غزال(قسمت17)

26 مرداد 1395   fereshteh akhavan   مطالب و مقالات, قصه شب   0 نظر   465 بازدید   |


غزال(قسمت17)


کم کم احساس کردم از جیب بری بدم نمی آید. کارهای لیلا مرا وسوسه میکرد. رو به او کردم و گفتم:
لیلا به منم نشون میدی چطوری اینکارو بکنم؟
لیلا قیافه حق بجانبی به خود گرفت و گفت:حالا ببینیم چی میشه شاید... نمیدونم آخه وقتم پره.
از این حرفش ضربه محکمی بر پشت او نواختم که آه از نهادش برخاست و با خنده گفت: شاگرد که استادش رو نمیزنه.
به او گفتم: تو از کجا جیب زنی رو یاد گرفتی؟
خندید و گفت: از جیب بابا.
هر دو زیر خنده زدیم. در حال گفتگو بودیم که صدای سرفه پی در پی پدر لیلا او را هراسان از جا بلند کرد با تمام قوا دوید طوری که شانه اش به در اصابت کرد و در صدایی داد. لیلا از درد چشمهایش را روی هم گذاشت دست بر شانه اش کشید اما درد خود را فراموش کرد و به سمت اتاق پدرش روانه گشت. این همه علاقه و محبت هرگز ذره ای در وجود من نبود. چطور از یک پدر علیل، نابینا و از پا افتاده بدون کوچکترین کمکی مانند یک مادر که از نوزاد خود پرستاری و مراقبت میکرد.
اما من چه ؟ ...آهی کشیدم نزد لیلا رفتم لیلا سر پدرش را روی زانوی خود گذاشته بود و نوازش میکرد. مرد هم چشم از چهره لیلا برنمیداشت. با دیدن این منظره اشکم جاری گشت. انگار در دل آرزو میکردم ای کاش برای یکبار هم که میشد میتوانست صورت مهربان دخترش را ببیند. پشت به آنها ایستادم و چشم به حیاط دوختم. صدای گرفته و غمزده پدر لیلا بلند شد سینه اش خس خس میکرد، او پرسید: لیلا جون دوستت رفت؟
لیلا لبخندی بر او زد و گفت: نه پدرجون اون همینجاست.
پدرش سرفه ای کرد و گفت: کجاست بگو بیاد من ببینمش.
با این حرف برگشتم به سمت پدر لیلا رفتم نشستم و به چهره زرد و استخوانی اش نگریستم با بغض گفتم: بله عموجان من اینجا هستم.
لبخندی زد دهانش کف کرده بود. لیلا با قاشق جرعه ای آب به او نوشاند. پدرش آب را مزه مزه کرد. بدنبال دستم میگشت دستم را در دست او گذاشتم با خوشحالی بیش از حد گفت: میدونی دخترم لیلا خیلی خوبه من نمیدونم وقتی خوب شدم چطور باید زحمات اون رو جبران کنم.
بعد آهی کشید و ادامه داد: اون رو تنها نذار قول میدی آره؟
لیلا نگاه پردردش را به من کرد و به زور لبخندی زد. دست پدر لیلا را نوازش دادم و گفتم: حتما عموجان حتما.
لیلا با مهربانی و روی گشاده رو به پدر کرد و گفت: پدرجون ما دیگه باید بریم کاری نداری؟هان؟
پدرش در میان درد لبخند تلخی زد و گفت: نه دختر خوبم فقط مراقب خودت باش، برید به سلامت از شرکت هم که اومدی برام کمی انار بخر بدجوری هوس کردم.
لیلا دست روی دو چشمش گذاشت خم شد و گونه های پدرش را بوسه باران کرد و عزم رفتن کردیم. در بین راه حرفی نزدیم من از خودم خیلی بدم آمده بود چرا که با سوالهای بی ربط در مورد زندگی لیلا او را شرمنده کرده بودم. دیگر لیلا آن لیلای مغرور و خودخواه نبود. شانه هایش سنگین حرکت میکرد. نگاهی بر صورت پر از دردش کردم.. لیلا نگاهی بر من افکند و لب به سخن گشود و گفت:
پدرم کارگر کارخانه بلورسازی بود یه روز که از محل کارش عازم خونه بود با اتوموبیلی تصادف میکنه راننده هم که حال پدر رو وخیم میبینه از اونجا فرار میکنه. از اون موقع تابحال پدر تو خونه زمین گیر شده و سکوت اختیار کرد. دلم میخواست زار و زار بگریم. اما باید او را دلداری میدادم لبخندی مصنوعی زدم و دست بر شانه او گذاشتم و گفتم: لیلا جون غصه نخور خدا بزرگه، قسمت پدرت این بوده عزیزم.
