غزال(قسمت20)

5 مهر 1395   fereshteh akhavan   مطالب و مقالات, قصه شب   0 نظر   485 بازدید   |


غزال(قسمت20)


فصل5
چیزی مثل برق از ذهنم گذشت. اما نه شاید تا بحال ده نفر را استخدام کرده و عوض و بدل کرده بودند، آخر دو سال از آن زمان میگذشت. پری دیگر مرا فراموش کرده بود... از این فکر خود منصرف شدم اما باید بدنبال سرپناهی میگشتم. به ناچار راهی خانه پری شدم. میدانستم برایم نمیتواند کاری انجام بدهد ولی همین که امشب جایی به من میداد تا شب را بدون هراس به صبح برسانم ممنون و سپاسگزار بودم فردا نیز خدا بزرگ است.
دست روی زنگ گذاشتم و فشردم. منتظر ایستادم بعد از چند لحظه در باز شد دختر بچه ای گفت: بله؟
گفتم:عزیزم میری مامانت رو صدا کنی بیاد دم در؟
دختر مودبانه پرسید: شما؟
گفتم: بگو غزال کارت داره.
گفت: چشم.
از جلوی دیدگانم دور شد. مدت کمی طول کشید پری خانم در آستانه در ظاهر گشت.
سلام کردم متعجب نگاهم کرد و گفت: بفرمایید امری داشتید؟
او مرا بیاد نداشت فراموشم کرده بود.
گفتم: منم غزال فروشنده فروشگاه خورشید.
اخمی کرد و به مغز خود فشار آورد و گفت: متاسفانه بیاد نمی آرم. قیافه تون برام آشناست اما ... اما نمیدونم شما کی هستید.
به او کمک کردم تا مرا بیاد بیاورد و گفتم: فروشگاه خورشید...چند کوچه بالاتر همون مغازه ای که شیشه های خمیده داره.. آقای مرادی که فوت کرد و برادر خانمش سرپرستی مغازه رو به عهده گرفت.
ناگهان لبخندی بر روی لبش نقش بست. مرا در آغوش گرفت و گفت: خدای من چقدر بزرگ شدی! اصلا نشناختمت.
مرا از آغوش خود جدا ساخت و صورتم را نگاه کرد و ادامه داد: نگاه کن.. نگاه کن حق بده تو رو بیاد نیارم. ماشالله برای خودت خانمی شدی خوشگل، متین، بیا تو دم در بده بیا که خیلی با تو حرف دارم.
دست مرا کشید و داخل برد. پری را خوب میشناختم از کسی که خوشش می آید با جان و دل او را میپذیرفت. خوشبختانه من این شانس را پیدا کرده ام. مبلی به من تعارف کرد نشستم. سرتاپای مرا برانداز کرد و گفت: خب چه عجب یاد ما بیچاره فقیرا کردی؟ هان؟ بعد از...
کمکش کردم و گفتم: دو سال...
-آه ... دو سال... چه زود گذشت. آره بعد از دو سال به ما سر زدی. خیلی دنبالت گشتم اما صاحب مغازه گفت از اینجا رفتی از اون آدرست رو خواستم گفت به من نداده. آره دختر جون خب تعریف کن کجا بودی؟چه کردی؟هان؟
گفتم: یادت هست پری خانم قرار شد برای من کار پیدا کنی؟
ابروهایش را گره کرد و گفت: کدوم کار؟
گفتم: پرستار بچه های دوستت؟
لبخندی زد و گفت: آره اما از اون موقع دو سال میگذره تو الان اومدی؟ اون تابحال چند تا پرستار عوض کرده و استخدام کرده. پس کار خودت رو چه کردی؟ مگه از اون که رفتی کار پیدا نکردی؟
گفتم: چرا اما کارش خیلی سخت بود ساعات کارش هم زیاد.
نگاهی به من افکند و گفت: نمیدونم ولی بذار تلفن بزنم.
بلند شد و مرا به هوای تلفن زدن تنها گذاشت. من از این فرصت استفاده کردم و تمام خانه را زیر میکروسکوپ نگاهم قرار دادم. خانه مجلل و خوبی داشت. پری شاد و خندان نزد من آمد. کنارم نشست روی پایم زد و گفت:
عجب شانسی داری دختر دیروز پرستار بچه ها با خانم دعواش شده قهر کرده و رفته و گفته دیگه برنمیگردم میخوای الان بریم پیشش؟
من که این را از خدا میخواستم گفتم: باشه بریم.
