غزال(قسمت19)

15 شهریور 1395   fereshteh akhavan   مطالب و مقالات, قصه شب   0 نظر   601 بازدید   |


غزال(قسمت19)


صبح زودتر از لیلا از خواب بلند شدم. بساط صبحانه را سریع آماده کردم چون اگر صبحانه ای در کار نبود لیلا گرسنه خانه را ترک میکرد. آن وقت به سراغ لیلا رفتم چهره خسته اش در خواب چه مظلوم و زیبا بود و زیباییش را دوچندان میکرد. موهای بافته شده اش از روی بالش بر فرش افتاده بود. دستم را دراز کردم تا او را بیدار سازم اما دلم نیامد و گذاشتم چند ساعتی استراحت نماید. ساعت 10 بود که لیلا از خواب بیدار شد حیران به ساعتش نگاه کرد فریاد زد: خدای من.
رو به من کرد و با نگاه تندی گفت: میدونی ساعت چنده؟ خاک بر سرم.
روی سرش زد دست او را گرفتم و نشاندم. سفره را پهن نمودم و چای برای او و خود ریختم. حیران مرا نگاه کرد از خونسردی من صورتش گل انداخت و گفت: چه راحت نشسته بلند شو الان چه وقت صبحانه خوردنه.
برای اولین بار چنان نگاه غضب آلودی بر او کردم که استکان چای را جلو کشید و بدون کوچکترین حرفی صبحانه اش را خورد. اما هر لقمه ای که برمیداشت در دنیای دیگر غوطه ور بود. ناگهان از جا پرید جیغی زد طوری که از ترس لقمه ای که بر دهان داشتم بر گلویم نشست و مرا به سرفه انداخت دوان دوان به سمت آشپزخانه رفت و برایم لیوانی آب آورد از بس سرفه کردم حالت حال بهم خوردگی به من دست داد و نفس کشیدن برایم دشوار شد. یک آن حس کردم الان خفه میشوم. لیوان آب را از دست او قاپیدم و بالا کشیدم تک سرفه ای کردم و خیره او را نگریستم. لیلا نفس راحتی کشید.
بر سرش فریاد زدم: دیوونه احمق این کارها چیه که از تو سر میزنه نزدیک بود منو به کشتن بدی. مرگ رو جلوی دیدگانم حس کردم. مردن چه سخت و دشواره منی که آرزوی مرگ می کردم از خواسته خود پشیمون شدم.
لیلا وحشت زده مرا نگریست و گفت: ببخشید معذرت میخوام آخه...
سرش را پایین انداخت و ساکت شد با مهربانی گفتم: آخه چی؟ حرفت رو بزن.
با لبه استکان بازی کرد. دستم را روی دستش کشیدم از برخورد بدم از او عذر خواستم. لقمه ای نان و پنیر گرفت و آرام بر دهان گذاشت و با دهان پر شروع به صحبت کرد: غزال ما فردا باید بریم بیمارستان و پدر رو به خونه بیاریم پول هم که جور نشد خودت بهتر میدونی به هر دری زدیم فایده ای نداشت. من مغازه ای رو میشناسم که فروشنده اش دختر زیاد زرنگ و باهوشی نیست. میشه سرگرمش کرد.
لقمه ای را که برای خودم گرفته بودم با این حرف داخل سفره گذاشتم اخمی کردم و گفتم: منظورت چیه؟
لقمه ای دیگر گرفت جرعه ای چای نوشید و ادامه داد: من مجبورم اینکارو بکنم تو اون رو سرگرم کن من پولها رو برمیدارم و میریم سر اون خیلی شلوغه مردم زیاد از اون خرید میکنن.
با شنیدن این حرف تا بناگوش سرخ شدم و گفتم: میدونی میخوای چکار بکنی؟
با سر گفت: آره میدونم تو فقط اون رو سرگرم کن بقیه اش رو به خودم واگذار کن.
در چشمانم خیره شد دوباره همان غم بزرگ بر چهره اش نشست درمانده گفت: غزال جون تو میتونی اینکارو نکنی و ...
میان حرفش دویدم و گفتم: نه من هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم فقط بگو چکار کنم.
دست از صبحانه خوردن برداشت و گفت: تو اون رو صدا بزن و قیمت لباسها رو از اون بپرس سعی کن لباسها رو این رو و اون رو کنی. اون روی تو حساس میشه و تو رو زیر نظر میگیره و اون وقت من شروع میکنم. ولی باید خیلی معمولی و خونسرد برخورد کنی تا شک نکنن.