من تو طوبی هر کدوم سهمی از این دنیا داریم و سهم ما هم جز درد و غم چیز دیگه ای نیست. بخدا قسم لیلا جون اول فکر میکردم بین اینهمه آدم که در کره زمین زندگی میکنن من از همه اونها بدبخترم و من هستم که این بلا و آوارگی سرم میاد اما ... اما
بغض راه گلویم را گرفت و با زحمت ادامه دادم: با دیدن تو با آوارگی طوبی غم خودم رو فراموش کردم متوجه شدم که ای داد و بیداد بدبخت تر از من هم وجود داره.
دو قطره اشک از چشمانم سرازیر شد. لیلا مرا در آغوش گرفت طوری که عابران رهگذر ما را نگاه میکردند ،اشکم را پاک کرد و گفت: ای بابا مثلا میخواستی منو دلداری بدی؟ خودت که بیشتر به همدردی احتیاج داری یکی میخواد خودت رو دلداری بده.
سرش را پایین انداخت و زیر لب این بیت شعر را زمزمه کرد:
دل بی غم در این دنیا نباشد...اگر باشد بنی آدم نباشد
از شنیدن این شعر تازه بیاد آوردم این من بودم که میخواستم لیلا را از آن حال و هوا بیرون بیاورم، لبخندی با هم رد و بدل کردیم لیلا رو به من کرد و گفت: بیا بریم یه چیزی بخوریم. بعد هم بریم شرکت که دیرمون شده.
هاج و واج او را نگریستم او از چه چیزی صحبت میکرد. لیلا که تعجب و حیرت مرا دید ضربه ای به پشتم نواخت. بر خلاف دستهای ظریفش ضربه سنگین بود. او گفت: بخدا خیلی کودن و خنگ تشریف داری بابا منظورم... در پی روزی رفتنه.
به جیش اشاره کرد. تازه متوجه شده بودم که به گفته پدرش کلمه شرکت را به زبان آورده.
چهره ام را درهم کردم و گفتم: مگه قرار نبود به من هم یاد بدی؟
خنده کنان خبردار ایستاد و گفت: چشم جناب سرهنگ اطاعت.
منهم قیافه جدی و خشکی به خود گرفتم صاف ایستادم و صدایم را سنگین کردم و گفتم: راحت باش.
لیلا ابرویی بالا انداخت و خنده کنان به رستوران همیشگی رفتیم. مدیر رستوران با دیدن ما خوشحال شد لبخندی بر لب آورد و گفت: حتما غذای همیشگی؟
لبخندی زدیم و او سفارش غذا داد. هر چند که این وظیفه گارسون بود اما مدیر رستوران خودش دستور غذا را میداد به گفته خودش ما از بهترین مشتریهای او هستیم. بعد از صرف غذا لیلا کمی از فوت و فن جیب بری را نشانم داد اما من به خوبی نمیتوانستم یاد بگیرم. عصبی بلند شد و رستوران را ترک کرد بدنبال او شتافتم. به او رسیدم و گفتم:تو از من ده دقیقه ای میخوای بانک بزنم. پله پله.
زیرچشمی نگاهم کرد و ادامه دادم: تو تجربه چندین ساله ات را میخوای در یه جلسه تو مغز من فرو کنی؟ آره لیلا؟ اون که فالگیری بود طوبی یه ماه تحمل کرد. چه برسه به جیب بری . آدم فال میگیره دروغ میگه اما اینکار میدونی چه دردسری داره اگه گیر کسی بیفتی اگه طرف داد و بیداد بکنه کارت زاره.