از جایش بلند شد اما پشیمان شد و گفت: نه تازه پیدات کردم نمیذارم از دستم در بری امشب رو مهمون من باش فردا میریم.
با دلهره گفتم: ممکنه نظرش عوض شه و کس دیگه ای رو قبول کنه.
پری روی شانه ام زد و گفت: من به اون گفتم تو یکی از دوستان صمیمی من هستی محاله روی خواسته پری پا بذاره ...حالا هم بلند شو پالتوت رو در بیار و راحت باش.
پالتوی لیلا تنها یادگار او را که بخاطر سرمای صبح به ناچار به تن کرده بودم از تنم جدا کردم دستی بر روی او کشیدم. آرام نگاهی به اطراف کردم کسی نبود بوسه ای بر آن نواختم و گفتم عجب پاقدمی داری!
دختر شیرین و ملوس پری نزد من آمد گفتم: اسمت چیه کوچولو؟
گفت: مهتاب.
گفتم: وای چه اسم قشنگی مثل خودت زیباست.
خنده ای کرد و بیشتر خودش را به من نزدیک کرد و گفت: مامان میگه تو خاله من هستی.
از حرف او خندیدم و گفتم: چیه دوست نداری من خاله ات باشم؟ از من بدت میاد؟
حیرت زده نگاهم کرد و گفت: نه نه من تو رو دوست دارم، خاله غزال؟
گفتم: جانم.
گفت: لباس عروسکم کثیف شده من نمیتونم درش بیارم بشورمش برام لباسش رو در میاری؟
او را آرام در آغوش گرفتم و در گوشش گفتم: بدو تا مامان نیومده عروسکت رو بیار.
با هیجان بلند شد و از اتاق بیرون رفت. واقعا دختر بانمک و دوست داشتنی بود. صورت سفید لبان کوچک و برجسته ای داشت. چشم و ابرویی مشکی با موهای صاف و بلند که روی شانه افتاده بود.
پری با سینی چای و میوه برگشت.با دیدن او نیمه خیز شدم لبخندی برویم زد و گفت: خواهش میکنم راحت باش.
فنجانی چای جلوی من گذاشت و بشقابم را از میوه پر کرد.رو به من کرد و گفت: خب از این دو سال بگو.
کمی دروغ بافی کردم و چیزهایی تحویل او دادم. نمیتوانستم به او بگویم در این مدت فالگیری و جیب زنی میکردم زیرا اگر میفهمید مرا با اردنگی بیرون می انداخت. میگفت برو همون جایی که تابحال بودی دزد کثیف.
در این هنگام مهتاب وارد شد با دیدن مادرش عروسکش را پشتش پنهان کرد. به او لبخندی زدم و اشاره کردم بیاید.او آرام آرام به سمت من قدم برمیداشت.کنارم نشست و من بدون توجه به اعتراض پری لباس عروسک را بیرون آوردم و به اودادم. او نیز تشکر کرد و رفت تا لباس عروسکش را بشوید.
با ورود شوهر پری آقا هوشنگ میز شام چیده شد. او به ما کمک میکرد تا میز را هر چه سریعتر آماده نماییم.هوشنگ مردی بود خانواده دوست و مهربان.موهای جوگندمی اش مرا بیاد موهای پدر می انداخت. صورتی مهربان و جاافتاده داشت.با من خیلی صمیمی و راحت رفتار مینمود انگار چندین بار پیش از این مرا دیده است.
بعد از صرف شام هوشنگ سرگرم انجام کارهای حساب رسی شرکتش شد و من و پری را تنها گذاشت. من و پری از هر دری سخن میگفتیم او میگفت پسرش سرباز است و دخترش را سال گذشته به خانه شوهر فرستاده است. از این خبر بی نهایت خوشحال و خرسند شدم.تا پاسی از شب با هم درد و دل کردیم. من سعی میکردم حرفی از گذشته به زبان نیاورم.
بالاخره در اتاقی تنها شدم. جای خوابم را پری پهن نموده بود.با اصرار مهتاب او پیش من خوابید. سیمای کودکانه اش مانند فرشته ها پاک و معصوم بود.به او خیره شدم.چه ناز به خواب رفته بود و عروسکش را که لباس بر تن نداشت به سینه چسبانده بود.خیالم از بابت کار راحت شده بود.به بستر خزیدم پلکهایم سنگینی میکرد به خواب رفتم.