سرم را تکان دادم و گفتم: باشه اما تو هم مواظب باش.
از این حرفم خنده ای کرد و گفت: تو نگران من نباش.غزال مجبور هستیم اینکارو بکنیم وگرنه دوست نداشتم تو توی دردسر بیفتی باور کن.
سریع بلند شدیم تا خود را برای رفتن آماده کنیم به گفته لیلا بهترین لباسهایمان را بر تن کردیم زیرا آنجا افراد پولدار خرید میکردند.
داخل مغازه شدیم مغازه زیاد شلوغ نبود برای خلوت شدن مغازه کمی لباسها را بر انداز کردیم گاهی قیمتی می پرسیدیم. تا اینکه جز من و لیلا کسی در مغازه بعنوان مشتری نبود. لیلا اشاره ای به من کرد من فروشنده را صدا کردم. دختر با خوشرویی با کفشهای پاشنه بلندش به سمت من آمد صدای تق تق کفشهایش روحم را می آزرد.
نزد من رسید به چشمانم نگاه کرد و لبخندی زد و گفت: بفرمایید.
گفتم: قیمت این لباس چنده؟
لیلا را دیدم خودش را به گاوصندوق رساند. دختر لباس را پایین آورد و دست من داد و گفت: برای شما قابلی نداره.
ناگهان صدای آژیر به صدا در آمد دختر فریاد زد دزد دزد دزد کمک کنید. لیلا مثل برق خودش را به در مغازه رساند فریاد زد غزال بدو فرار کن من نیز خواستم بگریزم اما دختر خودش را جلویم سد کرد و مرا به شدت محکم گرفت. از او ناتوان تر بودم که با او مقابله کنم لیلا خودش را به من رساند با لگد پی در پی به پای او زد دختر از درد ناله اش به هوا برخاست. لیلا دستم را گرفت و هر دو از مغازه بیرون آمدیم.صدای آژیر هنوز می آمد با تمام قوا می دویدیم تا اینکه صدایی ما را وادار به ایستادن کرد.
پشت سرمان را نگاه کردیم دو مامور ما را تعقیب می کردند و فاصله شان هر لحظه به ما نزدیکتر میشد لیلا با سرعت تمام میدوید از جوی آب کوچک و باریکی رد شدم. لیلا ناگهان جیغی زد و بر زمین افتاد. حیرت زده نگاهش کردم صدای مامور را شنیدم ایست ایست وگرنه شلیک میکنم لیلا رو به من کرد و با التماس گفت: برو غزال برو. من میتونم از خودم دفاع کنم برو دیگه واینسا. دستش را کشیدم اما او مقاومت کرد و گفت: الان میرسن دِ برو دیگه.
اشکم سرازیر شد و گفتم: نمیتونم ما با هم اومدیم با هم از اینجا میریم.
گریان التماس کرد و گفت: تو رو خدا برو پدر به یکی از ما احتیاج داره برو دیگه.
گفتم: خب من میمونم تو برو.
گفت: من ... من.
اشاره به پایش کرد و گفت: من با این پا نمیتونم برو دیگه.
قوطی شیر خشک خالی کنارش بود برداشت و به سمت من انداخت صدای مامور را شنیدم که گفت: دیگه راه فرار نداری.
لیلا گریان گفت: تو رو به جون نغمه تو رو به جون لیلا برو
ناگزیر براه افتادم. با پای لرزان میدویدم برگشتم برای آخرین بار لیلا را نگاه کردم گوشه ای خود را مخفی ساختم. دو مامور نفس نفس زنان بالای سر لیلا ایستادند او را بلند کردند و دستبند به دستش زدند و او را لنگ لنگان همراه خود بردند.