لیلا که حرفهای مرا حمل به حقیقت دانست چهره اش از هم باز شد و گفت: اگه کمی زرنگ باشی مثل آب خوردنه. حالا هم بیا میخوام برای پدر انار بخرم.
بعد از خرید لیلا چیزهای دیگری هم خرید و همه را دست من داد. شانه هایم درد گرفته بود حس کردم وزن آنها بیشتر از وزن خودم است به لیلا اشاره کردم و گفتم: یکبار کمک نکنی.
لیلا بی تفاوت گفت: چشمات رو تیز کن.
لیلا از من دور شد و در ازدحام جمعیت او را زیر نظر گرفتم. او کجا میرفت در این شلوغی اصلا به فکر من نبود. من نیز بخاطر کوهی از خرید کمرم درد گرفته بود. ناگهان جیغ خفیفی زدم دست لیلا را دیدم که داخل جیب مردی رفت و مثل برق بطرف من برگشت. با چشمانی از حدقه بیرون آمده و دهانی باز او را نگریستم. پولهای کیف را خارج ساخت و کیف را به گوشه ای پرتاب کرد. از کار او خریدها را روی زمین رها کردم و کیف را برداشتم نگاهی درون آن انداختم.
یک سری مدارک و کارت بود.عکس دو بچه و یک خانم نظرم را جلب کرد رو به او کردم و با عصبانیت گفتم: احمق چکار میکنی؟ چرا کیف رو دور میندازی؟ ببین ... ببین تمام مدارکش این توئه.
لیلا اینبار متعجب مرا نگریست و گفت: خب باشه به چه درد ما میخوره؟
گفتم: شاید این مدارک برای او ضروری و حیاتی باشه. چطور اینکارو کردی؟ به همین سادگی پولها رو برمیداری و گور بابای طرف.
لیلا که حوصله اش از حرفهای من سر رفته بود چشمهایش را تنگ کرد و گفت: تو اصلا معلومه چته؟ مثل این موج گرفته ها میمونی. گاهی خوبی و گاهی غیرقابل تحمل میشی.
با خشونت کیف را از دستم گرفت و در جوب آب انداخت و بسته های خرید را برداشت و براه افتاد. قدمهایم را تند کردم به او رسیدم دستم را دراز کردم تا کمکش نمایم اما دستش را عقب کشید و از من رو برگرداند. از کارش دلخور شدم با ناراحتی گفتم:
ببین لیلا خب دلم میسوزه دست خودم نیست. باور کن به جان خودت که میخوام دنیا نباشه و از صمیم قلب دوستت دارم راست میگم.
لیلا کمی چهره اش از هم باز شد. خم شدم و چند تا از بسته ها را از او گرفتم و براه افتادیم. لیلا سکوت را شکست و گفت: وقتی کسی نیست دلش برات بسوزه؟
آهی کشید و ادامه داد: وقتی کسی نیست گوش به دردت بده و از غمت کم کنه؟ دستت رو بگیره و از زمین بلندت کنه؟ چطور دلم براشون بسوزه؟ مگه اونها وقتی که تو خوشی و لذت غوطه ور هستن به فکر ما بیچاره ها میفتن؟ نه ... نه غزال جون این زمونه زمونه زور و ستمه هر کس زرنگ تر باشه گلیم خودش رو از آب بیرون میکشه هر کسی هم مثل تو نازک نارنجی باشه تا دنیا برقراره خودش و هفت پشتش بیرحمانه زیر پای زورگوها میمیره. بخدا قسم غزال چند ساله من پدر رو مثل یه بچه تر و خشک میکنم با دردش میسازم با ناله هاش گریه میکنم و با دردش هزار بار میمیرم و زنده میشم اما یاد ندارم کسی در خونه ما رو بزنه و بگه کمک نمیخوای؟ یا حداقل دلداریم بده غزال چی میگی؟ بخدا خیلی دلت خوشه.
به سنگ فرش پیاده رو خیره شدم و به حرفهای لیلا فکر کردم.
اصلا میلی به برخاستن نداشتم پتو را روی سرم کشیدم. طوبی پتو را به شدت کنار کشید و با صدای بلند گفت: د بلند شو بچه جون جامون رو میگیرن پاشو ما که شانس نداریم خیلی گرگه بلند شو با تو هستم.