صبح با سر و صدای مهتاب چشم از هم گشودم بلند شدم جایم را جمع کردم و به سمت دستشویی روانه شدم. صورتم را شستم و با حوله ای تمیز که پری برای من گذاشته بود خشک ساختم.آنگاه به آشپزخانه رفتم سلام کردم و صبح بخیر گفتم.پری با دیدن من قیافه اش از هم باز شد گفت: سلام صبح شما هم بخیر.خوب خوابیدی؟
با خنده گفتم: مگه میشه با مهمان نوازی بیش از حد تو خوب نخوابید؟ باید ببخشی که مزاحمت شدم.
پری لبش را به دندان گزید و گفت: این حرفها چیه که میزنی تو مثل دخترم الهام هستی.هیچ فرقی نداری عزیزم.حالا بشین تا برات چای بریزم.
دستی بر سر مهتاب کشیدم.او بزور تکه ای نان در دهان عروسک میکرد.گفتم: پس آقا هوشنگ؟
گفت: اون صبح زود میره سرکار.نگران اون نباش از حق خودش خوب دفاع میکنه.
از صحبتهای پری خنده ای کردم و صبحانه را در آرامش صرف نمودیم.به خواست پری لباس پوشیدم و آماده رفتن شدیم.پری قبل از رفتن سرتاپای مرا خوب برانداز کرد تا مطمئن شود ایرادی ندارم.دستی بر لباسم کشید و موهایم را مرتب کرد مثل یک مادر مهربان و با محبت.در آخر هم چند نصیحت مادرانه کرد و گفت آنجا باید مراقب حرف زدنت باشی.تا زمانی که از تو سوال نشده حرفی نزن. بی مورد هم نخند. رفتار یا حرکتی نکنی که باعث دلگیری اونها از من شه. البته تو یه پارچه خانم هستی اما برای یادآوری گفتم.
تمام حرفهایش را به ذهن خود سپردم.راهی خانه دوست پری شدیم.در بین راه باز پری حرفهایش را تکرار کرد.رو به او کردم و گفتم: پری خانم نگران نباش همه رو میدونم.
اشاره ای به سرم کردم و گفتم: همه در اینجاست مطمئن باش بیخودی سوال نمیکنم حرکت یا رفتار بدی از من سر نمیزنه و بی جهت نمیخندم.
پری از حرفهای من خوشحال شد و لبخندی زد و براهمان ادامه دادیم. تا اینکه پری جلوی خانه ای بزرگ و سنگی ایستاد.خانه را نگریستم سه طبقه بود. به سبک خانه های شمالی ساخته شده بود.رنگ پنجره و در حیاط با نمای سنگی و سفید خانه بسیار مطابقت داشت. پری زنگ را به صدا در آورد بعد از مکث کوتاهی در از هم گشوده شد و من و پری وارد شدیم. حیران و متعجب خانه را مینگریستم. حیاط بسیار بزرگی داشت که باغچه ای زیبا آن را کامل تر و جذاب تر میکرد.باغبان هر کس بود بسیار خوش سلیقه بود چرا که گلهای داوودی میخک و گلایل به رنگ قرمز صورتی و سفید کاشته بود. باغچه را به شکلهای لوزی تقسیم کرده و در هر کدام چیزی کاشته بود که بخاطر رشد کمشان مشخص نبود. گلهای رز و یاس مانند یک درختی بسوی آسمان قد کشیده بودند و به خانه بوی عطر دلنشینی هدیه کرده بودند. از این بو سرمست شده بودم.چند پله را پشت سر گذاشتم خانمی به استقبالمان آمد.
خانم خانه نبود زیرا لباس فرم بر تن داشت.ما را به اتاق پذیرایی دعوت کرد.اتاق بسیار زیبایی بود که قاب عکسهای بزرگ از مناظر مختلف بر زیباییش می افزود. سرگوزنی که به دیوار چسبیده بود مرا حیران کرده بود.فرشهای زیبا کف پوش اتاق را پوشانده بود.مبلمان زیبا و بسیار گران قیمتی آن جا را رویایی و خیال انگیز کرده بود.خیره همه جا را نگاه کردم و غرق تماشای خانه بودم که با فشار آرنج پری به خود آمدم و روبرویم خانمی زیباتر از خانه و وسایلش دیدم که لباس شیک و زیبایی بر تن داشت و مرا مینگریست. سلام کردم و به نشانه احترام از جایم برخاستم و با او دست دادم. زن با روی گشاده دست مرا فشرد و جواب سلامم را به گرمی داد و گفت: از دیدنت خوشحالم.