توی سرم دو دستی زدم و های های گریستم...حال جواب پدر لیلا را چه بدهم اگر از من سراغ لیلا را گرفت در جواب او چه بگویم. نمیتوانستم بخود بقبولانم که لیلا زرنگ و باهوش را بخ همین آسانی گرفتند و بردند. لعنت بر این دنیای فانی اگر لیلا پول مخارج بیمارستان پدرش رو داشت هرگز این اتفاق نمی افتاد. خدای من چرا اینقدر سنگدل هستی او از تو یاری و مدد خواست او به تو پناه آورده بود طلب حمایت و کمک کرد اما تو بجای گره گشایی مشکلش مشکلی بس بزرگ به او هدیه دادی. مگر او همیشه در همه حال اسم تو را بر لب نداشت مگر همیشه نمی گفت خدا بزرگ است. آه خدایا گله و شکایتی ندارم اما او سزاوار این مصیبت نبود.او تمام اینکارها را بخاطر پدرش میکرد حالا پدرش بدون او چه میتوانست بکند. ذلیل و از کار افتاده مانند یک مرده چگونه تامین معاش میکرد. بخود اشاره کردم با انگشت سبابه به سینه ام زدم و گفتم حالا من بدرک به جهنم فکر او را نکردی من نمیتوانم کارهایی که او برای پدرش میکرد به نحو احسن انجام بدهم. نمیتوانم محبت خالصانه ام را نثارش کنم زیرا مهر پدری ندیدم تا بدانم چگونه باید در مقابل محبت پدری محبت کرد. پدر لیلا در بیمارستان منتظر دیدن لیلاست چگونه به او بگویم لیلا را دستگیر کرده اند. آنهم بخاطر تو. سرم به شدت درد میکرد مسیری را که قبلا با لیلا رفته بودیم تا مغازه را طی کردم. ماشین پلیس همراه چند مامور جلوی در مغازه بود از دور دیدم دختر بیچاره چطور برای مردی که به احتمال زیاد صاحب مغازه بود توضیح میداد. لیلا را درون ماشین کلانتری دیدم چشم از همه برداشتم و او را نظاره کردم سرش پایین بود دستش را بلند کرد و زیر چشمانش کشید او گریه میکرد. با دیدن این منظره قلبم به شدت درد گرفت. قدمی به جلو برداشتم تصمیم خود را گرفتم تا پیش مامور پلیس بروم و خودم را معرفی کنم و بگویم همدست لیلا هستم تا جرم او کمتر شود اما بیاد حرف لیلا افتادم که گفته بود پدرم به یکی از ما احتیاج داره.
دوباره سر جای خود برگشتم ای کاش پای من پیچ می خورد و من در دست آنان اسیر میشدم نه لیلا. اما افسوس این آرمانها خیالی بیش نبود چند دقیقه بعد ماشین پلیس حرکت کرد و لیلا را بجای نامعلومی بردند. همان سرنوشتی که گریبان گیر طوبی شده بود. میرفت تا لیلا را نیز اسیر نماید. سرم را به دیوار سرد تکیه زدم باید چه میکردم؟ بدون لیلا مسیر خانه را تنها برگشتم و وارد خانه شدم خود را روی فرش انداختم و به اطراف خیره شدم هر جا را نگاه میکردم صورت لیلا را میدیدم صدای خنده هایش قلبم رامی آزرد. دیگر لیلایی وجود نداشت بجایی که لیلا همیشه می نشست خیره شدم. بلند شدم آنجا نشستم چشمم کتاب شعرش را دید برداشتم و از هم گشودم زیر لب ناخودآگاه شعری را زمزمه کردم.
قطره ای اشک بر روی کتاب غلطید و کاغذ را مرطوب ساخت چقدر لیلا به شعر علاقه داشت بیاد شعرهای بی سر و ته او افتادم که چیزهایی پشت سر هم ردیف میکرد و میخواند. از خودش تعریف و تمجید میکرد و زمانی که مرا بی تفاوت میدید خودش خودش را تشویق میکرد و میگفت: آفرین آفرین اگر ادامه بدی حتما شاعر بزرگی میشی.
با بیاد آوردن خاطرات او آهی از ته دل کشیدم. نفس سینه ام را با یک بازدم شدید بیرون فرستادم. کتاب شعرش را بستم. رختخواب را پهن کردم و در بسترش دراز کشیدم بالش و پتو بوی او را میداد. بو کشیدم و بوسه باران ساختم. چقدر جای او خالی بود همیشه از پر حرفی او به ستوه می آمدم اما حالا آرزو میکردم ای کاش او الان اینجا بود و مدام حرف میزد.