لگدی نثارم کرد با بی میلی بلند شدم صورتم را شستم صبحانه نخورده راهی میدان آزادی شدیم. زیاد با خانه فاصله نداشت برای همین خاطر زود رسیدیم طوبی فریادی کشید با اشاره به من گفت: نگاه کن... نگاه کن مارمولک سر و کله اش پیدا شده.
من که میدانستم قضیه از چه قراره گفتم: بابا ولش کن چکارش داری؟ بذار اونم نونی برای زن و بچه اش ببره.
حیران و عصبی نگاهم کرد و گفت: آخه دیوونه تا اون مونده کسی پیش من و تو نمیاد. مردم هم عقل دارن اون از روی کتاب فال میگیره نه مثل من و تو از کف دستشون. دنیا ترقی کرده مردم هم عقلشون نمیرسه. در صورتی که هر دو یکی هستند و میدونند دارند خودشون رو گول میزنند.
از قرار معلوم آن مرد میخواست هر طور شده قلمروی طوبی را به چنگ بیاورد. طوبی هم بیکار نمیماند و با او ستیز میکرد. با عجله و خشم به مرد رسید آستینهایش را بالا زد و حالت تهاجم گرفت. مرد که برای زنی فال میگرفت یک چشمش روی کتاب و دیگری به زن بود میگفت در روزهای آینده خبر خوبی به تو میرسد مسافری از دور نزد تو می آید زن هم گویا مسافری در غربت داشت ذوق زده پولش را با میل و رغبت به مرد داد و دور شد.
مرد با صورتی نامرتب و موهای ژولیده لباسش نه زیاد نو بود و نه زیاد کهنه. رو به طوبی کرد و گفت: هان چیه؟ دوباره سر و کله ت پیدا شد. برو برو بذار به کاسبیمون برسیم. برو جانم برو.
طوبی ناگهان زیر کتاب و طاسهایش زد و یقه مرد را چسبید... تاسها هر کدام تلو تلو خوران به جای افتادن مرد فریاد زد:
حیف که زنی و نمیتونم دست روت بلند کنم وگرنه چنان توی صورتت میزدم که دهنت با خون یکی شه. زن خجالت بکش حیا کن و شرم کن آخه مردی گفتن زنی گفتن.
طوبی که به لباس مرد آویزان شده بود و مانند یک حیوان درنده نگاهش میکرد و ناسزا میگفت را به زور از او جدا ساختم. طوبی نفس نفس میزد رنگش پریده بود و لبانش کبود شده بود رو به مرد کرد و گفت: زود گورت را از اینجا گم کن وگرنه بلایی سرت میارم که مرغان آسمون به حالت گریه کنن فهمیدی مردک عوضی؟
مرد زیر لب غرید و رو به من کرد و گفت: خانم شما شاهد باشید که چه حرفهایی به من میزنه من هنوز احترامش رو نگه داشتم اما داره کم کم اون روی سگ منو بالا میاره.
دورتا دور ما جمعیتی فرا گرفته بود. طوبی به اطراف نگریست فریاد زد: چه مرگتونه به ما زل زدید؟ برید گورتون رو گم کنید مگه کار و زندگی ندارید که به ما خیره شدید؟
با عکس العمل طوبی کم کم مردم دور شدند و هر کس روانه کار و زندگی خودش شد. به طوبی گفتم: برو شاید من مرد را راضی کردم از اینجا به جای دیگه ای بره.
او نیز حرفم را قبول کرد و ما را تنها گذاشت. وقتی تنها شدیم رو به مرد کردم و گفتم: آقا شما که اینقدر خوب و با گذشت هستی چرا یه جای دیگه برای خودت پیدا نمیکنی؟ اونم حق داره چند ساله اینجا کار میکنه!
مرد نگاه تندی به من کرد و گفت: روزی دست خداست اینجا و اونجا نداره.
گفتم: خب حق با شماست شما برید جای دیگه به قول خودتون فرقی نداره و روزی دهنده اون بالای سریه.
