار کنیم سرمون به زندگی مونه به کسی هم کاری نداریم.
دلخور نگاهش کردم و گفتم: چیه؟ کبکت خروس میخونه.
گفت: غزال بیا برات تعریف کنم.
دست مرا کشید و با هیجان خاصی که هرگز در او ندیده بودم گفت: اگه یه روز کسی از تو خوشش بیاد قبول میکنی با اون ازدواج کنی؟
از این حرفش خنده ام گرفت روی شانه او زدم و گفتم: منو فراموش کن کسی به ما محل سگ هم نمیذاره. ازدواج چه حرفها!
و او را در افکارش رها ساختم. به نقطه ای خیره شد و دیگر حرفی نزد و در لاک خود فرو رفت. این بار دو هفته میشد که لیلا به من سر نزده بود. با کمک طوبی به خانه آنها رفتم. آدرسی که طوبی برایم نوشته بود کمی پیچیده و نامفهوم بود اما بالاخره یافتم. زنگ زدم کسی در را باز نکرد باز انگشتم را فشردم اما کسی در خانه نبود ناامید برگشتم تا عزم رفتن کنم که لیلا را دیدم. لیلا با دیدن من جا خورد و سرجایش میخکوب شد. به سمت او دویدم و او را در آغوش گرفتم و گفتم: معلوم هست کجایی؟
با من من گفت: میخواستم همین الان بیام پیشت خوب شد که اومدی.
حس کردم چیزی را از من مخفی می سازد اما بروی او نیاوردم. دستم را گرفت و گفت: بدون تعارف بیا بریم خونه.
-نه قربونت طوبی نگران میشه فقط نگران تو بودم همین.
لبخندی از رضایت روی لبانش نقش بست با خوشحالی دست مرا در دست فشرد و از محل و خانه آنها دور شدیم. از حرکاتش متعجب او را نگریستم احساس کردم زیاد هم از دیدن من خوشحال نشده اما به دل نگرفتم. گفتم خب شاید نمیخواهد به منزلشان برود یا در آنجا راحت نیست. خودم را دلداری دادم. به پارکی که نزدیک خانه شان بود رفتیم. لیلا رنگش به سرخی میگرایید و گفت:
غزال یادته به تو گفتم اگه کسی بخواد با تو ازدواج کنه چی میگی؟
در جوابش گفتم: خب آره.
گفت: تا چند دقیقه دیگه اون میاد. تو میتونی اون رو از نزدیک ببینی.
برایم تعریف کرد که پسری از او خواستگاری کرده و خواسته تا با او ازدواج کند لیلا هم به او گفته که چکاره است و او گفته به گذشته تو کاری ندارم. اصل این است که با تو زندگی کنم و تو از کارهای گذشته ات دست برداری. از همدردی لیلا بینهایت خوشحال شدم.او را در آغوش فشردم و از او تشکر کردم که به من اعتماد کرده است. لیلا به ساعتش نگاهی انداخت و گفت:
الان دیگه پیداش میشه.
به اطراف نگاه کرد.یک آن از جایش بلند شد و گفت: تو همینجا منتظر بمون من برمیگردم نمیخواهم تو را ببیند.
با خوشحالی حرفش را پذیرفتم و او مرا ترک کرد. دیدم او با جوانی در حال صحبت کردن است. کنجکاو شدم و بدون خواست قلبی ام آن دو را زیر نظر گرفتم جوان برازنده ای بود. لباس مرتب و صورت برق انداخته با موهای مشکی براق داشت. بعد از گفتگوی مختصری هر دو از پارک خارج شدند بدون قصد و غرضی آن دو را تعقیب کردم. جوان وارد خانه ای شد بعد از چند دقیقه لیلا هم وارد همان خانه شد اما در را نسبت وارد کوچه شدم با خودم گفتم چرا لیلا وارد این خانه شد با چه اعتمادی به این جوان اینکار را کرد. لیلا که ساده نبود پس چطور بدون فکر بدنبال این پسر افتاد در افکار خود غرق بودم که دیدم لیلا با شتاب خود را از در بیرون انداخت اما با کشیدن بدن لیلا او را در میان در گیر انداخت و لیلا هم تقلای زیادی میکرد تا خود را نجات دهد. کفشهایش بیرون کوچه افتاده بود حیرت زده به او خیره شدم لیلا با عصبانیت گفت: چرا بر و بر منو نگاه میکنی؟ بیا کمک کن.