فردا باید به بیمارستان میرفتم اما چطور؟ هنوز پول فراهم نشده بود میخواستیم غمی از غمهایمان کم کنیم اما دردی بر دردهایمان افزوده شد.حیران مانده بودم از کارهای خدا چرا که همیشه هر جا که میرفتم با هر کس که آشنا میشدم خیلی سریع این صمیمیت از بین میرفت. بیشتر دلم برای طوبی میسوخت هیچگونه اطلاعی از او نداشتم. نغمه و پدر را بیاد فراموشی سپرده بودم. تمام ذهنم را طوبی و لیلا بخود جلب کرده بودند در دل با خود گفتم ای کاش هرگز با لیلا آشنا نشده بودم و یا ای کاش هرگز در مورد او و خانواده اش نمی پرسیدم.اگر من زیاد کنجکاو نمیشدم حالا شاهد این بدبختی و غم نبودم. چشمهایم به شدت درد میکرد گلویم نیز میسوخت. سرم را در بالش او فرو بردم پلکهایم سنگینی کرد و روی هم افتاد.
در خواب مادر را دیدم که لبخند زنان از من می خواست که نزد او بیایم. دوان دوان خود را به او رساندم مادر مرا در آغوش گرفت و زیر گوشم گفت به اندازه تمام دنیا دوستت دارم. بعد خواب نغمه و پدر را دیدم نغمه با آن لباس وصله دارش کنار حوض حیاط نشسته بود و با عروسکش بازی میکرد. پدر را دیدم هراسان مرا دنبال میکرد. کمربند پهن و چرمی اش را در هوا میچرخاند و بر تن من مینواخت. اما به هیچ عنوان احساس درد نمیکردم. مردی را دیدم در بستر دراز کشیده و ناله میکند به چهره او خیره شدم پدر لیلا بود ناگهان از خواب پریدم باید به بیمارستان میرفتم اما چگونه و چطور هنوز بقیه پول فراهم نشده بود.
از همه مهمتر از دیدن روی پدر لیلا خجالت میکشیدم.او حتما اول سراغ لیلا را میگرفت اگر میپرسید در جواب چه باید میگفتم.احساس گرسنگی کردم صدای شکمم مرا زجر میداد اما میل به خوردن نداشتم بدون لیلا خوردن غذا مانند زهر بود زهر هلاهل. بلند شدم برای تجدید خاطرات از خانه بیرون آمدم.عتیقه فروشی ،رستوران، پیاده روها...همه و همه مرا به یاد لیلا می انداخت. اداره پست که لیلا آن را شرکت می گفت. به یاد حرف پدرش می افتادم. میدان آزادی طوبی را جلوی دیدگانم احساس کردم زنی را دیدم مشغول فال گرفتن بود در دل گفتم بیچاره اگر طوبی اینجا بود مگر اجازه میداد تو یک دقیقه اینجا بمانی آهی کشیدم با خود گفتم اگر آن مرد خیره سری نمیکرد حالا هم خودش اینجا بود هم طوبی. تمام خاطرات را در خود در قلبم بلعیدم چند ساعتی را به این روال گذراندم. راه خانه را در پیش گرفتم هوا کم کم تاریک می شد و صبح با چهره زشت و گرفته اش جایش را به شب و سیاهی میداد تاریکی که در آن بدی دیده میشد. کتاب شعر لیلا را برداشتم لبخند تلخی زدم آن را از هم گشودم و زیر لب زمزمه کردم:
کس در غم روزگار جاوید نماند ...ناامید نشو اگر چه امید نماند
شعر را چندبار خواندم. احساس گرسنگی کردم بلند شدم و تکه ای نان برداشتم و به دندان گزیدم. حال و حوصله ای برای درست کردن غذا نداشتم.زیرا لیلا نبود و تنهایی غذا به من مزه نمیداد. وسایل لیلا همچنان روح و جسمم را میخورد و مرا درهم میشکست بلند شدم همه را جمع کردم و داخل کمد گذاشتم و در کمد را محکم بستم و قفل کردم کلیدش را هم زیر فرش نهادم زیرا هر کدام از آنها مرا بیاد لیلا می انداخت. میترسیدم و خوابم نمیبرد از یک جا وحشت از جای دیگر سرما بر من غلبه کرده بود.پتو را دور خود پیچاندم و چشمم را روی هم گذاشتم اما خوابم نمیبرد. به سقف خیره شدم ترک سقف هر روز که میگذشت زیادتر میشد.آسمان غرشی کرد رعد و برقی زد و باران نم نم شروع به باریدن کرد. اما آسمان با غرش عظیم سیل بارانی راه انداخت. بلند شدم خودم را به پشت پنجره رساندم و از داخل محو تماشای باران شدم از اتاق بیرون آمدم خود را به محوطه حیاط رساندم و زیر باران ایستادم چقدر لیلا از باران لذت میبرد. قطره های تند و پی در پی باران بر سر و صورتم می بارید. دستهایم را از هم گشودم و با آغوش باز اشکهای آسمان را پذیرفتم. آنقدر زیر باران ایستادم که سرتاپای وجودم را باران فرا گرفت و خیس شدم احساس سرما میکردم به درون خزیدم هنگام راه رفتن قطره های باران از من می چکید. لباسم را عوض کردم آب بینی را با سر آستین پاک ساختم و در بستر خزیدم و دیگر چیزی نفهمیدم.