خیره نگاهم کرد و کتابش را مرتب نمود و بلند شد و تاسهایش را از روی زمین برداشت و نشست سرجایش و گفت: میدونی چیه اون زن پررو و گستاخیه میخواد زور بگه.
به میدان آزادی نگاه کرد و گفت: اینجا رو که نخریده؟ مال باباش هم که نیست، من هم نمیرم. اون کار خودش رو بکنه من کار خودم رو. مشتری پیش هر کدوم اومد اومده نباید بهم حسادت کنیم. میل که با من نیست دستشون رو هم بزور نمیکشم بگم تو رو خدا بیاید فالتون رو بگیرم. اون هم زیاد سخت میگیره.
فایده ای نداشت اون سر حرفهای خودش پایبند بود. حرفهای منهم کوچکترین تغییری در تصمیم گیری او نداشت. به سمت طوبی رفتم و با اشاره سر به او فهماندم بی فایده است. طوبی خودش را میخورد برای اینکه کمی او را آرام سازم گفتم: خب تو کار خودت رو بکن چیکار به اون داری هر کس که دلش بخواد پیش تو میاد. هان امتحان کن.
تا ظهر من و طوبی بیکار نشسته بودیم هر کس فال میخواست بگیره پیش اون میرفت اون هم از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید. طوبی دست بر زیر چانه زده بود و او را با حسرت نگاه میکرد. من نیز دست کمی از او نداشتم طوبی راست میگفت تا کتاب و طاس و چرب زبانی او مانده بود کسی پیش ما نمی آمد. گرسنه شده بودیم دست خالی بلند شدیم و به سمت خانه براه افتادیم. طوبی حرفی نمیزد.. غرق در افکار خود بود نهار را آماده ساختم اما طوبی به غذا لب نزد به نقطه ای خیره شده بود. گاهی با خود میگفت چه کنم و دوباره به فکر فرو میرفت زانوی غم بغل گرفته بود سری تکان داد رو به من کرد و گفت:باید کاری کنیم.
حیرت زده به او چشم دوختم و گفتم: چه کاری؟
گفت: اون رو باید از اونجا دور کنیم وگرنه دخل هر دو خالی میشه و پول کرایه خونه رو نمیتونیم بدیم و صاحب خونه ما رو میندازه بیرون. خودت امروز دیدی که یک نفر هم پیش ما نیومد.
حرفش را تصدیق کردم و هر دو در فکر فرو رفتیم. قرار شد طوبی او را تهدید کاری کند که او از آنجا بلند شود. فردا عازم رفتن شدیم مرد زودتر از ما آمده بود طوبی به سمت او قدم برداشت. از خشم دندانهایش را بهم میفشرد و صورتش گل انداخته بود. روبروی مرد ایستاد مرد با تمسخر نگاهی به سرتاپای او انداخت و گفت: میخوای فالت رو بگیرم؟
طوبی چشمانش را باریک کرد و گفت: بذار من فالت تو رو بگیرم. فالت میگه باید هر چه زودتر گورت رو گم کنی و از اینجا بری وگرنه کشته خواهی شد.
مرد خنده بلندی کرد و گفت: برو بابا اول صبحی حال داری.
طوبی رو کفش مرد با پا محکم کوبید. آه از نهاد مرد برخاست. مرد مشتش را گره ساخت و در هوا چرخاند و بر صورت طوبی کوبید. هر دو به جان هم افتادند صدای فحش و ناسزایشان مردم را دور خود جمع کرد از ازدحام جمعیت خود را عقب کشیدم. صدای آژیر آمد بعد از مدت کوتاهی دو مامور دوان دوان خود را به آنجا رساندند فریاد زدم طوبی فرار کن اما بر اثر سر و صدا و ازدحام جمعیت او متوجه نشد. مامورها به وسط جمعیت خزیدند لحظه ای بعد طوبی را با آن مرد دستبند زده همراه خود بردند.
طوبی از پشت سر نگاهی بر من کرد و لبخندی زد. به سمت او گام برداشتم اما او با نگاهش به من فهماند همان جا بایستم و داخل ماشین رفت. صدای آژیر بلند شد و از دید همگان محو شد. قدرت حرکت نداشتم مثل مرده ها سرجای خود میخکوب شدم باورم نمیشد اصلا باورم نمیشد آنها طوبی را با خود بردند. طوبای من خانه من پناه و امنیت من را با خود بردند.