مثل یک رباط جلو رفتم و هل دادم اما نیرویی که آنطرف در بود چند برابر نیروی من و لیلا بود لیلا بیچاره مثل یک تکه گوشت کشیده میشد یک دستش را من میکشیدم و دست دیگرش را از درون اخر بار با سعی و تلاش من و خودش به بیرون پرتاب شد.
کفشهایش را زیر بغل گذاشت دست مرا گرفت و دنبال خود کشید و من به ناچار میدویدم. از کوچه که عبور کردیم ایستاد و نفسی تازه کرد.رنگ پریده و بیحال مرا نگریست و گفت: تو اونجا چه غلطی میکردی؟ مگه نگفتم همونجا وایسا من میام؟ عصبی نگاهش کردم و در حالیکه نفس نفس میزدم گفتم:
میشه من از تو بپرسم تو اون خونه چی میخواستی؟ اون جوون کی بود؟ و چرا تو فرار کردی؟ اون هم با اون وضع وحشتناک.
کمی که آرام شد گفت: آخ چه نامردی بود غزال! خاک بر سر احمق، من دیوونه رو بگو که به اون علاقه داشتم. من خاک بر سر رو بگو که به حرفش گوش دادم و به اون اعتماد کردم.
دو دستی توی سرش زد. من حیران و متعجب گفتم: د بگو چی شده جونم رو به لبم رسوندی.
نگاهم کرد و گفت: تو راست گفتی هیچکس با ما ازدواج نمیکنه.
گفتم: لیلا جون تو چقدر ساده ای. آخه چه کسی خودش رو راضی میکنه با ما ازدواج کنه؟ من کمی پرونده ام از تو روشن تره اما پرونده تو خیلی سیاهه کی حاضر میشه با یه دزد ازدواج کنه؟ اگه ... اگه طرف بفهمه تو چکاره ای یا من... پابه فرار میذاره و دیگه سراغی از ما نمیگیره. لیلا جون مگه عقل از سرت پریده که گول اون جوون احمق رو خوردی؟ اگه من به دادت نمیرسیدم معلوم نبود چه بلایی سرت می آورد. حالا بگو موضوع از چه قرار بود؟
لیلا گفت: باشه اما بریم خونه ما من دارم میمیرم.
لیلا واقعا ترسیده بود رنگش به سفیدی گراییده بود و تنش میلرزید. به سمت خانه او راه افتادیم. کلید به در انداخت و در را باز کرد وارد خانه ای شدیم کوچک و قدیمی شیر آب حیاط چکه چک میکرد. برگهای زرد درختان آن خانه را شبیه خانه ارواح کرده بود. لباسهای شسته مردی نظرم را جلب کرد. پیراهن و شلوار هم رنگی بود. سه پله را طی کردیم ایوانی عمودی و باریک با ستونهای چوبی مرا بیاد خانه های اصفهان انداخت. روبرویم جلوی در چوبی و قهوه ای اتاق یک جفت کفش مردانه چفت شده بود. بیاد حرف طوبی افتادم در دل گفتم این خانه مجلل و شیک لیلا در بهترین منطقه تهران است. لیلا در را باز کرد و تعارف نمود. وارد شدم مردی در بستر خوابیده بود و ناله میکرد. لیلا لبخند تلخی زد و گفت: پدرمه زمین گیره یعنی ...
با بغضی شدید ادامه داد:5 سال پیش تصادف کرده و از کمر به پایین فلج شده. من ازش نگهداری میکنم. اشکش جاری گشت لبخند تلخی زدم چرا که دیگر متوجه همه چیز شده بودم. او را در بغل گرفتم سرش را در سینه ام پنهان ساختم و در میان اشک گفت: اینهم پدرم که تو خیلی مایل بودی اون رو ببینی.
از خودم بدم آمد. من نیز گریه ام گرفت و هر دو گریستیم. لیلا از آغوشم بیرون آمد پشت پنجره ایستاد و گفت: مریضه دکتر گفته باید بستری شه و پول زیادی هم میخواد. طوری که باید یه بانک رو بزنم. غزال من با اون... اون نامرد موضوع پدرم رو در میون گذاشتم و اون قول داد پول عمل پدرم رو به من بپردازه. گفت بیا بریم خونه تا به تو بدم فراموش کردم با خودم بیارم. منم حرف اون رو قبول کردم و به خونه اش رفتم اما اون نامردی کرد علاوه بر خودش دو سه نفر دیگه هم اونجا بودن که پا به فرار گذاشتم. بقیه اش رو هم که خودت میدونی.