صبح با خمیازه ای طولانی چشم باز کردم. دستهایم را از هم گشودم و کش و قوسی به اندامم دادم اما با درد مواجه شدم. خواستم بلند شوم اما بند بند وجودم درد میکرد. هر طوری بود بلند شدم دست بر پیشانی ام گذاشتم از ریزش آب بینی ام جلوگیری کردم. عطسه های پی در پی و گلو درد به من فهماند که سرما خورده ام. آنهم بخاطر باران دیشب بلند شدم به سمت یخچال حرکت کردم. در یخچال را با تامل باز کردم و در میان قرصها بدنبال قرص سرماخوردگی و شربت گلو درد گشتم. اما جستجوی من بی ثمر بود. قرصی پیدا نکردم صبحانه نخورده لباس پوشیدم و آماده شدم تا به بیمارستان بروم.
به بیمارستان که رسیدم شلوغ و پر از سر و صدا بود. رو به پرستار بخش کردم و از او خواستم تا اتاق پدر لیلا را نشانم دهد. در همین حین در ورودی با صدای وحشتناکی باز شد و برانکاری نمایان گشت. روی برانکار مردی با سر خونین دراز کشیده بود و جوانی دیگر هراسان با قدمهای تند پرستار و برانکار را دنبال میکرد. زنی چند قدم عقب تر از آنها شیون کنان می آمد. او را وارد بخش اورژانس کردند. دکتر و پرستارها بالای سر او رفتند و شروع به معاینه اش نمودند. در دست زن چماقی بزرگ بود که توجه مرا بخود جلب کرد.جلو رفتم و پرسیدم: چی شده؟
زن گریان گفت: خانم شوهرم از دستم رفت همه اش هم زیر سر پدرمه.
حیران نگاهش کردم و گفتم: چرا پدرت؟
اشکش را با گوشه چادر سرمه ای گلدارش پاک کرد و گفت: من و علی با هم حرفمون شد. او عصبی شد و سیلی به صورت من زد .پدرم که شب منزل ما بود و شاهد مشاجره ما، با همین چماق که علی برای دزدا گذاشته بود فرق سر علی رو شکافت.
از اینکار پدرش حیران ماندم اما بخاطر دلداری دادن زن گفتم: چیزی نیست نگران نباش.
ولی زن همچنان گریه میکرد. اعصابم خرد شده بود بلند شدم. تازه یادم آمد برای چه به بیمارستان آمده ام. به طبقه دوم حرکت کردم پله ها را یکی پس از دیگری طی کردم. شماره اتاقها را با چشم خواندم تا به اتاق 220 رسیدم. ایستادم خود را مرتب نمودم و وارد اتاق شدم اما جز پیرمردی کس دیگری در اتاق نبود. سر در نمی آوردم پدر لیلا که در این اتاق بود. شاید من اشتباهی 230 را 220 شنیده بودم.به اتاق 230 رفتم و سرک کشیدم اما خبری از پدر لیلا نبود.
پرستاری از آنجا می‌گذشت رو به من کرد و گفت: شما دنبال کسی میگردید؟
با عجله گفتم: بله اما نیستند.
متعجب گفت: یعنی چی؟ شاید بیمارستان رو اشتباهی اومدید؟ شاید هم اصلا در این بخش نیستند.
گفتم: نه از اطلاعات پرسیدم گفتن اتاق 220.
پرستار نگاهی به شماره اتاق کرد و گفت اما این 230.
گفتم: بله اونجا هم نبود. من خیال کردم اشتباهی شنیدم برای همین خاطر این اتاق رو هم نگاه کردم.
پرستار گفت: بیمارتون ناراحتیش چی بوده؟اسم و فامیلش چیه؟
گفتم: علی جهان شاهی.
چینی بر پیشانی اش انداخت و گفت: مگه شما نمی دونید؟
گفتم: چی رو؟
گفت: شما با این شخص نسبتی داشتید؟
گفتم: بله اون پدر صمیمی ترین دوستمه مگه چی شده؟
آهی کشید و قیافه اش درهم رفت و گفت: صبور باش و دوستت رو دلداری بده اون دیشب تموم کرد.