منکه طرز صحبت کردن آدمهای پولدار را تا حدودی میدانستم در جواب گفتم: بنده نیز از دیدنتان بسیار خوشحال و خرسند هستم.
زن رو به پری کرد و ابرویی بالا انداخت و با نگاه اشاره هایی به پری کرد. من کنجکاو نشدم زیرا حرفهای پری را در ذهن مرور میکردم.زن گفت: تا حالا از بچه ها مراقبت کردی؟ میدونی کار سختیه؟
لبخندی چاشنی حرفم کردم و در جای خود کمی جابجا شدم و گفتم: خیر اما خیلی مایل هستم نزد شما و بچه هایتان باشم
زن که از طرز برخورد من بسیار خوشش آمده بود گفت: متاسفانه من تابحال چندین پرستار عوض کردم اما هیچکدام با فرزندان من سازگار نبودن. یه وقت فکر نکنید بچه های من خیلی شر و بی ادبند نه...اصلا اینطور نیست اون پرستارها به وظیفه خودشون عمل نمیکردند و خواسته بچه های منو نمیدونستند و با عصبانیت و بداخلاقی با اونا برخورد میکردند.اما من اینبار به خود بچه ها واگذار کردم که پرستارشون رو انتخاب کنند.
زن مستخدمی وارد شد سلام و خوش آمد گویی کرد و با آداب خاصی لیوان آب پرتغال را با وسواس خاصی روی میز گذاشت.رو به مستخدم کردم و گفتم: خواهش میکنم اول خانم.
پری در پوست خود نمیگنجید. با غرور من و دوستش را مینگریست و به من افتخار میکرد. زن از این عمل من بسیار خرسند شد و هنگامیکه لیوان شربت را برمیداشت به من گفت: عزیزم اسمت چیه؟
گفتم: غزال.
لبخندی زد و گفت: به به چه اسم قشنگ و زیبایی مثل خودت واقعا که برازنده اته.
من که ازدیگران راجع به زیبایی خودم تعریفهایی شنیده بودم از تعریف و تمجید خانم لبخندی زدم و گفتم: شما لطف دارید.
در این هنگام سر و صدایی بلند شد.من لیوان شربت را جلوی پری گذاشتم و برای خودم نیز برداشتم و تشکر کردم. اینکارم نیز از چشمان تیزبین خانم دور نماند. لحظه ای بعد دختر و پسری شش هفت ساله خود را به آغوش مادر چسباندند. با دیدن من پسر که معلوم بود بچه شیطانی بود نزد من آمد و گفت: تو دوست پری خانم هستی؟
لبخندی برویش زدم موهای پر و صافش را نوازش کردم و گفتم: آره عزیزم اسمت چیه؟
خنده ای کرد به زیبایی اش افزود و گفت: بابک.
منکه با بابک مشغول صحبت بودم پری هم با دوستش سرگرم گفتگو بود. رو به دخترک کردم و گفتم: بیا بیا جلو کارت دارم.
دختر که انگار کسی او را از پشت سر هل میداد به سمت من قدم برداشت. او را بغل کردم و روی پای خودم نشاندم.موهای بلندش را نوازش کردم و گفتم: اسم تو چیه عزیزم؟
دخترک آرام گفت: بهارک.
گفتم: به به چه اسم قشنگی دوست داری با من دوست بشی؟
سرش را به نشانه بله پایین آورد. در همین هنگام زن رو به بچه ها کرد و گفت: خب بچه ها برید بیرون بازی کنید مراقب خودتون هم باشید.
بابک دست مرا کشید و گفت: تو نمیای بریم بازی؟
خنده ای به او کردم و در چشمان زن نگریستم و گفتم: تو برو بازی کن شاید من هم بیام.
وقتی آنها رفتند زن گفت: من سیمین هستم و از آشنایی با تو بسیار خوشحال شدم.شما میتونید اینجا مشغول بکار شید.در ضمن از نظر خونه هم مشکلی ندارید اینجا به اندازه کافی اتاق داره.
نگاهی به پری کردم و از او تشکر کردم. زیرا میدانست که من مشکل خانه دارم.سیمین ادامه داد: از حالا میتونی مشغول شی.
بعد با خنده گفت: میتونی بری با بابک بازی کنی.