مرد سرفه ای کرد و نالید و با صدایی گرفته گفت: لیلا ... لیلای من تویی؟
لیلا اشکهایش را پاک کرد و بطرف پدرش رفت او را در بغل گرفت و بوسه باران ساخت و با خنده گفت: چطوری قهرمان؟ آره من لیلای تو ام.حالت خوبه؟
مرد با خنده گفت: آره خوبم کمی آب به من میدی؟
لیلا با بغض گفت: تو جون بخواه.
پارچ آب روی تاقچه بود به او اشاره کردم من میارم. پارچ آب را برداشتم و جلو رفتم از آنچه میدیدم قلبم به درد آمد. پیرمردی با موهای جوگندمی صورتی که معلوم بود تازه اصلاح شده چشمانی متورم و نیمه باز. بر اثر بیماری چانه اش به سمتی دیگر کج شده بود. لیلا لیوانی را آب کرد و با مهربانی و علاقه بیش از حدش پدر را بلند کرد و لیوان آب را به دهان او نزدیک ساخت و قرصهایش را داد. پیرمرد آهی کشید و گفت: بوی غریبه میاد لیلا جون کسی اینجاست؟
لیلا دستی بر سر پدرش کشید و با اشاره به من فهماند که نابیناست و نمیتونه تو رو ببینه گفت:
آره پدر مهمون داریم یکی از دوستام اومده دیدنت.
پدرش سرفه ای کرد و گفت: خوش اومدی دخترم صفا آوردی مهمون حبیب خداست.
با بغض سلامی کردم و دستش را در دست گرفتم. پیرمرد آرام چشمهایش را باز و بسته کرد و به خواب رفت .لیلا به من اشاره کرد و گفت: اثر قرصهاست مسکن اند. کمتر احساس درد میکنه.
وارد اتاق دیگری شدیم گفتم: بیمارش چیه؟
گفت: یه غده تو سرش داره که رو به رشده دکتر گفته باید زود عمل بشه تا بزرگ نشه.
دستی بر موهای براق لیلا کشیدم و گفتم: خدا رحیمه خودش کمک میکنه.
گفت: آره امیدم به خداست فقط اونه که میتونه کمکم کنه. غزال خوش بحالت پدر نداری و شاهد زجر کشیدن و آب شدنش نیستی. بخدا قسم هر بار میبینمش از خودم بدم میاد که چرا نمیتونم براش کاری کنم. اما خب لااقل زنده اس و سایه اش بالای سرمه کسی جرات حرف زدن پشت سرم رو نداره. فوقش میگن پدرش مریضه. دلم نمیخواد پدرم رو مثل مادرم از دست بدم. اونوقت دیگه دربدر و ذلیل میشم.
من آرام گریه میکردم. کسی بود بدبخت تر از من بدبخت تر از طوبی منتهی هر کس به نوبه خودش. لیلا که مرا غمگین دید دست زیر لباسش کرد و چیزی بیرون آورد. چشمم به کیف مشکی و براقی افتاد. در کیف را باز کرد مقدار زیادی پول بیرون آورد. بهت زده به او خیره شدم او که مرا چنین متحیر دید زیر خنده زد و گفت: حقش بود کثافت نامرد بیشعور.
با لکنت زبان گفتم:تو ... تو تو اون موقعیت خطرناک دزدی کردی؟ آره؟ تو داشتی اونجا دست و پا میزدی چطوری اینکارو کردی؟
لبخندی زد و گفت: ما اینیم دیگه.
بادی در غبغب انداخت و لبخندی زد. گریه و غم را فراموش کردم و به خنده افتادم او نیز میخندید و کیف را بالا و پایین می انداخت. از زرنگی او حیران مانده بودم. وقتی بیاد آوردم که چطور سعی میکرد خود را مثل موش از دست گربه ای خونخوار نجات دهد خنده ام گرفت. واقعا لیلا را نمیشود به آسانی شناخت یعنی غیرممکن بود. لیلا عکس پسر را نشانم داد عکس درون کیف بود.نگاهی کردم و سوتی زدم و گفتم: بدم نبوده.
لیلا روی عکس محکم زد و گفت: خاک بر سرش نامرد عوضی اونوقت میگفت از پدرت هم مراقبت میکنم چقدر من ساده و بدبخت بودم که با اینهمه زرنگی گول چنین آدمی رو خوردم.راست میگی هیچکس به ما محل سگ نمیذاره.
کم کم احساس کردم از جیب بری بدم نمی آید. کارهای لیلا مرا وسوسه میکرد.
ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.