با شنیدن این حرف بیهوش بر زمین افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم. زمانی چشم باز کردم که خود را روی تخت بیمارستان دیدم. به اطراف نگریستم. اتاق سرد و بیروح بیمارستان باعث شد از جایم برخیزم اما سرنگی که در دستم بود مجبورم کرد دوباره بخوابم با خود گفتم چرا من اینجا هستم؟ اصلا مگر من مریض یا بیمار بودم؟ دوباره از جایم بلند شدم سرم را از دستم بیرون کشیدم و از اتاق بیرون آمدم.به سمت اطلاعات رفتم گفتم: آقای علی جهان شاهی کجا هستن؟هر چی دنبالشون میگردم نیستند.
پرستار گفت: مرده درسته؟
پرستار نگاهی به من کرد حیران و متعجب گفت: بیماریش چی بوده؟
گفتم: کلیه.
ابروهایش را بالا انداخت و گفت: تو چه نسبتی...
میان حرفش دویدم و گفتم: دوست دخترش هستم.
پرستار نگاهی کرد و با تاسف گفت: دیشب زیر دیالیز جون سپرد. حالا هم سرد خونه ست. به دوستتون اطلاع بدین بیاد با بیمارستان تسویه حساب کنه و جنازه رو تحویل بگیره.
بر سر و روی خود زدم. پس حرفهایی که از زبان آن پرستار شنیده بودم واقعیت داشت. دیشب پدر لیلا فوت کرده بود و لیلا صبح بخاطر دزدی دستگیر شده بود. چه تلاش بی ثمر و بی نتیجه ای! راحت شد. دیگر نه ناله میکرد و نه درد میکشید و نه احساس خجالت و شرمندگی میکرد. با سری افکنده رهسپار خانه شدم. اگر لیلا میفهمید پدرش فوت کرده چکار میکرد؟ حالا چه کسی بر سر قبر عمو گریه میکرد و برایش عزاداری مینمود؟
تنها و بی کس زیر آوارها خاک مدفون میشود. ای کاش دیشب به بیمارستان می آمدیم و از مرگ عمو علی باخبر میشدیم.حالا لیلا در کنارم بود چه سعی و تلاش بی موردی. از اینهمه بلا و بدبختی و زجر به گریه افتادم. اشکهایم تنها چیزی بود که مرا دلداری میداد و تنها تسکین دهنده این قلب زجر کشیده میشد. حالا تکلیف جنازه پدر لیلا چه میشود؟ دیگر فراهم کردن پنجاه هزار تومان بی ثمر بود. آهی کشیدم و به خانه رسیدم اما در جایم خشکم زد. خانه را شلوغ و پر سر و صدا دیدم. از زن همسایه که در رفت و آمد بود جویای احوال شدم گفت: علی آقا فوت کرده و حالا برایش مجلس گرفتند.
ناباورانه گفتم: چه کسی؟
شانه هایش را بالا انداخت و گفت: خب فک و فامیلش نمیدونم.
از این حرف زن خنده ام گرفت و گفتم: فامیلش چه کسی به اونا خبر داده؟
زن اشاره ای به خود کرد و گفت: من من از طریق بیمارستان باخبر شدم. راستی دخترش لیلا کجاست؟ تو از اون خبر نداری؟
با قیافه ای خونسرد گفتم: نه ولی میاد سر و کله اش الانه پیدا میشه.
در این هنگام وانت سبز رنگی جلوی خانه آنها ایستاد و دو مرد سریع دویدن و کیسه های برنج را داخل خانه بردند با خود گفتم ببین زمانی که زنده بود و در خانه درد میکشید برایشان مهم نبود. حالا چه گوسفندی می کشند چه برو بیایی. زمانی که دخترش لیلا خودش را به آب و آتش میزد تا پول عمل او را فراهم کند کجا بودید؟ زمانی که مجبور شده بود جیب این و آن را بزند .آیا او را نهی کردید ما ایرانی ها زمانی که عزیزترین کسمان زنده است زیاد برایش ارزش قائل نیستیم اما زمانی که می‌میرد می‌خواهیم دنیا را برایش خرج کنیم.از قرار معلوم دیگر من نمیتوانستم به آنجا بروم باید برای خود شغلی میافتم و سرپناهی مهیا میکردم.
ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.