هر سه خنده ای کردیم و پری از جا برخاست و با خوشرویی از سیمین خداحافظی کرد من او تا دم در خروجی همراهی کردم.هنگام خداحافظی پری گفت: آفرین آفرین به تو دختر با شعور و عاقل. از زمین تا آسمون با دوسال پیشت فرق کردی. واقعا رو سفیدم کردی.
بعد صورتش را جلو آوردن و مرا بوسید. من نیز او را بوسیدم و از کمکش تشکر کردم.پری رو به من کرد و گفت:
سیمین زن خوبیه مطمئن باش من تو رو جای بد نمیبرم که در عذاب باشی بهت سر میزنم.
از او خداحافظی کردم و قدم بداخل خانه گذاشتم. خانه ای که میرفت سرنوشت مرا از نو بسازد.
سیمین با دیدن من لبخندی زد خودش شخصا اتاق مرا نشان داد و گفت: هر وقت چیزی احتیاج داشتی کافیه فقط به خودم بگی باشه؟ در ضمن من تا یه ساعت دیگه تو شرکت جلسه دارم. بچه ها رو بتو میسپارم. بهارک در درس ریاضی ضعیفه کمکش کن.
با گفتن چشم حتما او مرا در اتاق تنها گذاشت. دیوارهای اتاق را رنگ صورتی و سفید رنگ شده بود. تخت و کمد زیبایی چشم مرا بخود خیره ساخت. مبلمان نسبتا کوچکی فضای خالی اتاق را پر کرده بود همه چیز اتاق زیبا بود حتی سطل زباله اش.خود را روی تخت انداختم چه نرم و لطیف بود. فکر کردم که الان باید چه میکردم.یادم آمد که باید در درس ریاضی به بهارک کمک میکردم.خوشبختانه بهارک سال اول بود و من تا سال سوم راهنمایی درس خوانده بودم و در درس ریاضی با نمرات خوب قبول میشدم.
وارد اتاق آنها شدم بابک از روی تختها میپرید و بالش و ملحفه ها را پرتاب میکرد. یک جا بند نمیشدم مدام در جست و خیز بود. بهارک گوشهایش را گرفته بود و چشمهایش را بسته بود.وای خدای من با دیدن شیطنتهای بابک به این نتیجه رسیدم که با پسر شیطان و جسوری طرف هستم و فکر کردم که پرستارهای قلبی حق داشتند که از اینجا فرار کنند. اما من باید او را آرام میکردم. از پشت دستم را روی چشمهای او قرار دادم. با اینکار من او ساکت شد بعد فریاد زد: کی هستی؟ دستات رو بردار وگرنه داد میزنم.
دستم را سریع برداشتم زیرا با شناخت اندکی که از او پیدا کرده بودم حس کردم هر کاری از او بر می آید. گفت:
غزال تویی؟
گفتم: آره.
نگاهی به اطراف کردم.او نیز از من تقلید کرد. به او گفتم: چرا اینجارو انقدر بهم ریختی؟
دستی به سرش کشید و گفت: وای چقدر اینجا بی ریخت شده اگه مامان بفهمه کتکم میزنه.تو رو خدا به اون نگو.
با التماس نگاهم میکرد.دستی به سرش کشیدم و گفتم: نمیگم اما باید سریع اینجارو تمیز کنیم.
لبخندی از رضایت زد. شانه های بهارک را که هنوز چشم و گوشش بسته بود تکان دادم.چشمهایش را باز کرد و با خوشحالی فریاد زد: مامان اجازه داد تو اینجا بمونی.
سری تکان دادم بهارک هورا کشید و خود را در آغوش من انداخت. از اینهمه علاقه به وجد آمده بودم.سریع اتاق را تمیز کردیم.به بهارک در درس ریاضی کمک کردم و کاغذ و مداد رنگی های بابک را جلوی او گذاشتم تا نقاشی کند.
خیلی سریع به آنها انس گرفتم. در خود این استعداد را نمیدیدم که با بچه ها دوست و مونس شوم.فکر میکردم بچه ها همیشه دردسر و مشکل ایجاد میکنند و پدر و مادرها دل خوشی از آنها ندارند.اما زمانی که عاطفه و علاقه سیمین را نسبت به بچه هایش میدیدم به این اشتباه خود پی بردم که همه پدر و مادرها مثل هم نیستند و همه بچه ها هم مثل من و نغمه نیستند.