اشک از چشمانم سرازیر شد.. سر به زیر انداختم و خانه لیلا را در پیش گرفتم باید به او میگفتم چه بلایی سرمان آمده است. لیلا حیران و ناباورانه مرا نگریست با دهان باز و چشمان گرد شده گفت: طوبی طوبی رو با خودشون بردند وای خدای بزرگ. اون رو کجا بردن؟ شانه هایم را به نشانه نمیدانم بالا انداختم. او نیز گریست زیرا طوبی مهران و با محبت معلوم نبود چه مجازاتی در انتظارش بود.
من و لیلا هم کاری نمیتوانستیم بکنیم زیرا هر دو مثل او بودیم از همه مهمتر لیلا. صاحبخانه وقتی موضوع طوبی را فهمید گفت من خانه به یک دختر تنها و مجرد نمیدم. پول مرا پس فرستاد، مانده بودم چه کنم.تا اینکه لیلا از من خواست نزد او بروم و پیش او زندگی کنم اما خرج خودم را خودم در بیاورم. به هر حال من سرپناهی میخواستم تا در آرامش و امنیت و دور از گزند بلاها به سر ببرم. هر طوری که بود فوت و فن جیب زدن را یاد گرفتم و قرار شد برای امتحان یکبار اینکار را انجام دهم اما در دل احساس بدی داشتم ترس و لرز تمام وجودم را در بر گرفته بود.
حاضر بودم بمیرم اما دست به اینکار نزنم اما خوب چاره ای نداشتم باید میساختم تا ببینم زمانه چه میکند. روزبه روز حال پدر لیلا بدتر میشد او نگران و عصبی گاهی خودش را میزد و گاهی تا مرز جنون کشیده میشد. آنقدر گریه میکرد که چشمانش مثل یک کاسه خون میشد. دلداری و غمخواری من هم کاری از پیش نمیبرد بلکه بدتر میشد او بر سرم فریاد میکشید و میخواست دست از این حرفها بردارم. بوی غم و درد و بیماری بر بند بند این خانه سایه افکنده بود. لیلا مثل پروانه گرد وجود پدر میچرخید زیر او لگن میگذاشت به او غذا میداد چانه پدرش که بر اثر بیماری کج شده بود باعث میشد مقداری غذا روی لباس و صورتش بریزد. لیلا با تمام وجود سرشار از عشق و علاقه انگار که به یک نوزاد آب قند میدهد او را تمیز میکرد و نوازش مینمود. اینهمه محبت و ایثار و فداکاری در وجود لیلا بود و من نمیدانستم.
دیگر از غرور و خودخواهی یکدندگی لیلا اثری نبود . خجالت و سرافکندگی و شرمنده بودن در نگاهش موج میزد. منکه این حالت را از وجود خود میدانستم او را تنها گذاشتم تا با خیال راحت کارش را انجام دهد و به خوبی از پدرش مراقبت نماید. سرفه های شدید و ناله ها و خس خس سینه اش قلبم را میفشرد و سرم به شدت درد میکرد. لیلا روزبروز نحیف تر و رنجورتر میشد با کوچکترین حرفی از جانب من به گریه می افتاد. دلخوری از من یک بهانه برای خالی کردن عقده هایش بود. منکه این را به خوبی میدانستم حرفهایش را به دل نمیگرفتم و به جان میخریدم. هوا کاملا ابری و مه گرفته بود خود را سرگرم کتاب شعری کرده بودم غرق در شعر شاعر بودم ناخودآگاه زیر لب زمزمه کردم:
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
آتش تلخ چشمه عشق به چشمان توام میسوزد... ناگهان صدای جیغ لیلا مرا هراسان از از جا بلند کرد به سمت اتاق دویدم لیلا گریان بر سرش میزد و ناله سر میداد... با بغض و صدایی که به زور در می آمد گفتم: چی شده؟
گفت: حال پدر بده تو رو خدا زود برو دکتر خبر کن... برو غزال تو رو خدا برو...
ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.