شهرام خان زمانی که خسته از سرکار می آمد با اینکه از صورتش خستگی فریاد میزد با اینحال اول از همه دست نوازشی بر سر بابک و بهارک میکشید.کمی با آنها بازی میکرد و درسهایشان را مورد بررسی قرار میداد آنوقت به خود میرسید.
کم کم بین من و تمام کسانی که در آنجا کار میکردند عاطفه ای برقرار شد. زن مسن 50 ساله ای که تجربه بسیاری از سراشیبی ها و سربلندی های زندگی داشت و صورت چروک خورده اما مهربان و با محبتش را همیشه لبخندی گرم در برگرفته بود مسئول پخت و پز غذا بود. شوهرش آقا جواد که بسیار به گل و گیاه علاقه مند بود و باغچه حیاط را مثل بچه هایش دوست میداشت و از جان و دل به آنها رسیدگی میکرد. بیشتر زیبایی خانه از برکت زحمات دستهای نیرومند آقا جواد بود. او مردی بود قد بلند که بر اثر کهولت سن کمی کمرش خم شده بود. چشمان درخشان و نورانی داشت که همیشه برق علاقه و دوست داشتن در آنها موج میزد. صورتی که نقاش روزگار آن را به بهترین نحو و بدون نقص با قلموی توانایش و چروکهای بسیار بر صورتش خلق کرده بود اما در پس این همه چین و چروک مهربانی ها گذشت ایثار مهر و عاطفه موج میزد.
زن اخمو و خشنی که همیشه گره در ابروهایش جا خوش کرده بود با رفتار سرد و خشک مرا یاد کسانی می انداخت که در حصار تنهایی به غاری تاریک پناه می آورند شمعی برای خود روشن میسازند و از روشنی روز وحشت دارند. با خود خلوت میکنند و وجود هیچکس را نمیتوانند تحمل کنند و همیشه با خود درگیر هستند. با خنده و شادی بیگانه و در جنگ بودند می انداخت. کمتر با کسی صحبت میکرد با اشاره دست چشم و ابرو یا سر جواب میداد. در مقابل تنها کسی که آن زن چند کلمه ای بس کوتاه به زبان میراند سیمین بود و بس. کارهایش را به نحو احسنت انجام میداد تا مورد بررسی و شکایت قرار نگیرد و مجبور نشود در چشمان آن شخص بنگرد و لب باز کند و اعتراف نماید.مرا همیشه سرد و یخ زده مینگریست. زمانی که از او سوال داشتم با یک نگاه تند و گذرا مرا از سوال کردن خود پشیمان میکرد.از سیمین علت این سردی رفتارش را پرسیدم.سیمین در جواب من لبخندی زد و گفت:
هر کسی برای خود قانون و مقررات و اختیاراتی دارد.او نیز همینطور است.قانون به او این حکم را میکند که اینگونه باشد.اما بنظر من برخلاف سردی نگاهش قلب رئوف و مهربانی دارد.هیچگاه به ظاهر آدمها نگاه نکن بر عمق وجودشان پی ببر و آنها را به اینگونه بنگر.حرفهای سیمین چه بامعنا و زیبا بود.هر روز که میگذشت بین من و سیمین رابطه ای بس دوستانه برقرار میشد.طوری که اصلا مرا به چشم یک پرستار بچه نگاه نمیکرد برخلاف تصور من بسیار خوش قلب و خوش بین بود.سر یک میز غذا میخوردیم و اظهار نظر میکردیم. شهرام خان مرا به چشم یک خواهر میدید.از این همه لطف و مهربانی گاهی به اتاق خود پناه میبردم و از خوشحالی میگریستم. اگر حمایت و کمکهای پری نبود معلوم نبود کار من به کجا کشیده میشد. دروغهایی که در مورد خود به پری گفته بودم گاهی مرا زجر میداد اما خوب چاره ای جز این نبود اگر برای پری تمام حقایق زندگی ام را بازگو میکردم با اردنگی مرا از خانه اش بیرون می انداخت و حتی عارش میشد نیم نگاهی بر من بیفکند تا چه برسد به اینکه مرا به سیمین معرفی کند.تمام سعی و تلاش خود را به کار میبستم تا رضایت سیمین و شوهرش را جلب کنم. آنها که این لطف را در حق بچه ها و خودشان میدیدند سعی میکردند تلافی کنند.هر ماه برایم کادویی میخریدند و مرا شرمنده میکردند در صورتی که آنها هیچگونه وظیفه ای نداشتند زیرا من محتاج آنها بودمT نه آنها به من.
ادامه دارد...
1
1
0
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.